|
سرنگونی پارادوکس زنون / جستاری در باب خشم
مهران حاتمی قرار بر این است که در این جستار به مثابه یکی از بسیط ترین مقوله های انسانی و از جهت پیوند مرموزی که با هستی دارد مورد تحلیل قرار گیرد . این دو منظر در نهایت موضع فلسفه را در قبال این مقوله به پرسش خواهند کشید. امر بسیط به یک کمون پدیدارشناسانه دلالت می کند. اشتراکی که خود درجه صفری است برای انواع متکثر تن یابی امر بسیط . خشم در مرکز یک چنین اشتراک انسانی قرار می گیرد و بدین ترتیب یک کنش نیست . ما در سورهای عمومی مان می توانیم از کنش هایی خشمگینانه سخن بگوییم ونه از کنشی تحت عنوان خشم . خوانش ِ کنش های انسانی و نحوه انتخاب آن به ایده بسیط خشم ، که خود برهانی قاطع برای کنش نبودن ِ خشم است ، معادل ِ روشی است که لاکان – فروید بر اساس آن رویا را بازخوانی میکند. رویا و محتویاتشان "دال" هایی هستند که در یک اثر دلالت ِ دال یا دال هایی غایب ، در رویا پدیدار می شوند. نقش ذهن رویابین در همین امر ظریف نهته است . ذهن در مسیر این دلالت قرار می گیرد و تا آنجایی که دالها ، داده هایی به تصویر در آمده از جهان واقع اند ، این مسیر را تصاحب کرده و با آن یکی می شود. به این ترتیب برای خوانش رویا و کنش خشمگیانه ، می بایست مسیری وارونه را طی نمود : از مدلول به دال . مسئله دقیقا در اینجاست که تعداد مدلول های که می توانند یک دال داشته باشند ، بارها کمتر است از تعداد دال هایی که یک مدلول می تواند داشته باشد : این اختلاف تا آن اندازه فاحش است که به راحتی می توان از اولی در مقابل دومی چشم پوشی کرد. به این ترتیب روشن می شودکه چرا خشم را تحت عنوان بسیط ترین مقوله انسانی ونه کنش انسانی ، رده بندی نموده ایم. در تقابل با خشم وضعیت های دیگر انسانی به راحتی می توانند یک کنش باشند. شادی به مثابه ی یک ایده نیز دائما چیزی از شاد بودن وضعیت ایده شادی را در خود دارد. انسان شاد می تواند تظاهر به غمگین بودن کند ، بدون آنکه خللی در شاد بودن اش ایجاد شود و بدون انکه خللی در فعلیت ایده شادی ایجاد شود. اما انسان خشمگین تنها اگر تظاهر نکند و اگر توانایی تظاهر نکردن را داشته باشد ، سرکوب نشده است. خشم مقوله ای است روانی که پیوندی بنیادین و هستی شناسانه با مجموعه پس مانده ها ، به حاشیه رانده شدگان و سرکوب شدگان ِ تاریخ روانی و اگزیستانسیال ِ سوژه دارد. از آنجایی که فعلیت یافتن خشم بی تردید وجهه ای ضد بشری می یابد ، کنش خشمگینانه ، همیشه سوژه را به خارج از دایره ی فرنگ – تمدن تبعید خواهد کرد. فرهنگ جامعه مدرن پیش از انکه سلسله مراتب ِ هویت خود را بر پا کند ، سوژه خشمگین را در همان اولویت اول به خارج از حیطه ی تعریف شده ی خود ، جایی همتراز عصر بربریت ، تبعید کرده است . سوژه خشمگین خارج از این دایره در جزیره ای دوردست زندگی می کندو همین که ساختار از قبول فردیت و ارائه ی هویت به او سرباز می زند از سویی و از سویی دیگر اینکه در همان حین به گونه ای آن را در خود شامل می شود، مشروعیتی اخلاقی – تاریخی را برای ساختار دست و پا می کند. بدین ترتیب سوژه خشمگین در همان جایگاهی اسکان می یابد که برای فرد انقلابی طراحی شده است. این ویژگی ساختاری خشم و بیشتر از همه سرکوبی ِ ذاتی که ساختار برای سوژه به همراه دارد ، یکی از عمده ترین گسست های میان ِ سوژه های طبقات پایین دست جامعه است. سوژه هایی خشمگین که کنش خشمگینانه ، از آنان گرفته شده است. بنابراین تحلیل نمی توان نمونه fight club را به این بهانه طرد کرد که اگر مجال ِ کنش به سوژه داده شود ، نتیجه چیزی جز تخلیه ی بار روانی ِ او نخواهد بود. این بی تردید خوانشی بی اندازه نامربوط خواهد بود.
سرکوبی خشم در جامعه معاصر ، آن را محو نمی کند ، بلکه مسیر انضمام آن را دستکاری می کند. به این ترتیب که زادگاهی می شود برای پارانویای عظیم که سوژه ها هر یک نسبت به یکدیگر دارند. سوء ظنی که در نهایت به راحتی می تواند تبدیل به مقابله ای فیزیکی شود. اما عمده ترین دستاورد این پارانویای اجتماعی ، فاصله ای است که پیشاپیش هر سوژه ای از سوژه دیگری دارد ؛ خواه شهروندی در ساختار و خواه تبعید شده ای از و در ساختار.
ساختار به این ترتیب هیچگاه نمی تواند به آن تمامیت مطلوبی که دلخواه است دست یابد، چرا که همیشه در آغاز ِ برقراری خود است ، یعنی تا آنجایی که فرد خشمگین اجازه ی کنش خشمگینانه را به خود بدهد ، می بایست توسط ساختار به منقطه ای خارج از فرهنگ ، تبعید شود. و این موید ناتمامیت ساختار است ، چرا که تمامیت در صورتی امکان پذیر است که ساختار ، یک بار و برای همیشه تبعیدی های خود را مشخص کند تا بر پایی سلسله مراتب هویت آغاز شود. از سویی دیگر بر اساس سرکوبی ساختار و سلب کنش خشمگینانه ی مستقیم از سوژه ، خود خشم نیز در جامعه بورژوایی معاصر دائما چیزی از ناتمامیت و اختگی را به همراه دارد. کنش خشمگینانه ی مستقیم تنها آنجایی می تواند رخ دهد که تجاوز جامعه ی بورژوایی معاصر به خودشیفتگی نارسیستی و ایدئولوژیک شده سوژه ( مبحثی آلتوسری – لاکانی) برای خود سوژه مشهود شود. البته ناگفته نماند که این خودشیفتگی ایدئولوژیک ، خود دسیه ایست از جانب همان تجاوزگر ، دسیسه ای که در برپایی سلسله مراتب فرهنگ اجرا گردیده است : ارائه تصویری جعلی از سوژه ها به خودشان ، گرفتن آینه ای کژنما در برابر چهره سوژه ، آینه ای که کژی های سراسر ایدئولوژیک دارد. در نهایت طرح پیاده شده در این جامعه چیزی شبیه به پارادوکس زنون خواهد بود ، تصویری در انتهای مسیری متناهی قرار گرفته که انطباق با آن رویای سوژه است ، اما دستیابی به آن تصویر ملروم ِ طی این مسیر و لازمه طی این مسیر ، طی کردن نصف آن است و طی کردن نصف آن... الی نهایت. در حالی که در تقابل با پارادوکس زنون اگرچه مسیر متناهی است اما طی کردن آن در جهان واقع ناممکن است. بدین ترتیب تا آنجایی که کنش خشمگینانه متوجه بنیان ِ ساختار بورژوایی جامعه معاصر نشود ، هیچگاه کنش خشمگینانه مستقیمی روی نداده است. خوانش همسان رویا و خشم ، جنبه ی جنون آمیز رویا و خشم و انطباق لحظه ی کنش خشمگینانه مستقیم با لحظه ی جنون ، همگی ما را به یاد حکم مشهور کی یر کیگارد خواهد انداخت : " لحظه تصمیم ، همان لحظه جنون است". که می توان آن را چنین ادامه داد : " لحظه ی تصمیم همان لحظه ی جنون است ، یعنی لحظه کنش ِ خشمگین ِ انقلابی سوژه ها ، برای سرنگونی پارادوکس زنون. "
|
![]() |