www.poetrymag.info
چند شعر از ساقی قهرمان

جهنم
از دروازة جهنم که می آمدند
یکی یک تکه دوزخ ته چمدان شان پنهان
کردند
دستت را دراز نکن عزیزم
سلامشان را جواب نده
مردم
از دروازة جهنم
که می آمدند..
97
عشق
آدم است عشق
گاهی دلش می گیرد
گاهی از ته دل می زند زیر خنده
ما را می رنجاند
گاهی آغوش وا می کند..
دست هایش را روی گونه هامان می چسباند
یا بر می دارد روی پستان هامان می گذارد
و ما عشق می کنیم
گاهی عرق می نشیند روی پیشانی دلش
می خواهد
توی چشمة خنکی غوطه ور شود
که ما باشیم
گاهی
می خواهد از خنکای چشمه که بیرون زد
یکی مثل آفتاب
نه مثل ما که مثل چشمه ایم
بر شانه هاش بتابد
گاهی دلش برای خودش تنگ می شود
می خواهد خود را بغل کند
ما
افسوس
دست هایش را می گیریم
دور گردن خود حلقه می کنیم
ژانویه 97
این
جهان من
( وقتی گریه می کنم )
قطره های غلیظ شربت آلبالو
از لای پلک ها می غلتند روی لب هایم
چه بغض شیرینی می آورد جهان، می گویم
جهان دست پهنی است که موها را از روی
پیشانی و دور گردنم کنار می زند و همچنان
که ته چشم هاش می خندد، می گوید:
ها! چه شیرین !
می غلتند قطره های شیرین شربت آلبالو از
روی گونه روی سر زانویم
که باز لیس می زنم
می خندی چه شیرین ! چه زبان !
می گویی
نمی دانم، چه بگویم، یعنی زبانم را می
خواهی؟
چهار بار تازه می شوم تا قد همخوابی باشم
و
دست های ترا که از من چهار بار کهنه ترست
لای آغوشم بفشارم
حالا تعریف کن مرا
دراز کشیده زیر شانه ها نشسته روی
ناز درازت
تعریفم کن
قطره های غلیظ شربت آلبالو که می غلتد از
لای پلک ها و
قطره قطره تنم را شیرین می کند بگو: کس
خل اینهمه شیرینی خوب
چیزی نیست
تا بگویم: وای ، چه داناست این جهان
آگوست8 9
قرمز
خون و من تنها می مانیم
در را به رویمان می بندی
در رگ هایم که می دود یا زیر گونه ام
جاری که می شود از شیار ران هایم
زیباست خون
هنوز خونی نبوده ای بی آنکه خونت را
ریخته باشند
نگاه کن به من من خونین زیبا می
شوم خونی که می شوم
می ترسی روزهای قرمزم که می رسد از
راه
تب تپش هایم را انکار می کنی
خون و من تنها می مانیم
باز مثل نی می کاهیم از درون و می نالیم
زیرا در امتداد قامتمان دستی برای
همآغوشی نیست
قرمز که می شوم زیبا می شوم
ببین
در خود فرو رفته ای
بیا
در چشمة قرمزم فرو شو برآ
بگو رنگ هایت را دوست دارم
جولای 98
آینه
اما آینه می تپد
من که آینه ام اما می مانم پیچیده در هرم
یاس و قطره های عرق
زبان تلخی را دور لب ها می گرداند
زبان تلخی را روی گودی گردن می گرداند
زبان تلخی زیر پوستم پی باران
تلخ؟
گردی گرمی روی سینه های روی گردی گرمی
روی سینه هام می غلتد
دستم نمی دانم دست کدامم روی سینه های
کدامم
تلخ
زمان چه عاقلست همین حالا
و جاده های زمان چه عاقلند
روی همان خط پر نشیب همیشه اما از آن
بالا پایین نمی ریزیم
روی گونه آری گونه
من که آینه ام می لغزم روی گونه روی سینه
روی شانه
می تپد می تپد آینه
روی شانه اش نفس می زنم نفس نمی پرسم کجا
می زنم کجا نمی پرسم نفس می زنم
گیرة موهایش زیر گیرة موهای من همینجا
زیر گیرة موهایش همینجا نفس می زنم
زمان چه عاقلست همین حالا که دو سه چهار
تمام نمی داند
آن خاطره ها را خاموش کن
زیر همین روزنامه بود ماتیکم بردار
(لبهاش رنگ ندارد)
دستش لای گرمایم حالا که هی تپیده ایم و
موهای هم را از روی گونه های هم پس زده ایم و
شیرین شیرین تلخ
نوامبر 98
ابر
آبی
حالابیا عشقبازی کنیم
با دست های تو
همین دست های ابریشمی و
دست هایت را روی زانوهای من بگذاریم
تو چشم هایت را ببند
انگار کن
دستی
مثل نفس
لای موهایت تاب می خورد
بگردان
چشم هایم بسته می شود
انگار کن هرم خواب
از نگاه من روی لب هایت می ریزد
و می ریزد اندکی از نگاه من
خواب، نرم، نرم، نفس می زند
خواب خواب از پشت پرده می آید
چرا نگاه می کند
دستت هنوز سرد است
تو چشم هایت را نیمه باز، نیمه بسته به
سقف بدوز
من چشم ها را وا می کنم، نگاه می کنم
تو چشم هایت را ببند
تکان نرمی بده به ساقة پاهایت
لابلای خواب ورزیدن، دست مرا بگیر و
بنشین
هنوز دست هایت سرد است
ول کن
رها کن
نیمه کاره رها کن
ول کن
حالا انگار کن که من
روی ابری از آبی نشسته ام
پستانم قطره قطره شبنم بسته
خطی دور لبانم و زیر چشمانم
بکش
سر انگشتت را بکش زیر خط چشمانم
بکش نگاهم را
تا روی سینه ام بکش
قطره ها را قطره قطره پاک کن
انگار کن که من روی ابری از آبی نشسته ام
و هیچ نمی دانم
تنم نمی گنجد
خواب می پیچد
پلک هایم می افتد
تکان نرمی بده به ساقة پاهایم
تکان نرمی بده
آبی نیست
زیرچشم هایت خطی ست که خاک گرفته
نفس نزن، نفسم می گیرد
حالا انگار کن که روی ابری از آبی نشسته
ای
پلک هایت را نیمه وا، نیمه بسته نگه دار
خط لب هایت را بکش با لبخند
تکان نرمی بده به ساقة پاهایت
چین افتاده روی سقف
آگوست 97
شعر
بلند
شعر بلند شعریست که بلند می
شود
از جا
در دیگری را هم وا می کند
می کشدم بیرون
دری را وا می کند
به رویم می بندد
می نشیند پشت در، پشت به در می دهد
حالا اگر درست نگاه کنید نفس بریده است
بریده بریده ، نفس از شعر، بریده می رود
تا بلند شود
و در ادامة این بحث
شعر بلند، شعر بلندیست
من مرگ تازه ای هستم
و دست به دست می شوم در این سر صبح
که خالی ست زندگی پر است
شعر بلند بام کوتاهی است که می شود از
روی آن پرید روی
زمین و
رفت توی خیابان و
رفت تا دم آن در، کوبید به در
در را نیمه وا می کند
می ایستد لای در لبخندی روی لب، دستی به
چارچوب، دستی به موها، که شانه می کند موها را
رو به بالا
رو به فرق سر
و نگاه می کند--
سلام- می گویم- باز هم پل لازم دارید؟
می گوید: گویا-- یادم-- هست؟ پل ؟ نه،
حالا آنور پلم
در را می بندم
نگاه می کنم به آن درخت
که قد کشیده تا کجا
شعر بلند طناب بلندی است
من مرگ تازه ای هستم
حتی برای مردگان آن مرگ بی نظیر
و دست به دست می شوم
تنم تنم
تنم
تنم هوا که می خورد دوباره می خواهد نوک
پستانهایم را بیرون بکشد
شستم را فرو کند لای زیر بغل
بازوهایم را دور زانوهایم
لبهایم
لبهایم
از کنارة کمر تا زیر سینه و از زیر سینه
تا ته نای
به دندان می کشم
می خواهم دور درخت خراش بخورم هوای
همخوابی دارم
شعر بلند می خندد
بلند بلند می خندد
شعر بلند همیشه نیست بلند
گاهی خم می شود
از خود که می روم به خود می آیم
خودم خودم خودم خودم
زانو بر زمین کف پاها رو به پشت سر
کف دستها بر زمین
خمیده به حالت سجده
دو کفل پهلو به پهلو رو به پشت سر
دستی حلقة مقعد را با انگشت اشاره دور تا
دور ناز می کند
دو کفل را با دو دست می گیرد از هم دور
می کند
خم می شود به حالت رکوع
دست دور کمرگاهم می اندازد
دست از دور کمر بر می دارد
انگشت اشاره را دور تا دور، دور حلقة
مقعد می مالد
خسته که می شوم ول می کند
خسته که می شوم ول می کنم
حالا اگر همین جا به همین صورت همین را
ادامه دهیم و سیگاری دود کنیم و فنجان قهوه را سر
بکشیم و زمین بگذاریم و من کمی از خود
بروم و او به خود بیاید و انگشت را در حلقة مقعد بلغزاند، هوا نارنجی می شود
سرم را روی زمین ول می کنم.
نفس، بریده
بریده بریده بیرون می آید
و می رود
شعر بلند خواب نمی بیند
شعر بلند حافظة تلخی دارد و هر که را می
بیند تف می کند
شعر بلند از سر بی خوابی است که خواب نمی
بیند
هر لحظه خدایی گلوی لحظه را می فشرد
هر لحظه، لحظه گلوی خدایی را می فشرد
و خلاص
نیست
لحظه یی
گلویی
از چنگ خدایی و لحظه ای
اینجا تمام تن زانو می شود
سر می مالد به زمین
زانو می شوم مثل همیشه که در تماس با
چشمی که
چشم در چشم دریده ام می دوزد
و جمع می شوم در کاسه زانو که سست می شود
مثل همیشه
در تماس با دستی که روی زانویم از خویش
می رود
شعر بلند سوت می زند به راه خود می رود
راهمان که پاره می شود و چرا؟
دراز می شود در امتداد و به پهلو می غلتد
در راه
هنوز سوت می زند
هنوز سر زانویم سوت می زند زق زق
لب می ساید روی انتهای خط گردنم
دست می مالد روی چروک های لایه لایه های
شکمم
انگشت فرو می برد توی سوراخی که هنوز نمی
دانم کدامست
حالا می دانم
مرسی
شعر بلند لبهای نازنینش را وا می کند که
شیر بنوشد
پستان با شکوهم را لوله می کنم توی دهانش
کبود می شود
شعر بلند همیشه نیست بلند
گاهی کبود می شود
می دانم، مرسی
شعر بلند زمان درازی است که وای می شود
وای وای می شود
وای می شود
راست می شوم خم می شود
به من که می دانم، نگاه نمی کند و می رود
زیرا به قول خودش زیر این آسمان تا هر جا که بخواهیم
یعنی بتوانیم
می توانیم دراز شویم..
و در ادامة این بحث
که بحث بی ربطی است
قطع می کنیم
قطعه قطعه می کنم
چرخ
چرخ
عباسی
خدا منو نندازی
چرخ چرخ عباسی خدا منو
نناسی نه نه نمینناسم
نه نمی اندازم نه نمی اندازم نه نمی
اندازم
و در ادامة این چرخ شعر بلند خواب
کوتاهی است
و در ادامة این خواب
مرگ کوتاهی
که می پرد—
حدود
پنجم ماه است
زنها نشسته اند روبروی هم
دو تا
زنها نشسته اند روبروی هم
دو تا
زنها نشسته اند
سه تا
زنها نشسته اند روبروی هم
نه تا، 9 تا، 9 تا
زنها نشسته اند روبروی هم
زیاد که می شوند حالم بد می شود
زنها نشسته اند روبروی هم
دو تا
زنها نشسته اند
روبروی هم پهلو به سینه پشت به روبرو
داده ایم
دستم دامنش را مچاله می کند
سرم از میان دامنش سر می زند
سرم میان دامنش سر را می گرداند لای دامن
سرم میان دامنش سر می مالد لایِ لایِ
لایِ لایِ لایلای لایللایلای لای لای لای پاهایش که
عطری دارد پنیر و خمیر، و شیرین است،
پنجم ماه است؟ حدود پنجم ماه است.. شیشم ماه است..حدود شیشم ماه است..
سرم می رود صورتم می آید لبهای به هم
فشرده ام روی لبهای گشوده سر می فشارد
دامنش را مچاله می کنم روی سرم پشت می
دهد به دیوار
خنده که معنی ندارد اینجا که من سرم لیز
می خورد روی گلوگاهش و دوست ندارم زبانم را بیرون بیاورم اما دوست دارم لبهایم را
فشار دهم روی هم روی لبهای از هم گشوده اش که ورم کرده اند و خنده معنی ندارد اینجا
که می خندد
تکیه می دهم به دیوار پشت سر و
پرده زیر شانه ام له می شود
سرش را فرو می کند لای دامنم لای لای لای
لای لایلایلالالالا لای دامنم وووورررژاللللای لای لای دامن
پاهایم را به هم فشار میدهم خنده که
معنی ندارد اینجا که پستانم را می گیرد مثل اینکه هیچ
مثل اینکه هیچ
پستانم را می گیرد مثل اینکه هیچ
می گیرد پستانم را توی کف دست می گیرد
دنبال شاپور می گردم انگار حالم بد است
اکتبر 2003
شناسنامه
من صندلی ام
کشیده اند م تا میان اتاق،
ایستاده اند روی من، سر بیرون کرده اند
از حلقة طناب،
با تیپا مرا از زیر پا پس زده اند
من صندلی ام
نشسته اند روی من
نگاه کرده اند به روبرو، به آنچه از طناب
آویزان است،
برخاسته اند، کشانده اندم تا ته اتاق، تا
پای پنجره، ایستاده اند روی من
خم شده اند از پنجره بیرون
ول شده اند،
چسبیده اند به سنگفرش
من صندلی ام
کشیده اندم تا توی خیابان، نشسته اند روی
من، نگاه کرده اند به سنگفرش، نگاه کرده اند به بالا
برخاسته اند، از خیابان گذشته اند، تا
میان موج رفته اند، از موج گذشته اند، زیر آب رفته اند
من صندلی ام
ایستاده اند روی من
مارچ 2004