www.poetrymag.info
سی
و يک کودک درباره ی رويا چه گفتند !،
استیون واتث
ترجمه ی زیبا کرباسی
استیون
واتث شاعر انگلیسی زبان در دامنه ی کوههای آ لپ، از پدری ایتالیا یی و مادری
انگلیسی به دنیا آمد. او بیشترین سالهای عمرش را در شمال شرقی لندن گذرانده ست.
وی یکی از شاعران مطرح و معترض انگلیس
محسوب می شود که شعرهایش به زبانهای متعددی ترجمه شده است. از کتابهای مهم استیون،
می توان از موج مذاب و گرومشی و کروزو نام برد.
همچنین واتث ادیتوردو کتاب مهم زبان
مادری ، آدمخواران تاجدار و بسیاری از مجله های ادبی انگلیس بوده و هست. شعرهایی از
او را با حضورخودش ترجمه کرده ام که شعر زیر از آن جمله ست.
و پل می گويد :
به هر کجا که می روم،
در خواب هايم،
سپيد، تنها سپيد می درخشد؛
در دايره ای گرداگرد ِ من
من گرداگردش،
من در قايقی،
در جهانی ديگر من.
سعديه می گويد:
خواب آب روان است،
آب روان است خواب،
با حباب ها و حلقه ها،
حلقه ها و حباب ها،
با سبزها و شيری هايش
با سبز-
شيری هايش !
کارلی می گويد:
در خواب هايم حد و مرزی نيست،
خواب های بی قانون،
خواب های بی مرزم،
که اتفاق ها را ساده می کند،
خواب هايم، اين زنگاری های شفاف!
و دانيل می گويد:
خوا
ب مثل فکر کردن است،
فکر کردن مثل خواب
عکس هايی گذرا
عکس هايی ساکن
رنگ هايی که رنگ هاشان پيدا نيست.
لورن می گويد :
خواب را نمی شناسم،
اما خوابی بی مانند را نقاشی می کند،
که زير آب هايش هوايی شيری دارد،
و او شناور است در شيری ها و
آبی ها را از شيری ها جدا می کند!
و اورلاندو می گويد:
خواب هايم چار خانه اند،
انگار که روی چوب حکاکی شان کرده باشی،
خواب هايم مثل اين می مانند
که پدرماشينش را در جايی که
مثل هيچ جا نيست
پارک کرده باشد
مروان می گفت
:
آن جا دايره ای از جادو بود،
وقتی که از سمفونی برمی گشتيم،
از اتاقک رويا!
مروان حرف های ديگری
نيز می گفت ...
ديويد می گويد :
تو آرام می گيری،
آرام می گيرد در تو خواب،
جهان ديگر می شود،
تو ديگر می شوی در جهان،
و خواب می آيد
در آن سوی جنگل،
با سوت سوتک باد!
اِما می گويد:
ماه و آفتاب دايره هايی هستند
که خواب
در آن ميان
گم شده است،
نه
خواب جای ديگری است،
شايد در لابلای نت های موسيقی!
و چارلی می گويد:
همه چيز در خواب ناگهانی است،
همه در هم گم اند،
گم اند همه در هم،
در طلسمی از افيون و جادو و از اين روست...
کريم می گويد:
دعای خواب بود،
رويای چشم،
روپوشی برای آفتاب،
کلاه دزدان دريايی،
بی حسی پاهای من به
وقتِ خواب !
و شارلت می گويد:
سُرسُره بازی روی
رنگين کمان بود
نه!
قاليچه ی سحرآميزی برای
رفتن بود
نه
می توانم خواب را مثل عکسی در قاب
بگذارم.
و هِنری
قايقی از رويا می سازد با آبی کاغذ،
می نشيند بر آن و
می راند.
اما او باز می گردد تا به ما بگويد:
خواب مثل گلهای آفتاب گردان است و مثل خواب می ماند
اِيمی می گويد :
دستمال کاغذی ست خواب،
دستمال
سفره شايد!
آهاآ...
می رود در باد !
وقتی که آرام آرام از صندلی به زير ميز سر می خورد
گفتيم که اين آغاز بازی ست،
رويا آغاز شده بود.
بيلی می گويد:
خواب هم بازی من است،
کفتر جَلد من
که می پرانمش،
می پرانمش در آسمانی که
بُرد با او باشد
نه !
خواب لولويی ست که در ساختمان ما
خانه دارد،
آهاآ...
و او خواب را می شناسد،
و
خواب را برای ما تعبير می کند!
گُلی می گويد:
من عُق می زنم و شيطا
نک بيرون می پرد!
با سرعتی مثل برق،
خواب مثل دايره زنگی می ماند،
مثل نت های کج و معوج ِ موسيقی و هوا
در تابستان
ملينا قصه می گويد از
قصر سنگی ِ جادو وچهل گيس
بی آن که بداند
چهل گيس که بود!
او می گويد:
تنها در خواب است که اين جا می تواند
جای ديگری باشد واين چيزها می توانند
چيز ديگری باشند،
مثلا
اين باغ
ماه
باشد
اين ماه
پرنده !
و بِبسی می گويد:
خواب مثل ِ واقعيت است
گاهی رخ می دهد و
گاهی نه!
اما ببسی خواب هايی را که
اتفاق می افند خوب می شناسد و برای ما تعبير می کند،
ببسی ِ
خنگ و دست پاچه !
کيتی می گويد:
چادر گلی بهاری ست،
آبی-
بنفش،
با آينه کاری های کوچک،
نه!
آفتاب است خواب، آفتابی ست،
از پنجره نگاه می کنيم و ناگهان برف می بارد!
و تِدی می گويد:
وقتی که در بستری خواب در تو بستر می گيرد، من سرخ می بينم، شايد سرخ است خواب، اگر
آبی باشد به بيداری نزديک تر است؛
اما من آبی نمی بينم!
تو آيا در خواب هايت آبی می بينی؟!
جاستين می گويد:
يک پرنده ی زرد ِ بزرگ است، اندازه ی اين ميز شايد!
بال هايش را باز می کند و می گويد که من بَدَم!
مرا می زند،
مرا نوک می زند.
اما من می دانم
آن پرنده خودش بد است
آن پرنده ی زرد ِ بزرگ،
خودش !
نه من!
پروين می گويد:
گمان می کنم که پروانه بود،
يا بنفشه،
گل های بنفشه،
باغ گل بود خواب !
خيمه شب بازی، پشت حريری سپيد،
با چراغی که مدام خاموش و روشنش می کند!
حالا چيزی نمی بينی،
حالا می بينی!
کيوان می گويد:
در راه رفتن توی
خواب
خيال های تو
تو را می ربايند،
می کشانندت،
تا سرزمينی که در آن به هر زبانی سخن می گويند !
فارسی،
اسپانيايی،
کردی،
انگليسی،
آذری،
آفريقايی،
چينی و ...
چلسی می گويد:
در خواب هايم هواپيمايی ست
توی
آبی ها که خوشحالم می کند.
انگار آن جا هميشه پرنده ها آواز می خوانند.
آسمان مثل ِ دريا می ماند،
آبی مثل ِ دريا.
ريچل می گويد:
او گاهی طنابی در دست دارد که در پشت سرش قايم می کند،
و می تواند با آن هروقت
که بخواهد
در آسمان ناپديد شود،
به سوی گرما،
به سويی که ما
ديگر نتوانيم
ببينيم او را !
و خالد حرف هايش را برای خودش نگه می دارد؛
واژه ها را با درست ترين نشانی نقاشی می کند،
خيال هايش در خيابان های حقيقی در حرکت اند،
او همه چيز خانه را با زلالی ی شفافی به خاطر می آورد.
دامنيک می گويد:
واژه ها از دهانم جاری می شوند
در خط هايی منظم،
در دايره هايی چرخان،
واژه ها گل می شوند،
پروانه می شوند،
نيلوفران آبی می شوند،
واژه ها رويا می شوند
واژه می شوند و...
مريم می گويد:
تو عطسه می کنی،
تو سرفه می کنی،
تو سکسکه می گيری،
تو حرف می زنی،
تو خاموش می شوی،
و ماهی در خواب تو شنا می کند،
و قايق می راند،
در آبی دريای شيشه ای.
کامل می گويد:
وقتی به شب سلام می کنی،
خواب می رسد،
مثل اين که هزار سال گذشته باشد،
مثل
باد،
وقتی که بيدار می شوی
تنها رنگ های مشوشی
بر جا مانده اند
بر پلک ها
ت.
جنين می گويد:
خواب های من در چشم های من اند،
در سرم
در بسترم،
و رقاصه زير ميز قايم می
شود
خواننده نگاه می کند آن جا تا حجی مجی کند.
جيمی می گويد:
ماه است، آفتاب است، ناقوس است، روميزی، پنجره،
شال آبی ست که از سرت بيرون می آيد خواب
و می آيد
می آيد،
بی هيچ کلام،
بی هيچ انتها ...
|