این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

  تجربه های مدام

رضا عامری

 

 

شعر که مثل شاعر نیست

همیشه آغوشی تازه می خواهد

 

شعر دهه ی هفتاد رو به سوی رهایی از قیدهای تئوریک نظریه پردازانه دارد. شاعران جوان با فاصله گرفتن از تجارب جمعی و دنیای یک شکلی ها و مکتب ها، تجربه های فردی و منحصر به فرد خود را با نشانه های قرنی آشوبی و عصبی  و طناز، بدون حوصله ی شرح و تفصیل، با رویکردی کنایه آمیز و ایهام دار در ساحت شعر این دهه اعلام کرده اند.

 

«همیشه آن که شعری می نویسد / شعرهای دیگری را پاک می کند / شاعران هیچ چیز ننویسند / دست ها بالا !»

 

این اعلام حضور با آشنایی و اشراف به معانی سنتی و شناخت تجارب و امکانات شعر معاصران از یک سو و غیاب و فاصله گذاری با آن ها از سوی دیگر می باشد. روندی که آن را در تجارب شعر «پاریس در رنو» هم می بینیم.

این حضور نه از زاویه رد شعر پیشین بلکه عصیان جوانانه است که می خواهد دایره ی محاط شعر پیشین را با حضور اکنونی و موقعیت کنونی خود پر کند. پس برای چه خضوع کند ؟ خضوع نمی کند! اما در مقابل  آن می ماند و به موازاتش! و با این نشانه ها نشان می دهد جسارت تن زدن به جریان رودخانه وحشی شعر را دارد. رودخانه ای روان که بیش از یک بار نمی توان از آن آب برداشت. رودخانه ای که هر چند سرچشمه هایش همان رودکی ها و حافظ ها و نیماها و شاملوهاست ولی اینجایش که شاعر امروز ایستاده هیچ کدام از این ها و این جا ها هم نیست.

 

این مغایرت و تقابل، معنی ستیز با گذشته را نمی دهد. شاعر می داند که عملا " از دل قرائت پیشین بیرون آمده، حتا اگر با آن تضاد داشته باشد. اصلا" حرکت امروز بر اساس تنوع و تناقض است نه انسجام و الفت. و شاید  همین است که شعر عبدالرضایی را بر اساس شکل و ساختار نمی توان آسان توضیح داد ! او حرف هایش را در سایه روشن، شکل، ریخت، پراکندگی، آنارشی و با نوعی از اسکیزوفرنیای پست مدرنیستی می زند!

 

«آنکه پیدا کرد یک پروانه آتش را فراز شعل ها من ! نیستم / آسمانی و زمین را مثل یک پروانه تنها روی آتش زیستم / گرچه میل آتشم را قیمت پروانه ها پرداخت پر اما / بر در خانه ای که ندارم چگونه پاسبان بگذارم»

 

اصلا شاید این تناقض نمایی و تقابل کار شاعر امروز است، تباین احساس های مختلف که در کهکشانی سرگردان است که دیگر زمینش نه فقط مرکز عالم نیست که مرده است و تنها رابطه مناسب با بازی حیرت آور هستی ِ تناقض آمیزی که تن به تاویل های گوناگون می دهد، چیزی نیست جز طنزی کنایی که در مقابل دهشت و حیرت و پیچیدگی پیچیده

می شود.

 

«آخر دو میلیارد ستاره آن بالا برای چیست ؟ / که من زندگی کنم؟ / عمر ناتوانی ِ من بود / و زمین زیر پای من

می مرد /  چه بودم من ؟! جز دلیل همین شاعران جوان / جز احتمال میان دو سیگار / جز آن رسول فرزندکش چه بودم ها؟!!»

 

پس تناقض ظاهر راز کلی شعر اوست. تناقضی که از همسایگی قالب های متفاوت لحن های مختلف، نحوگرایی و نحوگریزی، وزن و بی وزنی و هم زمانی و ناهم زمانی به وجود آمده است تا شاعر، در این ناهم خوانی جوانی اش را بسراید.

 

« گم شو !          این را تمام فاحشه ها می گویند        اما نمی روم

شرا ب خورده ام که ایران بمانم

عباسی زیبا !

این دل !        برای تو عمریست که می زند

                  بر ساحل سیاهِ سینه ام بندری برقص !

خزر         از چشم هایت شراب خورد و دریا شد

و من           در دستهای تو بندر ها

چمخاله منم !         خلیج من !»

 

عبدالرضایی از نسلی است که هیچ چیز را نمی تواند جدی بگیرد! پس آن جا که به سوی مفهوم های کلی حقیقت و انسان می رود از چارچوب و اندیشگانی خود گویی عدول کرده است. (هرچند در این جا با شاعری چون آتشی هم گفتگو کرده باشد.)

 

«نه صدای آبی ِ جویی / نه آرامی ِ گفتگویی / آدمی   تنهایی ِ بزرگی است / از این همه است که گاهی گریه اش

می گیرد / و اندوهش را به آسمان می سپارد / گاهی که می بیند آسمان / با ابرهای سیاهی که دارد / شانه ای برای گریستن ندارد / آسمان تنهایی ِ بزرگی است.»

 

عدول ! چون او فقط می خواهد رابطه ای هجو آمیز و کنایی با جهان برقرار کند. می خواهد که جهان خارج با نحو او منطبق شود و از آن عینی گرایی یک سویه که دنیای خارج را برای به بیان درآمدن تابع نحو دور می داند دور شود. پس در مقابل نحو گذشته مقاومت می کند:

 

«تورات فهم کسی می شدم کاش / که انجیل را بیشتر می زیست.»

 

یا :

 

«مرا در آینه بارها باز کرده ام.»

 

یا :

 

«در را که باز کردم ناگهان افتاد / چیزی که روی امشب سیب شد»

 

یا :

 

«جاده ها را تا نکرده می گوید / این را من نخوابیدم که خوابید»

 

و به تبع همین دگرگونی در کلام و بافت جمله در ریخت شعری هم نوآوری کرده :

 

«برو بخواب پیاده روهایی که که من گفتم اگر

نگاهم کنی این شعر را به چشم های تو تقدیم می کنم]

کرد!

چنان فوری که اصلا نمی دانم آن بوسه را به

زنی که هزار سال پیش دیده ام داده ام یا هزار سال بعد!»]

 

و با هر فعل تازه لحن تازه ای را آغاز می کند و در میانه دو سطر طولانی واژه «کرد» یک سطر می سازد. یا گاه از سطور شالوده زدایی می کند تا آن ها را بخ حرف و آوا تبدیل کند :

 

«مثل مرگ نئون در «کتاب فروشی آرمان»

تاب فروشی رمان

تابفروشان

بفروش

روش

پت، پت

پت!»

 

این نگره در مقابل ریخت و نحو واژگانی در ریتم شعر هم حضور دارد و شاعر در یک ریتم سیال به شکلی ناگهانی سکته ایجاد می کند.

 

«ای کاش می شد کرد شد با مرگ هم آورد شد ای کاش می مردم / مانند آدم کاش می شد سیب را کش رفت / دندان نزد اما از این جا طرد شد ای کاش می خوردم»

 

پس معنای ابداع، نه در معنای قاموسی واژگان و دلالت های معنایی که در امکانات زبان و کارکرد کلمات و روابط نحوی و بافت جملات است. و چگونگی برخورد با محورهای جانشینی و هم نشینی و ورود به میدان اضافه ها و با اضافه ها معنایی جدید اضافه کردن. تا در پروسه ی تولید زبان واژه را در انفجاری از شکل روزمره و آشنای خود درآوریم.

 

پس شاعر در پی تبیین جهان، با معنا نیست. او می خواهد از میانه کارکرد زبان و امکانات آن با نحو خود معنای جهان را کشف کند.

پس به جای تقلید از واقعیت بیرونی به سوی ساختن جهان خود می رود، جهانی با پارادوکس ها و تاویل های گوناگون، که در آن فقط طنز و کنایه اصالت دارند. طنز ِ نسلی که می خواهد دست کم، این بار نسلی بدون شکست باشد!

 

 زود باش ! امید شاید اشاره

مردی است                                

پای آخرین تیر برقی که هست

آخر کدام دست چشم های مرا خواهد بست

دری که آن داماد را به خانه شما پرداخت

دروغی که زیبای همسایه را باخت

یا خیال همان مردی که توی خواب

خوشبخت بود؟

کدام ؟ من! یعنی کدامیک

تو! یعنی کدام ؟

 

این کنایه – طنز بی ریشه ی فرهنگی نیست. اتفاقا ریشه های تاریخی دارد و این جا ما با اسطوره و تعمدی در تحریف روبه رو هستیم. اصلا همین هاست که به شاعر روادید می دهد صبغه های فرهنگی خود را در گستره ی جهانی عرضه کند و با جهان خیال ورزی کند!

 

«چرا از تو نگفتن شنیده بود

عصا از تو نرفتن به سوی اژدها

و آتش   از تو نیاویخت که بسپاری پَر

به سئوالی که از طویله می آید

گاو نیستم که پاسخ دهم

سواری دو اسبه که بی گاری این همه راه را

بماند

کاش پروانه آب می کرد

بر این همه آتش که در اتاقم تنها

شعله پیدا کرد.»

 

شاعر امروز می داند هر تجربه در عین نقد و اختلاف با فرهنگ پیشین می تواند نافی آن نباشد. او انسان غریب و دورافتاده از فرهنگ خود نیست و اتفاقا ابداع را در همین مغایرت مضمون با گذشته می بیند. او وابسته به آینده است نه گذشته، پس به جای آن که واکنش صدای قدیم باشد صدای خاص خود را داراست با تمام ریشه هایش. و تمرکزش به جای این که روی ماهیت مخلوق باشد بر سر عملیات خلق است، بر سر «شدن» با کلمه.

همین نوخواهی و نوآوری شاعر باعث شده که او از تجربه منحصر به فرد خود بگوید در مرحله تاریخی خاص. ابداع او همین اندازه است بی آن که بخواهد گذشته را نفی کند نقدش می کند و با آن چالش دارد. و با همین تناقضات در واژگانش آتش و آب هماغوش می شوند تا هر آن حادثه ای تازه اتفاق افتد. حادثه ای که در عین غرابت با حادثه پیشین از جنس آن هم باشد.

 

«روی ساحل گشته ام موجی و از خود رفته ام / مثل دریا موج موجم روی خود افتاده ام.»

 

عبدالرضایی شاعر تجربه های مدام است و در سه قسمت کتاب پاریس در رنو یعنی سروده های سال های 73، 74 و 75 او این تجربه گرایی مشخص است.

در شعرهای سال 73 با شعر کلاسیک و معاصر بده بستان دارد و به نوعی حضور «بینامتنی» خود را ارائه می دهد. با تسلط بر بافت و وزن کلام و مفردات شعری ِ کلاسیک و معاصر.

 

«صدایی که در نی ریخت

به این جایم آورده است که بگویم تو!

که تو از بسته ترین پنجره برگردی

پشت میزم بنشینی

و آن شعله ای که عیاش بود و بر بال پروانه

شلیک شد

بیاید و آتش را روی هیزم بگذارد

که من آواز بخوانم و کوچه اصلا ادامه ی چندین

خروس باشد.

 

در دفتر دوم سعی در دراماتیزه کردن و چند صدایی کردن شعر خود دارد و از حضور شاعر در متن تا سفیدخوانی و امکانات امروزی شعر را به خدمت می گیرد:

 

«این سفر را سفید بخوانید / این سفر را کمی سیاه (من سفید می خوانم)/ روسیاهم! لطفا به سطر اول برگردید».

 

تا در دفتر سوم خودش باشد! با پشتوانه ای از آثار کلاسیک و معاصران و تئوری و شگردهای امروز زبان شعر، با طنز این جهانی و نگاهی منطقه ای به این جهان و جسارت این جهانی اش.

 

« من این شعر بلندم را نیامده ام که برگردم

پشت در ایستاده ام و هی زنگ می زنم

می دانم ! بیت آخر در همین کوچه است.»

 

اما در این دفتر هم شاعر در نهایت به فرم زبانی شعر کم تر اهتمام می ورزد، هر چند که کارکردهای زبانی را می شناسد، مثلا استفاده ی مکرر از تمهید انحراف از کنش در ترکیب های اسمی و فعلی :

 

«چیزی که روی اسب سیب شد»

 

یا:

 

«بهار اگر می رفت سیب همیسایه چگونه می آمد؟»

 

یا:

«نگاهی به آسمان رفتی و گفتی.»

 

یا حذف مجموعه ای از معلومات دلالتی در شعر و توجه به «دال های فاخر» و محدود کردن اسباب و نتایج حاصله ازحادثه های عادی یا پیش بینی شده در شعر:

 

صدای پایم در ادامه کفش هایم کنار توامروز

می میرد

روی نمی دانم بگو! چه بگذرم؟ نمی آیم؟!

 

ولی با این همه حذف وانحراف یا نحوگریزی به تنهایی نمی تواند ساختار شعر را تضمین کند.

 

عبدالرضایی باید به امکانات زبان، تولید زبان، و ساختار بیشتر اهمیت بدهد، همین طور، انسجام و فرم شعر...این سکویی است که حضور مداوم و جوان او را در شعرآینده ی ما تضمین خواهد کرد.

 

اسفند 76