www.poetrymag.info
سه
شعر از پرویز اسلامپور
١
براي منطقه
اي که عشق ـ
مسا لمتي ست با طاعون
احضار هزار جلاد
کارنا وال مشکو کي را
(در حصار مصلحت
خبر مي دهد
*
گفتار را در تراخم ـ
به زمستان کشيدند
ارابه ي برف
نعش هاي سنگين را به ترْ ک دارد
*
در خليج بي مادر ـ
ماهي بر دبار
لرزشي با يدت
تا سکوت در گله ي گرگها متواري شود
۲
يک نقطه ي بز رگ روشن ـ
همواره ـ
قلبم را مي فشارد
*
سال بهار که مي رسد
چلچله ها به ياد مي آيند ـ
و من از ياد مي روم
*
اينک که ماه ـ
کلا غي ست با جيغش ـ
بر سرم
و پلکانهاي خيس
و تقه ي در
(که پاسخي ندارد
*
رمه ها که بيايند
مر دانگي يم را ـ
نزد سگهاي سرما زده ـ
به زمين مي نهم
و
دور مي شوم
۳
چشمي به رونق ـ
در مصا حبت آهن ـ صدا زنداني ست
*
در يا چه را گفتي :
جاري شو
مرا که جز بر وسواسي پايدار نيستم
چگونه چون عر وسکي
( دلقک وار
به بستر خواهي برد
*
چشمي به رونق ـ
تا بر مراثي برفي
آويز وصلت منحني باشي
***
اينت فراق
( هميشه نوشنده
با اتمهاي رفصنده ي اکسيژن
(صفرايي که در جگر اختلال آورد ..
***
و تخمهاي چرو کيده ـ در نسلهاي خمار ـ
تولدش را
در مجلس کوير
بر گزار مي کند .
|