این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ
 

روشنک بیگناه

 

 

1

 

 

چشمانش را بسته است درخت

و آب اشک هایش را فرو می خورد

دست های دنیا زیرش مانده اند

خواب رفته اند

می خواهد پایی جلو بگذارد

پاهایش خواب رفته اند

 

جنین ِ بیست ساله

از زندان ِ زهدان

بیرون می آید

با مشت ِ چروکیده

به دم می کشد ِ هوای هیچ فصلی را

سنگی در کف ِ دست و

هزار سنگ ِ سکوت از روبرو

 

خیلی بد شد

دنیا تعطیل است

 

 

2

 

اگر زمین مزرعه ای بود

با انبارهای بزرگ قرمز رنگ
و اسبهای تنبل
با تراکتوری به خواب رفته
سايبانی با عطر ريحان خشک
و راه باريکه‌ای ميان شبدرها و
سرخس های زودرنج

 

اگر زمين مزرعه‌ای آفتابی بود
می‌شد دويد از ميان ساقه‌های ذرت
کر شد ، کور شد، نفس نکشيد
دويد تا نرده‌های چوبی
و پشت درختان بلوط
با تو در هم پيچيد

 

از شما دعوت می شود که جهت دیدن ِ «کتاب شعر» که به کوشش روشنک بیگناه منتشر می شود، به این نشانی مراجعه کنید

http://www.ketabeshear.com