www.poetrymag.info
اما
جاده....
حسن
صلح جو
و
يكی می گويد:
’’ جادوگر است جاده
پر از
گشتم نبود و نگرد نيست
پراز
درياي غم های بي ساحل
جادو می كند كوليان و باد بيابان را ‘‘
وباد
می نالد:
’’ نه .
جسم جمود من است اين كه سرگردان جهان شده است
پر از
جنون جستن’ و
تشنه
چند جرعه رسيدن به سايه يك درخت
جان زخمی
من است جاده ‘‘
و
درخت می گويد :
’’ جاده
شهرزاد قصه گوی من است
پر از
جريان پريشانی جن و انس
پر از
هزار و يك شب ها
صبر جان
سخت كوه را دارد
تمام نمی شود قصه های اين عاشيق بی ساز ‘‘
و كوه
می غرد :
’’يا
جاهل است جاده، يا سحر وجادو شده
هی در من
مي لولد، می نا لد، مي رود
هی در من
جان می كنَد
به گمانش
از من كه بگذرد، جايی مي رسد ‘‘
و رود
می گويد:
’’ جنس
جاده پر از خرده شيشه است
ماری به
جلد كرم هزارپا
خيال
كرده اين رقيب زمين زاده جانی
من به
دريا مي رسم، او به كجا؟ ‘‘
وزمين
می مويد:
’’ طفل
غريب مانده من است جاده
جمع جدال
عشق من وآدمی در جوار روياها
پی ماه
مي رود و هی نمي رسد‘‘
و ماه
می گويد:
’’
بيشتر به هيبت كوليان است جاده
به شكل
روح سرگردان آدمي .
بي تابی
دختران جنوب را دارد
سر به
هركجا بگردانم،اين مجنون ترين پرنده جهان آن جاست ‘‘
وپرنده می خواند:
’’ نشان
همه بی قراری های من است جاده
جان
پناهم
قرار همه
بي قراری های گاه و بی گاهم
راه خانه
باران بي او گم است ‘‘
و
باران می گويد:
’’
جانماز من است جاده
پر از حس
غريب مادر و سجاده، مسافر ومه
سطر
سطرجاده پر از شعر است
به شوق
خواندن شعرهای اوست كه می بارم ‘‘
و
مادر می گويد:
’’ جاده
يعنی مرگ، جدايی و مرگ
يعنی خبر
های بد از جگرگوشه ها
كاش مي
شد شمال وجنوب، يا سحر وغروب را
به هم
نزديك كرد
كاش می
شد همه جای جهان را در همين خانه جمع آورد‘‘
و سحر
می گويد:
’’ جاده
يعنی روشنی آب پشت پای عمو
يا جواب
چشم های به در خشكيده هاجر و رويا
شايد هم
يعنی دو خط موازی، اما هميشه جدا ‘‘
و
جاده جان به لب مي شود
به
شكل پرسشی بی جواب:
’’ هی...
من فقط جاده ام
يعني پی
خودم می روم كه جايی دور گم اش كرده ام
و جزای
جرمم ،تبعيد به جزيره های بی جايی است
جان مرا
نه خوابی هست،نه جان پناهی
نه جاي
سكون و نه ميل ماندنی
بينوا گم
شده ای پر از رفتن و آمدنم
و رازم
را تنها رانندگان بيابانگرد
و
مسافران جلای وطن كرده مي دانند ‘‘
...
ومسافران بی وطن به وقت بازگشت
جز
جاده هيچ در ذهن شان نبود .
پانزدهم دسامبر2002