|
تلفن
کوشیار پارسی
تلفن زنگ می زند. زن سر از کتاب بر می دارد و نگاه
می کند. کمی درنگ می کند، کتاب را می گذارد روی تکیه گاه ِ مبل . می رود سوی تلفن.
می گوید، فریده، بفرمایید.
صدای مردانه ای از آن سوی خط می گوید، سلام. سلام،
منم.
زن می گوید، باز که تویی. دوباره خودت. نمی خوام
دیگه زنگ بزنی. نمی خوام، می فهمی؟ واسه چی زنگ می زنی؟ واسه چی به من؟
صدای مردانه می گوید، دیروز دیدمت. دیدمت. تو بازار
بودی. با یه زن دیگه.
زن می گوید، واسه چی دنبال ِ من را میفتی؟ واسه چی؟
تو کی هستی اصلن؟
صدای مردانه می گوید، دیدمت. تو رو دیدم. قطع می
کند. زن گوشی را نمی گذارد. بی حرکت می ایستد. بعد گوشی را می گذارد. برمی گردد و
می نشیند و کتاب را برمی دارد. نگاه می کند و می بندد. می رود سوی تلفن و گوشی را
برمی دارد. با گوشی در دست می ایستد. گوشی را می گذارد. می رود به دست شویی و برابر
آینه به لب هاش روژ می مالد. بارانی ش را برمی دارد، کتاب را می گذارد تو کیف دستی
ش و از آپارتمان می زند بیرون.
در باجه ی تلفن آن سوی خیابان می بیند که مردی
ایستاده است. از خودش می پرسد، ممکن است او باشد؟ فکر می کند، شاید خودش باشد. می
بیند که اتوبوس دارد می آید. فکر می کند، اگر پشت چراغ قرمز بایستد، می توانم به ش
برسم. اتوبوس پشت چراغ قرمز می ایستد. زن پا تند می کند. همراه ِ اتوبوس به ایست
گاه می رسد.
در اتوبوس می بیند که پیرمردی او را می پاید. از
خودش می پرسد، ممکن است او باشد؟ فکر می کند، شاید خودش باشد. می رود آخر اتوبوس می
ایستد. پیرمرد دنبالش نمی آید. چند ایستگاه بعد پیاده می شود. نگاه می کند ببیند
پیرمرد هم پیاده می شود یا نه. مرد پیاده نمی شود.
می رود به کتاب فروشی. زن فروشنده می گوید، سلام
فریده خانم. می پرسد، خوبی؟
زن می گوید، سلام لیلا. خوبم. خوب بودم. تا وقتی که
دوباره زنگ زد.
فروشنده می پرسد، دوباره زنگ زد؟ باز دوباره؟
زن می گوید، منو تو بازار دیده. دیروز. دیروز منو
دیده. با هایده. می دونست که من با هایده بودم.
فروشنده می گوید، اگه جای تو بودم وقت دقیقی رو که
زنگ می زنه یادداشت می کردم. حتمن این کارو بکن. شرکت تلفن می تونه مشخصاتش رو پیدا
کنه. این هفته اینو تو روزنامه خوندم. ساعت دقیق تلفن رو یادداشت کن.
زن می گوید، وقتی زنگ می زنه دوستانه حرف می زنه.
صداش دوستانه س. خیلی دوستانه.
فروشنده می گوید، صدای دوستانه. یه مرد غریبه که به
ت زنگ می زنه بگه تو رو دیده. که دنبالته. دوستانه یا غیر دوستانه، جالب نیس. جالب
نیس اصلن.
زن می گوید، من دارم می رم. می خوام یه سر برم پیش
مادرم.
فروشنده بلند رو به زن که دور می شود، می گوید، اگه
دوباره زنگ زد، ساعتو یادداشت کن. یادت نره، ساعت دقیق.
زن از کتاب فروشی بیرون می آید و مردی را در آن سوی
خیابان می بیند. مرد به زن نگاه می کند و راهش را می کشد و می رود. زن فکر می کند،
شاید او باشد. شاید خودش است. می ایستد و به مرد نگاه می کند. مرد نگاه نمی کند.
زن سوی ایست گاه اتوبوس می رود. زیاد منتظر اتوبوس
نمی ماند. جلو می نشیند. راننده در را می بندد و می خواهد راه بیفتد. مردی می رسد.
به در ِ بسته می کوبد. مرد به راننده که در را باز کرده می گوید، خیلی ممنون. قلب
زن تند تر می زند. همان مردی است که آن سوی خیابان، رو به روی کتاب فروشی ایستاده
بود.
زن فکر می کند، خودش است. فکر می کند، خودش است.
اتوبوس از شهر می زند بیرون. مرد درست پشت سر زن
نشسته است. زن فکر می کند، چرا پشت سر من. این همه جا هست تو اتوبوس. تند تند نفس
می زند.
تلفن زنگ می زند. تلفن همراه ِ مرد ِ پشت ِ سر ِ
اوست. سلام، آره. تو راهم. نیم ساعت دیگه. قطع می کند.
زن فکر می کند، نه این همان صدا نیست. نه همان صدا
نیست. صداش فرق می کند. نفس راحت می کشد. کتاب را از تو کیف در می آورد و شروع به
خواندن می کند.
در ایست گاه بین ِ راه چند جوان سوار می شوند. زن
کتاب را می بندد و به بیرون خیره می شود. دکمه را می زند برای پیاده شدن. مرد، پشت
ِ سرش پیاده نمی شود. فکر می کند، نه او نبود. صداش همان نبود. خیلی فرق داشت.
دوستانه هم نبود.
خانه ی مادرش نزدیک ِ ایست گاه ِ اتوبوس است. مادر
دارد لباس را از بند رخت آویزان می کند. می گوید، برادرت تازه از سفر برگشته. باز
رفته سفر. هیچ وقتم پول نداره. فکر می کنم پس چه جوری می تونه بره سفر. می خوام
بدونم از کجا می یاره. سفر، سفر، سفر. این دستمالا رو آویزون کنم می ریم تو. این
دستمالا. بعدش چای می ذارم.
مادر چای دم می کند. می گوید، این داداشت. باز رفت
سفر. چه جوری می شه آخه. خیلی خرج داره. سفر، سفر، سفر.
مادر می گوید، اون جاها آدم می شناسه. خرج
مسافرخونه نداره. آدم زیاد می شناسه اون جا.
می گوید، اما پول سفر رو که باس بده. کم نیس. مفت
هم که نیس. پیاده هم که نمی ره. خیابون اون وری که نیس. پول هم نداره. سفر. می خوام
بدونم آخه از کجا می یاره.
زن فکر می کند، چه ربطی به من دارد. به من ربطی
ندارد. من آخر چه باید بگویم. چیزی نمی گوید و چای می نوشد.
مادر می پرسد، یه تیکه کیک می خوای؟ امروز صبح
پختم.
زن می گوید، مامان، یه مرده دنبالمه. هر روز به م
زنگ می زنه. هر بار هم می دونه من کجا بودم، با کی بودم. هر روز زنگ می زنه.
مادر دوباره می پرسد، یه تیکه کیک می خوای؟ امروز
صبح پختم.
زن می گوید، نه، دیروقت غذا خوردم.
مادر می پرسد، اون مرده چی می کنه؟
زن می گوید، اوه، هیچی.
مادر می گوید، این داداشت. از خودم می پرسم آخه چه
جوری می شه. سفر. بی خرج و مفت که نیس. اون جا باس غذا هم بخوره. هیچ وقت پول
نداره. هیچ وقت.
زن هیچ نمی گوید. چایش را می نوشد.
مادر می پرسد، یه چای دیگه بریزم.
زن می گوید، باس برم.
مادر می گوید، همین الان اومدی که. کجا.
زن می گوید، اتوبوس. اگه اتوبوس بعدی رو نگیرم باس
دو ساعت صبر کنم. چند تا کار فوری دارم که باس انجام بدم.
مادر می گوید، کار فوری، کار فوری. هیشکی واسه من
وقت نداره. داداشت که سفره، تو هم که همیشه تو شهری.
زن چیزی نمی گوید.
مادر می گوید، داداشت می ره سفر و تو هم که تو
شهری.
زن می گوید، خب اون جا زندگی می کنم آخه.
مادر می گوید، پیش ترها پیشم می موندی و می
خوابیدی.
زن می گوید، خیلی وقت پیش.
مادر می گوید، اما واسه خواب می موندی.
زن می گوید، اما اون وقتا هنوز تو شهر جا نیفتاده
بودم.
مادر می پرسد، راستی راستی یه چای دیگه نمی خوری؟
زن می گوید، باس برم.
مادر می گوید، اگه داداشت زنگ زد به ش بگو یه زنگ
به من هم بزنه. حالا می بینی که به ت زنگ می زنه. پول واسه تلفن زدن به تو داره.
اما واسه من نداره. حالا می بینی. سفر. دلم می خواد بدونم پول از کجا می یاره. سفر.
زن گونه ی مادرش را می بوسد. می گوید، خداحافظ
مامان. تا دفه ی دیگه.
مادر می گوید، حتمن دفه دیگه بیشتر پیشم می مونی.
امیدوارم زودتر بیای بم سر بزنی. حتمن دفه ی دیگه بیش تر پیشم می مونی.
زن می گوید، دفه ی دیگه بیش تر پیشت می مونم. حالا
چندتا کار واجب دارم. باس برم.
مادر می گوید، آره آره کار واجب. کار واجب. همراه
دخترش می آید بیرون.
زن، دم ِ در می گوید، خداحافظ مامان.
مادر می گوید، فراموش نکنی به داداشت بگی به من زنگ
بزنه. یادت نره ها. که به م زنگ بزنه.
زن سوی ایست گاه می رود. به ساعت نگاه می کند.
زیرلب می گوید، خیلی زود اومدم. تا ایست گاه بعدی پیاده می رم.
در ایست گاه بعدی باید ده دقیقه ای منتظر بماند.
اتوبوس خالی است. زن کتاب را از کیف در می آورد و شروع به خواندن می کند. در راه جز
دو نوجوان، کس دیگری سوار نمی شود. نزدیک مرکز شهر، زن کتاب را می بندد. از اتوبوس
پیاده می شود. وارد نانوایی می شود.
زن نانوا می پرسد، یارو دوباره زنگ زد؟
زن می گوید، آره، پریروز و امروز بعد از ظهر.
زن نانوا می گوید، مطمئنی که خودش بود؟
زن می گوید، آره خودش بود. همون صدای دوستانه. خیلی
دوستانه. خیلی.
زن نانوا می گوید، شاید بهتره بخوای شماره رو کنترل
کنن. اون وقت می شه شماره شو پیدا کرد. می تونی بری پیش پلیس. من هم می پرسم چه
جوری می شه شماره شو پیدا کرد.
زن می گوید، لیلا گفت که کار آسونی یه. گفت که ساعت
دقیق رو باس یادداشت کنم. اگه زنگ بزنه. اون وخت می تونن شماره شو پیداکنن.
زن نان می خرد و خداحافظی می کند.
زن نانوا می گوید، همون کاری رو بکن که لیلا گفت.
من اگه جای تو بودم همین کارو می کردم.
زن می گوید، تا بعد.
زن نانوا می گوید، همون کاری رو بکن که لیلا گفت.
زن سوی خانه می رود. در خانه به پیام های تلفنی گوش
می دهد. تنها یک پیام است. صدای مردانه می گوید، امروز می خوام دنبالت را بیفتم.
بعدش به ت زنگ می زنم.
زن گوشی را برمی دارد. کمی نگه می دارد و دوباره می
گذارد. تلفن زنگ می زند. صدای مردانه می گوید، خودم هستم. تو شهر بودی.رفتی کتاب
فروشی. از شهر رفتی بیرون. برگشتی رفتی نونوایی.
زن می گوید، نمی خوام زنگ بزنی. تو کی هستی آخه.
واسه چی من؟ کی هستی تو؟ واسه چی من؟
صدای مردانه می گوید، امروز دنبالت بودم. می دونم
کجا رفتی. قطع می کند. زن با گوشی در دست می ماند. به ساعت نگاه می کند. گوشی را می
گذارد و می رود سوی میز. تقویم را از کشو برمی دارد. آرام می گوید، جمعه چهاردهم و
تقویم را باز می کند. می نویسد، شش و سیزده دقیقه. او تلفن کرد. به رو به رو خیره
می شود. می نویسد، مرد با صدای دوستانه. قلم را می گذارد و به روبه رو خیره می شود.
زیر لب می گوید، مرد با صدای دوستانه.
جمعه سی ام می 2003
|