این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ
 

 

 نه  شعر از سيروس آتابای -  ترجمه از آلمانی: حسين منصوری

 

۱

 

خانه ی ما در محله ای بود

که کوچه هايش هر يک

با نام گلی زينت داده شده بود

نامی که حروفش دل را می نواخت.

محله ی ما

اندوه را می زدود

و کوچه ی ما

بر خلاف کوچه باغهای سلطنتی

در هيچ نقشه ای يافت نميگرديد.

 

ما در کوی خشخاش زندگی می کرديم

و آوای سيرسيرکها

ساعت شنی شبهامان بود.

 

 

   ٢

چشمه ای که پاسخ پرسشهای ما را می دهد

هنوز هم هست

اما اگر بخواهی ناراستی پيشه کنی

آبش را تيره خواهی کرد

اگر بخواهی موری را بيازاری

کوزه نيز می شکند.

 

 

۳

 

با دستهای خالی به خانه ميا

ميوه ها بياور با خود

و کودکان را با رنگ و بوشان آشنا کن.

شيرينی ها بياور با خود

شيرينی های سرزمين های دور

شيرينی های شياطينی که با هم آشتی کرده اند

شيرينی های غرور.

 

حتی در آسمان نيز

از تو خواهند پرسيد

که با خود چه آورده ای.

 

 

  

۴

 

روح و جسم

به نام يکديگر سوگند يادکرده اند

روح و جسم

نگاهبانان باغی هستند

که در آن انجير می رويد.

از اين دو اما

يکی کور است و

ديگری لنگ.

تنها آن زمانی که کور

لنگ را بر دوش خود می نشاند

می توانند انجير بچينند.

 

 

  ۵

 

فالگير می گويد:

 

" بياييد سکه ای صدقه دهيد و

عاقبت بخير شويد

بياييد ای عاشقان

نزد آن کسی که شما را

خانه ای سپيد وعده می دهد

و فردای پيری تان را

فالی نيک می زند

پس از زمان و از زوا ل

در امان خواهيد بود

و ساليانی چند

در همسايگی ديوار به ديوار خدايان زندگی خواهيد کرد.

 

گفتم در امان خواهيد بود؟

آری خواهيد بود

اما

پيش از آنکه به راه خود برويد

خواهيد ديد که اين دروغ زيبا

تنها لحظه ای به طول می انجامد و آ نگاه

باز تنها خواهيد بود. "

 

 

۶

 

هنوز اسپرک می رويد و مرزه

در ايوان کوچک خانه ات

سکوی زير دکل

عطر پيچ های امين الدوله را دارد.

 

پرسش اما اين است:

در بهاری که در راه است

هنگامی که لاک پشت ها

از خواب زمستانی  بيدار می شوند

آيا بادقپک يکبار ديگر بر سر راه ما قرار خواهد گرفت؟

 

من خوب می دانم

سواران آخر زمان

که از برای هلاک می آيند

چيزی را از ياد نخواهند برد

اما هيچ نمی توان پذيرفت

اين باور مطرود را

که فردوس خدا

در آن دنيا انتظارمان را می کشد.

 

  

۷

 

در اين نزديکی ها

هنوز هم که هنوز است

خرس پيدا می شود

خرس هايی که از کوه ها سرازير می شوند

شاخه های درختان سيب را می شکنند

و پنجه های خود را که بوی سرو کوهی می دهد

به نرمی بر چهره ی خفتگان می نهند.

 

 

 ۸

 

به سختی به دنبا ل می کشی

زخمهای خود را

در ردآب ِ هيولايی.

همواره از پی چنگکی می روی

و هيچگاه درنمی يابی که اين چنگک چيست

برفْ آويز است

يا تودهْ ابری ست سپيد.

 

آخر اين قلاب را

چه کسی در قلب تو پيچ و تاب داده است

که حال با خون خود صياد را می پروراند؟

 

نه

اين نه سراب است و نه جنون

نام اين چيز

تنها زيبايی است و بس

و اين زيبايی

هيچ پژوهشی را تاب نمی آورد

تنها لرزه را

و باز هم لرزه را.

 

  

۹

 

مشرق زمين به تو گفت:

از تيره و تبارت با من بگو

مغرب زمين به تو گفت:

از تغيير حالت با من بگو.

مشرق زمين اما نگذاشت که بگويی

و مغرب زمين رشته ی کلامت را بريد.

 

به موهای سپيد آن  پيرمرد

دست درازی مکنيد

او می خواهد چيزی بر زبان براند

که هر دوی شما را

خوش خواهد آمد.