www.poetrymag.info
چراغ های نئون
بهروز سیمائی
مثل حس که
با لمس آمده باشد
به انگشتان
چه گرم است
گفتن گفت گفته
با شهرزاد
در خیال قصه های جهان
می گوید: ما
همچنان در سفریم
در گفتن از
می گویدش می مانم و
ایستگاه ها
می گذرند
عکسی از
دریا گرفتیم از مه تا خیال تابستان بود
حالا
سراسیمه می گذرد دریا در عبور از شتاب ما با مه
در خیال های
بی دریا
سوزش پشت
پلک ها بوی سیگار و سرفه های ما تونل ها
تا همیشه ی
مه در خیال های بی دریا
در عکس دریا
بود تابستان بود
می پرسم:
اینجا کجاست؟
می گوید:
باز هم در سایه ماندیم و آفتاب رفت
از مترو
بیرون می آئیم
نور چراغ
های نئون از عابرین سبقت می گیرند
دریا به
تابلوی بزرگ آگهی ها
گم می شویم
با موج هائی که دائم رنگ عوض می کنند
تورنتو 30 اپریل 2004
|