این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

 www.poetrymag.info

 

نامه ای از بهزاد خواجات

 

  علي عبدالرضايي عزيزم!

شينما يك اتفاق در شعر امروز ايران است !تو لعن ها خواهي شنيد.تو طعن ها خواهي شنيد چرا كه شعر را در راه شعر قرباني كرده اي! مي توانستي گوسفند اين حوالي باشي و به معصوميت خود بنازي اما تو عبدالرضايي شاعر هستي!من فكر مي كنم تمام جاه طلبي هايي كه در تو ديده ام ؛در تو ديده اند براي اين است كه بالاي كوهي دست ساز يگانه باشي؛ يك دهان براي گفتن اينكه : من؛انسان از دست رفته ام ....! مدتهاست كه من شعر را زخمي دانسته ام كه با خود اين سو و آنسو مي كشيم .اين زخم نه شفا مي يابد نه مي كشد! فقط زخم است و براي همين هم رسالت شاعرانه يعني اينكه مسخره ترين شعرهاي ما بوي گريه دهد كه مي دهد. اما هق هقي كه در شينما شنيده ام سياهچاله اي ست كه به اين سادگي ها پر نمي شود. چه كرده اي پسر با اين جهان خراب؟با خود؟ با اين مردمي كه تو را نشناخته و نمي خوانند و تو آنها را خوب خوانده اي!! پس رشك انگيز مي نامم شينماي تو را كه مانيفست تباهي نسل ماست و تو نيازي نمي بيني به اين گه تمام قدي كه هر روز درآينه مي بينيم آرايش رمانتيك ببخشي. مدتها به اين فكر مي كردم كه چرا عبدالرضايي ناجنس در محدوده نگاه همه ماست وحتي جوانترها كه درگير مناسبات حرفه اي نيستند او را اينهمه مورد توجه قرار مي دهند؟ و سرانجام به يك كلام رسيدم: خودزني! تو شاخص شاعرانه اي هستي كه از رسميتها به ستوه آمده و با تخريب خود به همه چيز گندي دهن كجي مي كند.... يك عبدالرضايي كه خود را كشانده و آورده تا هزاره سوم تا بتواند با لجن مالي خود عكسي بگيرد و بفرستد براي پدرش كه بعد از اين خواهد آمد! براي فرزندي كه هرگز نخواهد داشت. و من اعتراف مي كنم ؛شعري كه با آن به گريه بيفتم؛شعر زمانه است كه علي عبدالرضايي گريست و به گريه ام درآورد! بالاخره علي عبدالرضايي مي ميرد بهزاد خواجات مي ميرد و شايد آنها كه با كوله پشتي شان در نطفه ها ...شايد بفهمند ما كجا را كج رفته ايم.ما كه مي خواستيم سينماي فردين را قسمت كنيم؛مزه پپسي را قسمت كنيم؛شربت سياه سرفه را قسمت كنيم....كجا را ؟
رويت را مي بوسم
بهزاد خواجات
82/3/1