این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ
 

 www.poetrymag.info

کلیسای متروک

(چامه ی جنگ بزرگ)

 فدریکو گارسیا لورکا

نگارش بیژن الهی از ترجمه ی یداله رویایی

 

 

 

 

 

 

پسری داشتم نامش یحیا بود.

پسری داشتم.

زیر طاق های آدینه ی همه ی مردگان

گم شد.

به بازی اش دیدم

بر آخرین پله های نماز،

مکعبی کوچک از حلبی را به قلب کشیش می انداخت.

من تابوت ها ها – پسرم ! پسرم ! پسرم ! – کوفتم.

من پنجه ی مرغی را

برون کشیدم از پس ِ ماه،

آن گاه پی بردم دخترم

یک ماهی بود

که ارابه ها از او دور می شدند.

دختری داشتم.

یک ماهی ی مرده داشتم به زیر خاکستر مجمرها.

دریایی داشتم. از چه؟ خدای من! یک دریا!

بر شدم که زنگ ها بنوازم

میوه ها اما کرمو بودند

و کبریت های خاموش شده

گندم های بهاران را می خوردند.

من لکلک تابناک الکل را دیدم

کز سرهای سیاه سربازان رو به مرگ

پوست می کند،

و کلبه های انگمین دیدم

که بدان جام های سرشار از اشک می چرخید.

در لاله های پاک – دهش

تو را یافتم دلا !

وقتی استر و گاو را کشیش برمی دارد

به بازوان زورمند،

تا وزغ های شبانه را بترساند

که در مناظر یخ بسته ی جام می گردند.

پسری داشتم که غولی بود،

مردگان اما

قوی ترند و بلعیدن تکه های آسمان را بلدند.

فرزندم اگر خرسی بود،

از راز تمساح نمی ترسیدم

و دریا را

چسبیده با درخت ها نمی دیدم

تا زنا کند

و گله ی هنگ ها

زخمی اش سازد.

فرزندم اگر خرسی بود!

این بوم زبر را به خود خواهم پیچید

تا سردی ی کف ها را حس نکنم.

خوب می دانم

که مرا آستینی خواهند داد یا کراواتی،

در میان نماز اما

سکان را خواهم شکست و پس آن گاه

به سوی سنگ جنون پنگوئن ها و مرغ های دریایی خواهم رفت

که می گذراند گفته شود با آنان

که می خوابند

و با آنان

که می خوانند در گوشه کنار:

پسری داشت.

پسری! پسری ! پسری

که فقط او را بود!