|
مرگ بر داستان کوتاه
سینا دادخواه «... مکانیزم پند آموزی ... پیامبران ریز و درشت ، بار دیگر به حیات خلوت انسان مدرن راه یافته اند ؛ اما این بار نه با هاله ی مقدس و وحیانی ؛ بلکه به صورت قصه و اسطوره و سرگرمی » - یک فیلسوف نیمه دیوانه -
کافی است بدانیم و بپذیریم که روشنگری قرن نوزده - این پروژه تمام عیار انسانی- به ناگزیر در جامعه مصرفی نیمهی دوم قرن بیستم خود تبدیل به یک اسطوره می شود. شاید اگر بگوییم «قصه» بهتر باشد. بله ! تبدیل به یک قصه می شود. مسئله تقریبا ساده است ؛ انسان « سیاست ورز عیاش مدرن» - رویای همزمان کارل مارکس و آرتور رمبو - در دنیای واقعی و انضمامی معاصر نمی تواند وجود داشته باشد و درست به همین دلیل تبدیل به یک شخصیت داستانی میشود برای فروش هرچه بیشتر آخرین اثر فلان رمان نویس یا درام نویس انگلیسی یا امریکایی. در واقع ما با گونه ای والایش روبرو هستیم. عرصه ی نمادین و پدیدارشناختی رمانها و داستانهای کوتاه شامل فضاهایی است که در آنها « لذت و تحقق میل» نامگذاری می شوند تا در ذهن مخاطب « نام» لذت به جای ارزش مصرف واقعی لذت بنشیند و صورت مثالی آن جایگزین اشکال ممکن این جهانی اش گردد. طنز قضیه اینجاست که همزمان با پیدایش کلانشهرهای مدرن در قرن نوزدهم است که داستان کوتاه پا به عرصه حیات می گذارد. نیویورک و پاریس ، ادگار آلن پو و گی دو موپاسان را تولید می کنند. فضای شهری که بیش از پیش به تعبیر مارکس به « دخمه ی جهنم سان» انسان تبدیل گشته و جاودانگی و حتی رویاپردازی پیرامون آن را به لطیفه ای مضحک مبدل ساخته است از طریق داستان کوتاه به زیبایی شناسی خاص خویش دست می یابد . زیبایی شناسی شهری. سرزمین شگفت انگیز داستانهای پو و موپاسان بیشتر به لالایی مادری می ماند برای تسکین گریه های کودک گرسنه. انسان دربند در ابتدا آزادی را صرفا تخیل می کند. اما اشکال کار به هیچ وجه در خاستگاه ها نیست و پیدایش زیبایی شناسی شهری واقعا یکی از طلایی ترین فرازهای تاریخ زیبایی شناسی جهان است. بحث اصلی من کارکردی است که این زیبایی شناسی و فرم مطلوب آن یعنی داستان کوتاه در صنعت سرگرمی بر عهده می گیرد. فاسد شدنی سراسری به قیمت توده ای شدن غیر انتقادی ادبیات. لذت فهم ادبیات مدرن می میرد و جایش را به انتقال هژمونی و سلطه هنری می دهد. روزی نیست که در صفحه ی « اندیشه » یا « هنر» روزنامه ها و نشریات نخوانیم که نویسنده ای مشهور در خلال مصاحبه از تعلق خاطرش به انسان(!) و اینکه وقتی اینهمه «فاجعه» دارد بر پیکر انسانیت فرود می آید نباید « خاموش» نشست و نظاره کرد ؛ داد سخن ندهد و دست آخر اضافه نکند که "...من نیز به نوبه ی خود در رمان آخرم برای نشان دادن این دغدغه ها تلاش زیادی کرده ام " ( یعنی ترا به جان عزیزتان بروید آن را یخوانید و الا ناشر با من فسخ قرارداد می کند) انسان دیگر موضوع معرفت مستقیم بشری نیست، بلکه موضوع رمانها و داستانهای کوتاه نویسندگان «حرفه ای» آمریکای شمالی است . انسانی مصنوعی که صرفا برای نمایش دادن « خلاقیت» مولفش حوادثی مصنوعی را برای خود « خلق» می کند؛ تا مخاطب بخرد و بخواند و مصرف کند . از وانمود ها لذت ببرد. سرنوشت انسان پست مدرن این است. گم شدن در فضاهای تو در توی داستانها و رمانها. هزارتوهای بورخس. جالب اینجاست که در اینجا نادانی و حس تعلیق و پایان بندیهای لنگ درهوای عمدی و غیرعمدی مولف از قرار معلوم باید ستایش هم بشود. عدم قطعیت داستانها و در هم آمیختن « واقعیت» و « خیال» و تغییر ریتمهای ناگهانی داستانها باید در مخاطب از همه جا بی خبر ، لذتی اجباری را هم تولید کند. به گونه ای پنهان آنچه که مورد تمجید قرار می گیرد ، تلاش مولف برای حذف تحقق میل انسان و دغدغه ی دائمی او در دست یافتن به یک زندگی بهتر است. چنین « در معرض حذف شدن» قرار دادنی است که به معیاری برای داستان نوشتن « حرفه ای» تبدیل گشته است . و اینجا تنها یک اسطوره است که تکرار می شود .اسطوره ی بازگشت ابدی . تاریخ « متاسفانه » تکرار میشود. یک بار به صورت تراژدی و بار دیگر هم به صورت تراژدی خوب نگاه کنید! انسان قبل از رنسانس انسانی است روایی. غرق در قصه ها و تمثیلهای کتب مقدس. تمثیلاتی که در غیاب ابدی خدا و وحی و پیامبر، وظیفه شناساندن و رمزگذاری و در نهایت القای حقیقت را بر عهده دارند. با رنسانس اما قضیه به گونه ای دیگر ، پیگیری می شود. جوری پیچیده تر و قطعا موثرتر. مسیحیان توسط مسلمانان بغداد و طرابلس به آثار فیلسوفان یونان دست می یابند. «عقل» باز می گردد. اما این بازگشت تنها یک میان پرده است. آنچه واقعا به همراه عقل بازمی گردد ، اسطوره های هلنی هستند. زمان رنسانسی، زمان رجعت است. رجعت نوستالژیک به عصرطلایی هومر و آشیل و پریکلس . این فضای مفتون قصه را در نگاره ها و داستانهای گوتیک و باروک اواخر قرون وسطی هم می توانید ضرب کنید تا بدانید قصه ها و آنچه که لیوتار « دانش روایی» می نامد چگونه بر سراسر تمدن به ظاهر « عقلانی» غرب سایه افکنده است. تمدن اروپایی تمام متکی به دانش روایی است و این اصلا آن طور که لیوتار می پندارد نکته ای مثبت نیست . زیرا آنجا که پای انتخاب و مبارزه برای تغییر دنیا در میان باشد ، ما بیشتر و پیشتر به «صراحت» عقل نیازداریم تا قصه های پدران و نیاکان و مشتی « اسطوره» ی عقلانی . اروپا می تواند از این میراث مصیبت بار دل بکند هر چند که هر گاه که قصد چنین مقصدی را نموده ، به گونه ای مهیب تر و ارتجاعی تر به آن بازگشته است. تا طنینهای اومانیسم و آته ایسم خواسته اند موجاموج دنیای «غرب» را فرا بگیرند ؛ تلفیق صدای نابهنجار کاتولیکی فقدان «معنویت» و صدای زمخت فقدان «زندگی» روشنفکران مرده نمای «مستقل» سر به آسمان گذاشته و جماعت ملیونی را به دنبال خویش به هر جا که خواسته کشیده . حقیقت این است که فرهنگ اروپا به جز دانش روایی ، دو عنصر پویای بنیادین دیگر هم دارد و من روی آنهاست که پافشاری می کنم . فلسفه - هنر فلسفیدن- و شعر - هنر شاعری- . سویه ی رادیکالی که هر بار نامنتظر ، فرهنگ اروپایی را دیگر باره قادر به تجدید حیات کرده بی شک این دو بوده اند. و فقط این دو هستند که می توانند دانش روایی اسطوره خواه غرب را وادار به خضوع و خشوع کنند. عصیان بودلر ، رمبو ، سمبولیزم و سورئالیزم در برابر « بینوایان» و « فاوست» و « دن کیشوت» . و به گونه ای نمادین خیزش انقلابی/عقلانی مارکسیسم به عنوان ناجی خودآگاهی و عقلانیت در برابر ایدئولوژیهای « کاذب» تقدیر گرا. باور کنید اسطوره ها بازتاب هیچ حقیقتی نیستند ، چنان که داستانها ی کوتاه و فیلم های بلند تلویزیونی و سینمایی ما. حقیقت در کار نیست ؛ فقط شکلی از « تجسم » حقیقت برای القای کاذب استعاری آن . پشت این انبوه اسطوره ها و قصه ها و ماجراها از انسان خبری نیست. واضح است که انسان تا وقتی که در فلاکتی برنامه ریزی شده زندگی می کند ، قادر به سخن گفتن و از خود گفتن نخواهد بود. او در چنین وضعیتی حداکثر قادر به «لب خوانی» است و اسطوره این فلاکت عظمی را می پوشاند . آن را با توهم لذت جای گزین می کند . آدمی که فلاکت شهری و کارمزدوریش نمیگذارد که وی برای تفریح از پارک جنگلی حومه ی کلانشهر فراتر برود، قطعا به ماجراجوهای اولیس و هفت خوان رستم و قصص کتب مقدس برای استحالهی منفی اش نیاز دارد. استحالهی منفی . منظورم از این اصطلاح آن هالهی ساختگی است که فرد شوربخت به دور خویش ترسیم می کند تا خویشتن را به گونهای مطلوب استاندارد و شادمان و یقین مند نشان دهد. تا با خواندن ماجراهای اولیس به خود القا کند که فردی « مسلط» بر تاریخ و ادبیات - روشنفکر- ، با از برخواندن هفت خواندن رستم « ناسیونالیستی غیور» و با تاکید هر روزه بر پندآموزی قصه های کتب مقدس ، فردی متدین و متشرع است. ما به این اسطورههای دم دستی نیاز نداریم، همان طور که به خیل و سیل داستانهای کوتاهی که هر روز منتشر می شوند . داستان کوتاه نویسان، پیامبران عصر جدیدند. عصری فراموشکار و لجوج و خونریز. نماد جاودانه ی چنین عصری بی شک تمثالی است شبیه ایوان مخوف . در عصر ترکتازی ایوان مخوف ، قطعا به گونه ای دیگر از نوشتار نیاز است. نوشتاری که این انبوه هیاکل قناس مدرن را به بازی بگیرد، رسوا و از همه مهم تر سرزنش و شماتت کند. اگر آموزه های پست مدرن جرات قضاوت و تحلیل را به کاربرش نمی دهند ما می گوییم قضاوت عقل عریان- خرد نیمروزی مدیترانه ای- تنها چیزی است که به آن نیاز داریم. حتی اگر این عقل نتواند از « آپولون» دل بکند لا اقل می تواند به گونه ای انتقادی از آن خرد اسطوره ای فاصله ایجاد کند. در چنین فضای خفقان آور اسطورهای، آنجا که اختگی دیگر نه در بدن بلکه در کلیت فضاهای اجتماعی که در آن به سر میبریم نمایان است، شاید ما بار دیگر به قصه های انبیا نیاز داشته باشیم اما قطعا به گونه ای معکوس. ما نیاز داریم به اینکه نشان دهیم قصه های پیامبران و نیاکان ، معجونی است که صنعت سرگرمی به زور به خورد شهروند مدرن میدهد. صرفا و صرفا برای القای لذت و ماجراجویی از طریق نمایش این لذت و ماجراجویی.
|
![]() |