www.poetrymag.info
سه شعر از مهرداد عارفانی
آپارتمان
بدون پله آسانسور قد کشيده است
برف ميبارد
برف
بر کتاب های من
اخبار تلويزيون
بر سيگار و بر روزنامه
از ايران که آمدم مسجدی از ترانه را رقصيدم
در شهری که برف است و کوچه ای نه
برف است و خيابانی نه
عا بری نميگذرد..و مدرسه ها تعطيل است
برهنه قدم ميزنم
برهنه همچون کعبه
پيش از آن که خدايان بر او نازل شوند
برهنه همچون تيرهای برق
بر خيال و پنجره می نويسم:
آفتاب
خزر را توی ليوان آب و
کندوان را روی تا قچه گذاشتم
تهران را تا کردم
با پنجره هايش که روشن بود
و ترا فيک پيپش را دود ميکرد
بدون پله ٫آسانسور ٫قد کشيده است
با طناب به آسمان بسته شده
مرتب کج وراست می شود
نمی توانی ليوانی آب را روی ميز بگذاری
يا فنجانی چای را را حت بنو شی
زير زمين
سمساری خا طره هاست
تهران
خاک خورده٫کهنه٫دست می سايد و لب می گزد
جواديه روی پل قدم می زند
اوين
با شهيدانش کنار جاده ايستاده است
در سپيده ای که جرقه ها به دندانش گرفته اند
اتو بوسها سوارش نمی کنند
آزادی يک نفر!
اوين به اطراف می نگرد
با نيشخند پنجره هايش
هم چون فا حشه٫فراری در اطراف شهر
اها نت شده
آزادی يک نفر!
خزر ليوان آب را با ماهيانش به بازی نمی گيرد
چراغ بندر هايش در زير زمين
پر مخاطره به پله های خنده می نگرد
تاريک
تاريک وژرف هم چون اعماق
بدون پله٫ آسانسور
تا آسمان قد کشيده است
و در ادامه خود
خدا را به بازی می گيرد
بروکسل...سپتامبر ۲۰۰۳
درخت و برف
اکنون که بی
هم نشسته ايم
نوشتن بر
بخار شيشه٫چيزی از وقت را نشان می دهد
درخت و برف
را
هم چنان که
می روم و.....چرخ در زنجير
نگاهم به
روبروست
پشت سر جاده
را بسته اند
بايد از راه
های ديگر به خانه باز آيم
با شهر ها
يم که درد دل کردم
برايتان کمی
مردم٫کمی صدا
و بسياری خبرهای تازه سوغات می آورم
دروازه را
باز بگذاريد
کليد اتاق
را کنار گلی که در ايوان
نگاه ميکندو.....آه
می کشد
صبر كنيد
سايه ها را به التماس روی سنگ
سايه ای ديگر می نشاند
سايه ای ميرود با باد
باد سخت
ريخته بر پوست
پوست
پوست شکسته بر سنگ
رنگ را به بازی می گيرد
با رنگ ٫رنگ را رنگ می زند
به تماشا روی سنگ
سنگ را روی سنگ می شکند
بيا
پياده شويم از اين قطار
قطار نه
هواپيما
نه
ماشين
نه
صبرکنيد
همين بنز قديمی
مرا می برد ٫می رساند٫باور کنيد.