این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ
 

 www.poetrymag.info

چند شعر از بهرام اردبیلی

 

 

لوح اول (به فيروز ناجي) ا



هميشه رازي بزرگ
در بشقابي سپيد
به ما تعارف مي شود

جزيره
نگين در ياها
مرده اند جانوران بلو ط رنگ
و در مه و دو د كوهساران
تپه يي بر من معلوم است

رازي بزرگ
از دُم اين ماهي ي در آب
جدا مي شود
تمام عالميان بر من معلوم است
و رفتار نگين
كه همه ي معلومان را سبز مي كند و
در خود مي تند

آبها
راز بزرگ ما
و تو در گلوي آب
خفته مي ميري
 


لوح دوم (به علي بودات)


آتش ِكورسو_زن
در خيمه هاي بنفش
مي شود كه بگوئيم
سالها خاموش خواهيم بود
و به لبخندي خيره مي شويم
مي شودكه بگوييم
سنگهاي رنگ به باد داده
معناي ما را دارند
زنانگي آشكار ست
در قيامت ماه
و كبود گونه و بنفش
همچنان كه ما
پيرانه مي خنديم
ما را سنگسار مي كند
تنها توكبود مي شود
و ما
بي تو باز مي گرديم
به آخور خيمه
 


لوح چهارم (به هوشنگ چهار لنگي)



به آمد او در كدام است
سبز يا سايه
نور هاي قرمز
پايان گرفته اند
و معنا ندارد
طرح لبانش
مي رود آهسته و لرزان
به آب دادن گوسپندان
اما اين باد نام دارد و ازجنس ديگرست
رنگ ماتم اضحي
به آمدِ ما در چيست
به آمدِ او در كدام
كوتاه كنم اين مرگ
كه تا مژه برهم زدم
صاعقه بر او زد
 


لوح پنجم
(به حميد عرفان)



فراق بالي براي نشستن
اينگونه كه تو مي مردي
كركسي
نشسته بر لا شه ي همزاد
آيا اينگونه زيباست روز و شب
مي نشيني و جدا مي كني
ماه دلبخواه ؟
مي شناسمت
به باديه هاي خاموش
يادبودي اگر هست
دامن آب و آتشند
در بال فرشتگان
مي بينمت
اي نوباوه ي جنگلها
در باد
بي پروا
كه مي تركاند
بن هر چيزي را
كركس صحرا ها
 


لوح هفتم
(به مهري فروتن)



لاشخو راني كه
بر گهواره ها گمارده ايم

اژدهاي بي گردن
در سوزن رود مي پلكد
تمام جانوراني كه
از آب مي خشكند
به سايه ي ديواري
به خواب رفته اند
كودك
با قنداق پشت گلي
گاهواره
به قارچهاي مهلك مي نشيند
به خواب رفته اند
دايگان فرشتگان
در پر در ناها
به زمستاني
دور مي شود از گهواره
تا خواب در ناها را
بيا لايد
 


لوح نهم
(به بيژن الهي)


بر آمداز آتش سنگ
از عرياني ي باد و زمين
خاكستر پنهان
حلزوني از آهن فراهم ساخت
بي سرو دم
كه رخشان بود
به روزان دراز و كمش
وراي سپيديش را
چرخ نخورد
و به نز ديكترين فاصله
گم گشت يادگار