این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ
 

  

 

بوم و کوکایین

کوشیار پارسی  

 

 

دو مرد نشسته اند تو کافه. تکیه داده اند به پیش خوان. هر دو آبجو می نوشند. هر دو کمی مست اند. مرد موسیاه به مرد موبور می گوید: "از نقاشی دست برداشته ام." بینی اش را پر صدا بالا می کشد. موبور می گوید: " نه، باور نمی کنم."

موسیاه می گوید: "باور می کنی یا نه، دست برداشته ام."

موبور می گوید: "آخر چرا؟"

موسیاه می گوید: "بوم هام تمام شده."

موبور می گوید: "بوم هات تمام شده؟"

موسیاه می گوید: "بوم هام تمام شده."

موبور می گوید: "خوب دوباره بوم بخر."

موسیاه می گوید: "دیگر به خودم زحمت نمی دهم."

موبور می گوید: "اما نقاشی که زندگی ت است."

موسیاه می گوید: "درست، اما دیگر ول کرده ام. می بینی که. همین است." بینی اش را بالا می کشد.

موبور می گوید: "آخر برای چه؟"

موسیاه می گوید: "گفتم که، بوم هام تمام شده."

موبور می گوید: "خوب دوباره بوم بخر."

موسیاه می گوید: "برای خودم نقاشی نمی کنم."

موبور می گوید: "باید نقاشی کنی، چون ازش لذت می بری. اگر لذت می بری باید ادامه دهی. مگر نه؟"

موسیاه می گوید: "باشد، اما نقاشی کنم که بگذارم تو اتاق؟ انبار کنم؟ به چه دردی می خورد؟"

- بله، اما گفتم اگر لذت می بری از نقاشی.

- به چه دردی می خورد؟

- به درد آدم های دیگر.

موسیاه می گوید: "فکر می کنی همه ی وقت چه کار می کنم؟ کار دیگری که ندارم. اما حالا خسته شده ام. از این که هی می شنوم کارم آنی نیست که انتظارش را داشتند."

- خوب پیش می آید.

موسیاه بینی اش را بالا می کشد: "ببخشید اقا، اما کار شما آن چیزی نیست که ما فکرش را می کردیم. چه قدر باید بشنوم. خسته شده ام. ببخشید اقا، اما کار شما آن چیزی نیست که تصور می کردیم. ببخشید آقا، ببخشید آقا. خسته شده ام ازش. همیشه همین حرف."  بینی اش را پرصدا بالا می کشد.

- پیش می آید.

- خسته شده ام.

- پیش می آید.

- بوم هام هفته ی پیش تمام شد. با خودم گفتم دیگر نقاشی نمی کنم. از نقاشی دست می کشم. خسته شده ام.

- باید نمایش گاه بگذاری. اگر جای تو بودم کارهام را به نمایش می گذاشتم.

- نمایش گاه؟ هیچ کاری نمی خواهم جز این که کارهام را به نمایش بگذارم. مگر نمی دانی نقاشی هام چه قدر بزرگ اند. بزرگ بزرگ. نمایش گاه؟ کجا؟ اگر کسی نخواهد چی؟

- باید دنبال جا باشی. از این و آن بپرسی.

" بپرسم. بپرسم؟ کار دیگری نمی کنم." بینی اش را پرصدا بالا می کشد.

- باید دنبالش باشی. بیش تر بپرسی.

- و هر بار هم بشنوم که کارم آن چیزی نیست که تصورش را داشته اند. ببخشید آقا، اما کارتان آن چیزی نیست که ما تصور می کردیم. ببخشید آقا، ببخشید آقا. خسته شده ام. خسته ی خسته شده ام.

موبور می گوید: "تو ایست گاه قطار نمایش گاه بگذار."

- خسته شده ام.

موبور می گوید: "تو ایست گاه قطار نمایش گاه بگذار. به ش فکر کرده ای؟ ایست گاه قطار.

- ایست گاه؟ چر ایست گاه؟ این از کجا به فکرت رسید؟

- به اندازه ی کافی بزرگ و جادار هست.

"ایست گاه؟ من می روم ایست گاه فقط کوکایین بخرم." بینی اش را پرصدا بالا می کشد.

- برای تنوع هم که شده می توانی در ایست گاه نمایش بگذاری.

"آن جا می روم که کوکایین بخرم." به صدای بلند می گوید. مرد پشت بار نگاهش می کند.

موسیاه می گوید: "امیدوارم حرف بدی نزده باشم."

موبور می گوید: "زیاد توجه نکن. او از این حرف ها زیاد شنیده."

موسیاه می گوید: "می روم ایست گاه برای خریدن کوکایین. کار دیگری ندارم آن جا." بینی اش را پرصدا بالا می کشد.

موبور می گوید: "می توانم برات بپرسم. رییس ایست گاه آدم بدی نیست. تازه از هنر هم چیزی نمی داند."

- منظورت چیست؟

- منظوری نداشتم. فقط او از هنر چیزی سر در نمی آورد.

- منظورت این است که او فرق بین هنر خوب و هنر بد را تشخیص نمی دهد؟

- نه دقیقن.

- اما منظورت همین است دیگر!

- راستش منظورم همین است.

- و نمی تواند مرا رد کند چون نمی تواند تشخیص دهد که من هنرم خوب است؟

- نه، منظورم این نبود.

- یک کمی که بود.

- نه اصلن این منظورم نبود.

- می دانم. همین بود.

- منظورم این است که زیادی این پا و آن پا و مِّن و مِّن نخواهد کرد. شاید خوش حال هم بشود که کسی نمایش گاه      می گذارد.

موسیاه می گوید: "شاید این کار را بکنم."

موبور می گوید: "اگر جای تو بودم می کردم."

- یعنی بکنم؟

- حتمن.

" نه. ولش. تصمیم همان است که گفتم. دیگر نقاشی نمی کشم. اتفاقی نیست که بوم هام تمام شده. تازه مغازه ی وسایل نقاشی هم دارد می بندد. از نقاشی دست می کشم." بینی اش را پرصدا بالا می کشد.

- به نظرم این از آن حرف هاست. از نقاشی دست می کشی چون بوم هات تمام شده.

- به نظر من اصلن از آن حرف ها نیست.

- خیلی هم. از سر ضعف است.

- مغازه ی وسایل نقاشی هم دارد می بندد. این هم دلیل خوبی است.

- چند تا مغازه ی دیگر تو این شهر هست.

- بله، اما مغازه ی ون گوگ مغازه ای بود که از آن خرید می کردم. از آن خوشم می آمد.

- از مغازه خوشت می آمد یا از فروشنده اش؟

- به آن دختر ربطی ندارد.

- مطمئنی؟

- تو مغازه ی ون گوگ همه چیزی را که لازم دارند می آورند. گران هم نیست. تازه حمالی هم نباید بکنم. نزدیک    خانه ام است. لازم نبود حمالی بکنم.

- خوب چیزی بود ها!

- به آن دختر فروشنده ربطی ندارد. به او ابدن ربطی ندارد.

- مطمئنی؟

- وسایل لازم را داشتند. به وسایل ربط دارد نه به دختری که وسایل را می فروخت.

- من اما زیاد مطمئن نیستم.

- می آیی برویم تا ایست گاه؟

- خودت برو بپرس.

- بپرسم؟ چی بپرسم؟

- بپرس که می توانی نمایش گاه بگذاری یا نه.

- نه بابا، می خواهم یک گرم کوکایین بخرم.

- کوکایین؟

- بله کوکایین.

- به تر نیست بروی بوم بخری؟

- گفتم که، دیگر نقاشی نمی کنم.

- من جای تو باشم زود دل سرد نمی شوم. تازه می دانی کی تو آن مغازه ی وسایل نقاشی سر خیابان ما کار می کند؟

- به من چه؟

- اگر بدانی تعجب خواهی کرد.

- به من ربطی ندارد.

- شرط می بندم که دارد.

- من شرط نمی بندم.

- نازی آن جا کار می کند.

مو سیاه نفس عمیقی می کشد.

- نازی.

موسیاه می پرسد: "نازی؟"

موبور تکرار می کند: "نازی."

- نه همان نازی.

- همان نازی.

موسیاه دوباره نفس عمیقی می کشد. " نازی. می گوید نازی."  به مرد پشت بار نگاه می کند. دو آبجو سفارش می دهد. بینی اش را بالا می کشد.

مرد پشت بار سر تکان می دهد. دو لیوان پر می کند و می گذارد جلوی آن دو. می پرسد: "نقاش چه طور پیش         می رود؟"

موسیاه می گوید: "ای، بدک نیست."

مرد می گوید: "خوش حالم."

موسیاه می گوید: "به زودی نمایش گاه خواهم گذاشت."

- بالاخره موفق شدی.

- وقتش رسیده بود.

مرد می گوید: "وقتش رسیده بود."

موسیاه می گوید: "بله وقتش رسیده بود."

مرد می پرسد: "کجا نمایش گاه می گذاری؟"

"تو ایست گاه." بینی اش را بالا می کشد.

- تو ایست گاه؟

موسیاه می گوید: "تو ایست گاه."

مرد می گوید: "خوش حالم برات."

- لطف داری.

مرد جوانی صدا می زند. آبجو می خواهد.

موبور می گوید: "پس می روی پرس و جو کنی."

موسیاه می گوید: "منظورت چیست؟"

- می روی بپرسی که می شود تو ایست گاه نمایش گاه بگذاری یا نه.

- بپرسم؟ فکر می کنی جواب مثبت بدهد؟ مطمئنی؟ فکر می کنی اجازه بدهد؟

- مطمئن نیستم اما فکر می کنم بشود.

- فکر می کنی بشود؟

- فکر می کنم بشود. زیاد از هنر نمی داند. اما خوب بدش نمی آید چیزی دور و برش آویزان باشد.

- آبجو را تمام کن.

- چرا با این عجله؟

- باید برویم.

- کجا برویم؟

" می رویم بوم بخریم. از مغازه ی نزدیک خانه تان. سر راه یک گرم کوکایین می خرم. بعد می رویم پیش رییس ایست گاه".  بینی اش را پرصدا بالا می کشد.

هر دو آبجوشان را سر می کشند. موسیاه می گوید: "برویم". بینی اش را پرصدا بالا می کشد. دوتایی از کافه می زنند بیرون. موسیاه به مرد پشت بار می گوید: "به نمایش گاه من که می آیی."

- حتمن.

- خبرت می کنم.

- حتمن.

                                                                                                                    دهم ژانویه 2003