|
کامران بزرگ نیا
شعري برايِ پلِ
دونْروزشن
صدايِ ستارهها
را نشنيدم
نه به صدايشان
گوش دادم،
_ صدايِ ستارهها را ميگويم
نه به سكوتشان
و نه به . . .
_ نه ، فقط نشنيدم ، همين
اما راستي چرا
نرفتم
با همين
دوچرخهيِ اوراقم
چرا نرفتم همين
نزديكي ، كنارِ رودخانه ، يا رويِ پل بايستم
بايستم و گوش
بسپارم به صدايِ ستاره؟
حالا نشستن و
خواندن
حالا بنشين و
بگذار آرام
مثلِ گلي كه
بيخود
گلبرگ ميگشايد
سر بر زند
و رنگهايِ زردِ
بيشمارَش را
بر برف ، بنشاند
و بتاباند
حالا ، بنشين و
تماشايش كن
و بتاب
بر اين
دوشنبهيِ يخبندان
حالا ، آرام
بگير ديگر و بنشين
بنشين
و فراموشش كن
براي يارعلي
پورمقدم
و به يادِ بيژنِ
جلالي
شعر ناتمام كافه يِ شوكا
گاهي كه روز
باران باشد
و باد هم برايِ
خودش ، خوشْ خوشْ بوزد
و پشتِ پنجره .
آن پايين ، بر بامِ روبرو
كنارِ آبچاله اي
، نشسته باشد كلاغي
اگر يكي دو سرو
هم ، آن كنار بگذاري ، هنوز سبز ، سبزِ تيره
و خيس ، خيس و
آبچكان
و اينطرف ،
اينسويِ پنجره
نشسته باشي و آن
روبرو هم صندليِ خاليِ خيالهايت
و عطرِ قهوه يِ
ترك هم بيايد و بچرخد
بر ميزهايِ
چوبيِ سرخ
ديگر نشسته اي
آنجا ، در كافه يِ شوكا
با همان نيمكتها
و ميزهايِ چوبيِ سرخش
و با لبخندها و
اخمهايِ
گوريلِ مهرباني
كه يارعليِ
پورمقدم است و
ايستاده ، آنجا
، پشتِ پيشخوان و
دارد داستاني را
با صدايِ بلند و لهجه يِ لُري مي خواند
دستت را بلند مي
كني كه بگويي يارعلي ، ببين . . .
و مي بيني كه
اما هنوز
همينجايي ، اينجا
نشسته در خيال و
فراموشي
مي نشيني و از
ياد مي روي و خاليست ديگر صندلي تو
و خالي مي ماند
صندليِ خاليِ
خيالهايت
در كافه يِ شوكا
|