www.poetrymag.info
دو شعر از
اسماعیل شاهرودی
باغستان سبز
نفس در سينه ام زنگی ست ؛ امشب بر بلند هول
بطبلش
گرم می کوبد .
کسی در
می زند ـ باد ست ! می گويم بگوش هول خود ـ باداست؛
به غير
از باد کس را با درخت دور کاری نيست !
کسی هر
لحظه بر در می زند
ومن با
هر نفس ( هر کوفتن بر طبل ) می جويم به جان سوی
رهائی را ه !
کسی
آرامتر از پيش بر در می زند گوئی ؛
چو می آيم بگويم باز باخود ـ باد...
شباهت
می نشاند ضربه ی آرام بر در را درون ريزش باران .
و راهی
می کند آواز آن را نرم
ز کوره
راه گوش من
به
باغستان چشم من !
و من
در باغ سبز چشم خود آرام می گيریم
و شب
آرام می گيرد
و در
آرام می گيرد
عليگر ـ ۴آوريل ۱۹۶۳
توکلت علی الله
اين شعر مشترک
ياد بودی از شبی و گوشه ای ؛ که در هر بند آن مصرع اول را اسماعيل شاهرودی يعنی من
و مصرع دوم را هو شنگ باديه نشين و سومين مصرع را يدالله
رويايی ساخته است .
ـ مر د ماهيگير با نجوای بسم ا لله
ـ قايق خود را بسان قايق خورشيد
ـ روی ناهموار موج آهسته می راند
ـ دستهايش می سرايد آية الکرسی ؛ بهر آمد
شد پارو؛
ـ و نگاهش می دهد پرواز صدها مرغ سبز ياد
ها را در فضای
قصر های موج .
ـ آفتاب گرم را با جلوه ی هر ياد می
خواند .
ـ آفتاب اما نی داند که مردی هست و موجی
از تو کلت علی ا لله
در سرش سر شار ما هيها .
ـ و ينک آيا در درون طور ماهيگير
ـ حسرت صد ماهی چا لا ک می ماند ؟
۱۳۴۰
|