این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ
 

   www.poetrymag.info

شعری از یاشار احد صارمی

 

 صداها ۶

 
شد
شد...
موهايش را در مقام ارديبهشت شانه كرد
نسيم خنديد و پيچيد و گره شاخه ها را گشود و من يك آن نفسي عميق كشيدم
آسمان از دست هاي آن مرد مقدس جان گرفت
و ابرها در بعد از ظهر كبوترها آمدند و سر شاعران گيج رفت
من از شیشه ی در حال شکستن ماشین پریدم بیرون
و كت و كراواتم را باز كردم و ساعت من بر روي دريا پريد و پريد و ...
شد
شد...
توانستم چشم هايم را بي آنكه وقعي به جنگ درروزنامه ها داده باشم ، ببندم
سيگارم بلندترين سيگار جهان بود
پك كه زدم
از منقار توكا افتادم
و هي زدم به اين اسب وحشي تركمني
زمان
كرانه هاي آن نگار بود
كه ملافه را بر روي تخت مي كشيد و ارديبهشت پنجره هاي قصر را باز مي كرد!