این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

d

در جستجوي سبک گمشده

مونتاژ : کاظم اميري

 

اين رساله سرهم بنديي از اظهارات انديشمندان مختلف در کتب مختلف است. من تنها سعي کردهام کانالي بسازم تا اين صداي مختلف از آن عبور کنند، بيآنکه باهمدرآميزند، و هر جا تصنيف مشابهي ميخوانند، برايشان ارکستر مشترکي فراخوانم. در واقع اينجا 41 نويسنده حضور دارند و من فقط جملههاي آنها رابه هم وصل کردهام و تلاش کردهام که براي آنها اتاق ميزباني ناامي نباشد و خودم در اين ميان  فقط يک جمله گفتهام. ميدانم که خواننده بر اين خرابکاري وفضولي خرده خواهد گرفت، از اين جهت پيشتر از او پوزش ميطلبم، ولي نيازي به عذرخواهي از اين فرزانگان نميبينم، چرا که تمامي تلاش آنها توضيح وضعيتيست که ”ظرف سالاد“(Salad Bowl) نامگذاري شده است و براي تعريف خودش هنر مونتاژ، سرهمبندي و ترکيب را ايجاب ميکند.

فرم در اينجا خودش را مديون والتر بنيامين است، که ميخواست رماني بنويسد که فقط از نقلقولها تشکيل شود. در کارهاي بنيامين، نقلقولها مثل راهزنان سرِ گردنه هستند، که ناگهان مسلحانه بر سر راه آدم تنبل ظاهر ميشوند و اعتقاد او را به تاراج ميبرند.

 

 

”بدون ديالتيک ما ا تفاقاً احمقانهتر ميانديشيم، اما بايد بدون آن نيز انديشندن امکانپذير باشد“.

 

 

 

ما اساساً با نگاهي تازه به جهان مينگريم و پرسشهايي که پيشرويمان قرار دارند در گوهر خود با هر پرسش پيشين متفاوتند. زيرا به گونهاي ژرف و بنيادين ”بيپاسخ“ هستند. نه علم ما علم است، نه فلسفهي ما فلسفه و نه ادبيات ما ادبيات، و اگر اين واژگان را به اين سهولت به کار ميبريم از سر ناگريزي است، چرا که واژهي تازهاي نميتوانيم اختراع کنيم، تنها بايد بدانيم که با هدفهاي کلاسيک و آشناي علم، فلسفه و ادبيات سروکار نداريم و نشاني، حتي از خوشپنداريهاي روزگار روشنگري در ما باقي نمانده است. درمييابيم که ديگر دريافت معناي نهايي گزاره و متن ناممکن است و هجومي پيروزمندانه به ناشناخته نميتوان داشت، چرا که جايگاهش را نميشناسيم. ما اکنون با مطلق ناشناخته روياروييم. ديگر ناتواني ما در بيان را نميتوان به کمبودهاي زبان، و کاستيهاي ابزار بيان و ارتباط نسبت داد، بل بايد پذيرفت که ناتواني ما در ارائه گزارش به موقعيت فرهنگي تازهاي مرتبط ميشود که در آن اساساً نميتوان شناخت و از اين رو چيزي همچون محتواي گزارش و بنيان کنش ارتباط، يعني پيام بر جا نمانده است. درست به همين معناست که ”بحران در ارائه گزارش“ است و گفته ميشود که ”کارکرد روايي از کف رفته است“.

دو قرن پيش کانت اين پرسش را طرح کرد که ”روشنگري چيست؟“، و منظورش از آن اين بود که ”ما کجا ايستادهايم“. پاسخ بيسابقه به آن پرسش تعينِ فعليت تاريخي و در پيامدش گشايش بحران جديد بود. پس از آن ديگر شناخت و بحران همزاد هم ميشوند، و آگاهي ميتواند خودش را تنها بمثابه بحران خويش دريابد، با رودررويي با  خود و تبديل انتقاد از  خود به نفي وضع موجود، به شکل منفي از خود و جهان بگويد که درست نيست، اينطور که هست، برغم آنکه به اين امر واقف است که همين گفتار امروز بحران زده است، زيرا ديگر معياري براي تشخيص و تفکيک راست از باطل را ندارد. اين گفتار همانقدر معتبر است که ديگر گفتارها. تنها شک، سوال، ندانستن، نسبيبودن حقيقتها و گفتار در گسترهي زمان و زبان است که در نهايت، انساني با اين بينش را از زبان مرسوم جدا ميکند. ديگر ”کشف اسرار“ي در ميان نيست و ”حيرت“ انسان امروزي ناشي از امکانناپذيري شناخت حکمت خدا نيست، بلکه ناشي از آن است که هيچ حکمتي نيست که چرايي نهايي پديدهها را توضيح دهد. نه خدايي هست، نه جهان ديگري، و انسان نه اينجا و نه آنجا خانهاي از آن خود ندارد. همين وضعيت ايجاب ميکند که از خود بپرسيم ”ما کجا ايستادهايم؟“ که با پرسش ديگر يعني ”پسامدرن چيست؟“ گره خورده است. ما آن را در ادبيات دنبال ميکنيم بيآنکه نداي “خوشا، اين وضعيت بابلي!“ را سردهيم. برعکس، اين کلام يکي از پيشگامانِ سخنِ پسامدرن آموزهاي براي ما است که : آخ راز اين مبارزات در اينست که، هر کس به آنها مينگردد، بايد همچنين عليه آنها باشد.

 

پدر زنده بود و داشت با همان لحن هميشگي با او(پسر) حرف ميزد، اما (و نکتهي جالب همين بود) او با همهي اين احوال مرده بود، فقط اين را نميدانست.

 

 

ادبيات  پسامدرن يک پديدهي اقليت بوده و هست، کارکرد اجتماعي آن از لحاظ تأثير سياسي بسيار ضعيف ولي به لحاظ حافظهي اجتماعي بسيار قوي است. اين ادبيات بر خلاف ادبياتِ مدرن منبع تجربهي جهاني نيست، برعکس خود مبين خلاء تجربه است. کلام رايج در مورد فلسفهي پسامدرن که ”عليه انديشيدن ميانديشد“، در مورد اين ادبيات هم صادق است. اگر ادبيات پسامدرن ضعفاش را با مقايسهي خود با ادبياتِ جويس نشان ميدهد، در ضمن ميگويد که دورهي آن گونه ادبيات به سر آمده است. و اگر هنوز غمزدهادبيات جويس و کافکاست، تفاوت اساسياش را با آن در گذر از بينش شناختشناسانه(epistemologisch) به بينش هستيشناسانه (ontologisch) نشان ميدهد. در حاليکه در ادبيات مدرن چرايي و چگونگي تحليل جهان مهم بود، در ادبيات پسامدرن سوال ”چه“ (جهان چيست که مرا احاطه کرده است) مهم شده است. اين ادبيات با رد ايدئولوژي هرگونه نمايندگي را رد ميکند، و با رد کل به جزء علاقه نشان ميدهد، هر چه ناتوان است در جزء کل را بشناساند. چندگانگي ادبي و قالب متضاد آثار ادبي که به آثار پسامدرن معروفاند، تعريف همه جانبه از اين ادبيات را دشوار ميکند با اين حال تلاش در اين زمينه شايد بيهوده نباشد:

1- پرسشوارگي: اين ادبيات سنتزهاي اجتماعي و شناختي را رد ميکند، و به همين خاطر بيشتر به مونتاژ، کولاژ، موضوعاتي اتفاقي، مجاز بجاي استعاره، شيزوفرني بجاي پارانويا علاقه نشان ميدهد. مفاهيمي مثل چندمنطقي، چندساختاري، چندپايهاي، چندنقدي ... به ساختار باز اثرِ هنري تشخص ميبخشند.

2- کانونزُدايي: ما در ادبيات پسامدرن مثل حوزههاي ديگر شاهد يک ”بيمشروعيتي“ راديکال هستيم. از ”مرگ خدا“ تا ”مرگ پدر“ و ”مرگ مولف“، از به سخرهگرفتن اتوريتهها تا بازبيني برنامههاي آموزشي، مشروعيتِ کدهاي بنيادي فرهنگ زير سوال برده ميشود. اين ادبيات اگر دست به تخريب کل ميزند، از پديدههاي کناري، جنبشهاي اقليت، فرهنگ زنانگي دفاع ميکند، که به نوبهي خود احتياج به شالودهشکني دارند.

3- امر ناگفتني: هنرمند پسامدرن سعي ميکند که ناگفتنيها را بگويد، يعني آنچه که جزء معين هيچ زباني نيست، آنچه در معنايش غيرقابل تحمل، غيرقابل تصور است. از اين رو اغلب غيرواقعگرا است و بيشتر به ”سکوت“ گرايش دارد.

4- پرسپکتيويسم: در اين ادبيات در غياب نظرگاه عالم دانا يا مقتدر، به بازي، گفتگو، چندصدايي، تمثيل، تامل در بارهي خود، پارودي و گاه به ايروني توجه ميشود. در مقابل ”صنعت فرهنگ“ که صداهاي مختلف را درهم ميآميزد، طوري که هيچکس صداي ديگري را نميشنود، بعضي از اديبان پسامدرن آثار ترکيبي عرضه ميکنند که متکي به چندصدايي است، و لحظات مختلف در يک حضور واحد نشان داده ميشوند. گاه ما با فرهنگهاي مختلف، چنديني سبک و نظرگاه سروکار داريم.

5- ناشناختگي: جريان امور ناروشن است، توليد خودمختار شده است و هيچکس نميداند که سخن يک بعدي پيشرفت به کجا ميرود. ما ديگر نميتوانيم به تاريخ اعتماد کنيم، هر روز اين امکان وجود دارد که همه چيز زير سوال برده شود. از اين جهت، نظراتي که ادعاي اعتبار دراز مدت را دارند، بياعتبار هستند.

6- وجه بازيگونه و کارناوالي: داستانهاي پسامدرن پر از خنده، هجو و طنز و حوادث اغراق آميز و باورنکردني هستند. اين وجه ”ضدسيستمي“ در نظر دارد به خواننده منطق وارونهگي را نشان دهد و راه را براي ”زندگي ديگر“  بگشايد. در صحنه کارناوالي هرکس ميتواند خودش را     به لباس شاه و وزير و گدا و ديوانه ... درآورد و بدين طريق ضمن زير سوال بردن مقرارت و دستورات اولياي امور، ضمن نقابزُدايي از عرف و آداب اجتماعي و جدي بودن فرهنگ رسمي،”آنسوي ديگر خود“ را بشناسد.

7- مشارکت: متنِ پسامدرن دعوت به مشارکت ميکند، ميخواهد باز هم نوشته شود، از نو نوشته شود، ديگرگونه نوشته شود، کوتاه و بلند شود. اين متن يک متن کامل نيست و مي خواهد  از طريق خواندن، بازخواني، نواقصاش را جبران کند. به همين دليل هم، انرژي جستجو، کشف و مراقبت آزاد ميکند.

8-  متن را تمناي دروني مينويسد که سرچشمهاش جنبش ايدهآلها و شکستها و همهي آن چيزهايي است که ايمان را ميسازند يعني ترس و اميد، شور و شوق، تقليد و حمايت، پيوند با همنوع، تعادل انديشه و احساس. و هريک از اينها ميخواهد که خود را در متن به صورت نهايي علني و ارضاء کند، بيآنکه ديگري را خفه کند. بدين جهت هم هر پرسشِ اساسي در اثر نشاني از زندگي هنرمند را دربردارد. 

9- اجبار نوگرايي وجود ندارد، ميتوان محتوي قديمي را از طريق فرم تازه نمايش داد و يا برعکس، محتوي جديد را با فرم قديم گزارش کرد.

10- جدايي دال از مدلول: نشانه امر نشانهگذاريشده را برنميتابد، بلکه به نشانهي ديگر اشاره ميکند و همين سبب ميشود که ما در سخنمان به معنا نميرسيم، بلکه در يک سلسلهي بيپايان معاني دور ميزنيم. در تابلويي از فرانچيسکو کلمنت دو آدم در جهت مخالف حرکت ميکنند و هر يک نصفي از يک انگشتري شکسته را در دست دارند و در زير، عنوان تابلو ”خرابکاري معنا“ را افشا ميکند: Symbolon . همه چيز نشانه است و آدم به يک نور درخشنده يا فريادي نياز دارد تا به نزديکيبيني و کربودنش غلبه کند.

11- زندگي و فرهنگ به سيستمي از نشانهها بدل شده است، و هر حرکتي در واقع حرکت اين مجموعه نشانهها، کدها، افسانهها، متون، توضيحات و اشارات است. فيلمي در سرهاي ما براه افتاده است که از يکسو نظام دريافت ما را تعيين ميکند و از سوي ديگر خود را بطور سمبليک بازميزايد. اين امر به سردرگمي ما ميافزايد و نيز فرار ما به  ”جلو“ را سبب ميشود.

 

 

حالا ميگويم چه کار ميکنم و چه کار نميکنم. به چيزي که ديگر اعتقاد ندارم خدمت نخواهم کرد، خواه خود را خانهي من، وطن من، يا کليساي من بخواند! و کوشش خواهم کرد درون خويشتن را به  شيوهاي از زندگي يا هنر هر قدر آزادنه که بتوانم و هر چه کاملتر که بتوانم بيان کنم، و در دفاع از خود تنها سلاحهايي را که به خود اجازه ميدهم به کار برم: خاموشي، تبعيد و مکر.

 

 

در داستانهاي پسامدرن تعمق در مورد روايت بيشتر شده است و حتي گاه خود داستان، داستان تعمق در اينباره است. نه تنها وسايل روايت، بلکه خود روايت بازبيني ميشود. اغلب نويسندگان پسامدرن از اصل علّيت، از داستان(Story) و توالي و تسلسل صرفنظر ميکنند و بيشتر توقع ”حضور لحظهاي“ را دارند. اين نويسندگان اغلب در داستانهايشان اصول مباحث زيباشناسي را مطرح ميکنند، بطوري که باهم متضاد هستند، به هم ربط ندارند، انگار که تصميم گرفته باشند جهت خواندن و انديشيدن ما را مدام تغيير دهند: سوپ جادوانگي و روشنايي ناگهاني.

حتي نويسندگاني که تز ”پايان روايت“ را بطور انتقادي آزمايش ميکنند، از اين گزاره حرکت ميکنند که، آنکه روايت ميکند، بايد چيز ”بخصوصي“ روايت کند و در آنصورت نياز به امر وحشتناک، فاجعه، چيزي که روي ميدهد، هست. وقتي چيزي روي نميدهد، چه ميتوان روايت کرد. تنها ميتوان گذاشت که ”خودش را نشان دهد“. متن ديگر توسط نويسنده نوشته نميشود، بلکه متن خودش را مينويسد. پتر هاندکه در ”داستان مداد“ مينويسد: ”يکبار ديگر من موفق شدم، خودم را انکار کنم و خروس درونِ من شادمانه بانگ برآورد. من موقعي  بويژه آني هستم که هستم، که موفق شوم بگويم، آني نيستم که هستم“. نويسنده در اينجا از يکطرف به  سوبژکتيويتهي خود تاکيد ميکند، از طرف ديگر مدام اين سوبژکتيويته را زير سوال ميبرد. ”من“ مجموع همهي آنهايي است که در درون او به سخن در ميآيند. نويسنده از نوشتار کنارگيري ميکند، برغم آنکه شکلگيرياش را به او مديون است: ”در آنچه من مينويسم، تماماً منم، اما صداي من غايب است. بايد اينطور باشد“.

آثار اين نويسندگان مملو از سوال است که نوشتار چيست و چرا بايد نوشت و نوشتن در اين دوره چگونه ممکن است. از نظر آنها، مطبوعات و رسانههاي الکترونيکي ادبيات و زبان را تهديد به مرگ ميکنند. همه چيز، حتي يک لکهي سفيد به اطلاعات، خبر و پيام تبديل شده است. هاندکه با نفرت ميگويد: ”در حاليکه به شعر و ادبيات ميانديشم، ديگر تحمل اطلاعات را ندارم“. بُتو اشتراوس حادتر از او مينويسد: ”اطلاعات يعني زنگزدگي و عليلشدن ذهن، فرياد گوشخراش کثافات عقل ... هر چه تودهي اطلاعات بزرگتر است، عمق آن کمتر است“. و در کتابش ”زوجها و رهگذران“ با ترديد ميپرسد: ”چه ميتوان در مورد کنارکشيدن و حاشيهاي نويسنده و نوشتار گفت؟ ما در مقابل رسانههاي جمعي و قدرت بيهودگي کيستيم؟ هيچ و هيچکس. تنها وقتي ميگويم که، من و تو، نوشتار، وجود نداريم، تنها در حاشيهي جنبشِ موجها، که مرا به غواصي و زيرآبي رفتن فرا ميخواند، براي خودمان مکان سنجيده را نشان ميدهم“. نوشتن ديگر عمل آگاهانهي سوبژکت نيست، نه موضوع خاصي دارد و نه براي مخاطبي نوشته شده است. اجبار يا رويدادي است که مکانيسماش براي خود نويسنده پنهان است. ”من“ نويسنده ايستگاهي است که موضوعات پراکنده و متون مختلف از آنجا گذر ميکنند. اين نويسنده ديگر نميتواند ادعاي تفسير و تبينِ جهان را داشته باشد. او در نهايت تلاش ميکند که از يک نقطهي کاملاً فراموش شده دو باره زاده شود.

در بسياري از داستانها ما با يک نوع بازگشت به واقعگرايي و کشش به سوبژکتيويتهي محض سروکار داريم. نوشتنِ داستانهايي با جنبههاي اتوبيوگرافيک از نظرگاه اول شخص مفرد بيشتر از دورهي ”رمان نو“ رايج شده است. اين آثار -مثل ”داستان مداد“ اثر پتر هاندکه – پر از جزييات هستند. نويسندگان چنين آثاري گوشههاي از زندگي شخصي را بيان ميکنند، صحنههايي از زندگي آدمها را در کافهها، خيابانها، متروها ... ترسيم ميکنند، در مورد کتابهاي خوانده شده اظهارنظر ميکنند. از اين رو، اين آثار تنها براي کساني لذتبخش و جالب هستند که به جزء علاقه دارند، ولي براي خوانندگاني که در پي داستان، يگانگي و کليت هستند، خستهکننده و نامفهوماند. گرايش به واقعگرايي و اتوبيوگرافي در نظر دارد خلاء موجود بين زندگي و هنر را پر کند و فقر تجربه را جبران کند. البته اگر واقعگرايي سابق در صدد بود به تغييرات سياسي-اجتماعي کمک کند و آگاهي تودهها را ارتقاء دهد، ادبيات کنوني فاقد نيّت مداخلهي سياسي و ايدههاي آرمانشهري است.

سوژهي آثار پسامدرن مثل مارکي دوساد ميگويد: ”من در انجام هر کاري ناتوان هستم و هر چيزي در من وحشت برميانگيزد“. نمونه: ما در داستان بلندي از بُتو اشتراوس با عنوان مشکلساز ”تهديد تئوري“ با نويسندهاي سروکار داريم که گرفتار زني روانپريش بنام ”لهآ“ شده است. زن ادعا ميکند که او را ميشناسد و در گذشته دوست دختر او بوده است. زن تمثيلي براي نوشتن است. نويسنده در حاليکه ترس و وحشت را در چهرهي زن ميخواند، ترسها و ناکاميهاي خود را به روي کاغذ ميآورد. گاه انحلالِ  خود در ديگري آنقدر قوي ميشود که هر گونه تعمق از ”من“ و آگاهي به ”من“ سلب ميشود. نويسنده حتي خيال ميکند که خواننده نوشته را بهتر از او خواهد فهميد: ”آنچه من مينويسم، مستقل از من نوشته ميشود. من بلاانقطاع ديگري را مينويسم که مرا تهديد ميکند. آنچه من مينويسم ميداند که من کيستم، همچنين پايان من  را خوب ميداند. و هرکسي-همانطور که پيرزنان از فالِ قهوه سرنوشت را برميخوانند- ميتواند در نوشتهي من در مورد من بخواند، تنها  خودم نميتوانم. من نميتوانم آن را بخوانم، معنا مهروموم شده است و در هر سطري اخطارها ناديده گرفته شدهاند“. نويسنده در اين داستان حين نوشتن خوشحال است که رها از تئوريها و حرفهاي گفته شده ميتواند متني به روش خودجوش و متکي بر ميل و خواهش بنويسد. اما، در پايان او نوشته را بازميخواند و با تعجب درمييابد که بسياري از اين حرفها و چهرهها را در کتابها ديده است و او حتي يک جملهي مستقل با محتواي جديد ننوشته است. کمي بعد او در کتابخانهاي متوجه ميشود که حتي عنوان متن هم جديد نيست. سالها قبل کسي با عنوان ”تهديد تئوري“ کتابي منتشر کرده است. و شگفتا که نويسندهي آن يکي از اعضاي انجمن کارفرمايان مسيحي ميباشد و خواسته در اينجا به دوستانش شگردهاي مقابله با اعتصاب عمومي را درس دهد! مثل اينکه آب سردي روي سرش ريخته باشند، درمانده و عاجز، اعتراف ميکند که به اندازهي کافي زنده نيست که بتواند اين ”ماشين لعنتي“ را در هم شکند. در پايان داستان، او که حالا عاشق ”لهآ“ شده، تصميم ميگيرد که کتابي در مورد اين زن بنويسد، زيرا نوشتن کتاب مثل دوست داشتن زن است.

آيا اين تمثيل بيانگر موقعيت تکچهره شده و گيرکردگي تاريخي ما نيست؟ آيا همهي حرفها گفتهشدهاند و ديگر حرف جديدي براي گفتن نيست؟ يا هنوز ميتوان نوشت اگر نوشتن را نيروهاي ليبيدويي و دروني همراهي کنند؟

ما اغلب پيش از نوشتن نميدانيم چه خواهيم نوشت. ولي پس از شروع، نوشتار همچون آتشفشاني راه  خود را پيدا ميکند. متن پيشروي ميکند همانطور که انساني در تظاهرات تودهاي به جلو ميرود، متن به جلو رانده ميشود. اين توده در نوشتار کلمات ناديدني هستند که وظيفهاي در مقابل نويسنده قرار ميدهند: ”خوش  آمد بگو! به آنچه در حال شدن است. زيرا متني که شکل ميگيرد جهاني است که مرزهايش مرزهاي تو و افقاش شدنِ ترا اعلام ميکند“. کتاب يا نوشتار بايد در آخر بتواند به نويسنده بگويد: ”حالت چطوره؟ خسته نباشي، تو اساسيترين کار را برام انجام دادي. من الان ميتوانم خودم را بيان کنم، ولي اگر تو مداخله کرده بودي، اگر صداي تو وارد شده بود، همه چيز را خراب ميکرد“. رماننويس قديمي به کتاب گوش نميداد، بلکه ميخواست خودش شنيده شود. او آدمها و داستانش را جا ميانداخت و نوشته ابزاري بود، وسيلهي رابطهگيري. در حاليکه امروز مبارزه واقعي يک نويسنده پرسش است و فراهم آوردن امکاني براي حضور در کلمات. او پيش از آنکه بنويسد، فقط ايدهي ناروشن، خاطرات گنگ و نقشهاي نامعلوم در پيش دارد. حين نوشتن کمکم تصاوير روشنتر ميشوند، کلمات ظاهر ميشوند و با خود به حضور کلمات ديگر کمک ميکنند يا اينکه جايشان را به کلمات ديگر ميدهند و بالاخره در آنجايي که جغرافياي متن نام دارد، همسرايي کلمات چهارراههايي تشکيل ميدهند که خيابانهاي مختلف همديگر را يا قطع ميکنند يا به هم ميرسند. در اين معماري بدون نقشهي معين، زبان و کار با زبان اهميت کليدي دارد. نويسندهي پسامدرن حتي به زباناش هم مطمئن نيست، و کساني را دوست ميدارد که زبان مطمئني ندارند، و ميخواهد زبان آنهايي را که دوست ميدارد، متزلزل کند، زيرا آنکه از خود ميگويد (و کم نيستند کساني که چنين ادعايي دارند) من زبانم را پيدا کردهام و به وسايل کارم مطمئنم، نه هنرمند بلکه در نهايت يک سرمشقنويس است.

 

همهي ما در برآوردن آرزوهايمان شکست خوردهايم. بنابراين من خودمان را بر اساس شکستِ باشکوهمان در دست زدن به کاري غيرممکن ارزيابي ميکنم.

و فراموش نکنيم که چيزي غمانگيزتر از شکست در ايدهآلهايمان نيز هست: رسيدن به آنها.

 

 

بعضي از رمانهايي که در سالهاي اخير تحت نام ادبيات پسامدرن معروف شدهاند، متکي به روايت يا داستان روايي هستند. نوع و شيوهي روايت در اين رمانها گاه بسيار قديمي و سنتي ميباشد، با اين همه سبک پاروديگونه و تقليد و اقتباس از رمانهاي سابق به اين رمانها ويژگي تازهاييدهد. اين آثار اقتباس و تقليد سبک از يک يا چند نويسنده هستند. اين امر اگر در ادبيات مدرن تحقير ميشد، امروز بصورت يک ”استراتژي مثبت“ ارزيابي ميشود. نويسندگان قديمي آگاهانه تقليد ميشوند تا  موضوعات و مسايل قديمي با نگاه ديگر و جديد نشان داده شوند و رابطهشان با ”امروز“ مشخص شوند. اين رمانها اغلب دووجهي يا چند وجهي هستند: ذوق و سليقههاي ادبي مختلف مخاطبشان هستند، تفاوت بين هنر عالي (مختص اقشار ممتاز جامعه) و هنر پست (هنر مردمي) از بين رفته است. براي نمونه، رمان ”عطر“ بعنوان يکي از ”پر فروشترين رمانها“ هم از طرف توده و هم از طرف اقشار نخبه و ممتاز خوانده ميشود. دستهاي به اين رمان جنجالي بودن و نزديکي اش به سبک رمانهاي پليسي علاقهمند ميشوند (عنوان فرعي رمان هم به اين امر کمک ميکند: ”داستان يک قاتل“)، دستهاي ديگر به خاطر اشارات بينامتني از آن خوششان ميآيد و جمعي آن را بخاطر حضور پاريس در قرن هيجده و نيز موتيف عطر که در رمان به شيوهي عالي و ماهرانه نمايش داده شده است، ميپسندند. موارد متفاوتي به چند وجهي بودن رمان کمک ميکند، براي نمونه، محل وقايع فرانسه است، در حاليکه بسياري از متون ادبي استفاده شده آلماني هستند: آيشندورف، گوته، نواليس، ريلکه، هوفمنستال، توماس مان ... در اين رمان حضور دارند. اين رمان نه تنها از کتابهايي زيادي سود ميجويد، بلکه مستقيماً نيز قسمتهايي را برميگزيند، بدون آنکه آنها را آنطور که در ادبيات پسامدرن اغلب رايج است مثل مونتاژ نامتجانس بهم پيوند دهد، بلکه مثل موتيف اصلي رمان ”عطر“ تناسب اجزاء را اساسِ زيباشناسي قرار ميدهد. همهي اين متون در رمان همانطور با هم ترکيب يافتهاند که موتيف اصلي رمان، يعني ”عطر“، اين عصارهي لطافت و جاودانهگي، که از گلها و گياههاي مختلف تهيه ميشود. و در پايان، صحنهي آخر در باتلاق اجرا ميشود، آنجا که آب و هوا را به سختي ميتوان از هم متمايز کرد. نيروي متقاعدکننده عطر قويتر از کلمات، ژستها و اراده است. نميتوان جلو اين نيروي نافذ را گرفت، مثل هوا به درون ششهاي ما ميرود، ما را پُر ميکند.

از نظر سبک، اين رمان ما را نخست به ياد سمبوليسم فرانسه مياندازد و بعد به رمانتيک واسپرسيونيسم نزديک ميشود و در آخر همهي آنها به پارودي تبديل ميشوند. حتي صحنههاي تاريخي در اين رمان (فرانسهي قرن 18) پيش از آنکه کاراکتر واقعي داشته باشند، کاراکتر پارودي دارند. در واقع رمان به آنجا منتهي ميشود که -مثل شخصيت اصلياش ژان بابتيست گرنوي- ”هيچ ردپايي از خود در تاريخ نگذارد“.

پارودي انتقاد از خود دائمي هنر است، که همزمان نفي و اثبات را ممکن ميسازد. از نظر لغوي پارودي يعني سرودِ مخالفت. به لحاظ تاريخي پارودي انتقاد به همنوايي و کليت اجتماعي است، ناهمبايي هنر و زندگي را برجسته ميکند و بر تفکيک و تفاوتگذاري تاکيد ميورزد. هنرمندي که به پارودي گرايش دارد، مواد و مصالحي را بکار ميبرد که قبلاً استفاده شدهاند، ولي او آن را نقطه مقابل چيزي قرار ميدهد که اين مصالح تا بحال به آن بدل شدهاند: ميتوانست طور ديگر باشد. موضوعات پارودي هميشه مشکلات اجتماعي هستند. در حاليکه يک اثر پارودي وار بيشتر يک فيلتر و وسيلهي انتقال ميباشد، با اين حال گاه پارودي نويس خود را با جهان مقايسه ميکند. او خواهان اصلاح نقص جهان است.

در کنار پارودي، نويسندگان پسامدرن، بويژه امريکاييها، از ايروني هم بهره ميجويند. ايروني نوعي استعاره است که عامل نفي در آن قويتر است. نثري که بر ايروني قرار دارد. بگونهاي خودآگاه بسوي شکاکي و نقضگويي پيش ميرود. ايروني گونهاي از خودآگاهي است که به مشکلاتي  که در اساسِ زبان نهفته است پي برده است. مشخصهي اصلي ايروني نامتجانس بودن مفاهيمي است که درون آن به رقابت مشغولند. در همان حال که چنين گفتاري بديلي را آشکارا عرضه ميکند، بديلي ديگر که متفاوت از آن است در نهان عمل ميکند. اما، ايروني خود انواع فراوان دارد و توافق بر يک نوع که انواع ديگر را نمايندگي کند وجود ندارد. بعنوان مثال بديلهاي نامتجانس در يک نوع ايروني قطبهايي مطلق و ثابت هستند و در نوعي ديگر نسبي و روان. تعدد نظرگاه  حتي در سادهترين  نوع ايروني، فرد يا سوژهاي را که به آن مشغول است به تحرک ميان آن نظرگاهها وادار نموده و از جمود فکري باز ميدارد. تفکري اينچنين در پي يافتن رابطه  و پيوستگي يا گسست ميان مفاهيم گوناگون است. ايروني گونهاي آگاهي و بينش است که با دنيايي که انسجام و وحدت خود را از دست داده، اُخت دارد. تکه پارهگي دنيا چنين بينشي را ضروري ميکند.

 

نويسنده ديگر از تريبوت مجلس شورا، دادگاه خلق، دفترهاي کميتههاي مرکزي سخن  نميگويد، او بنام خلق، طبقه کارگر، احزاب هم سخن نميگويد. او حتي بنام خودش هم  سخن نميگويد. اولين کاري که يک نويسندهي واقعي انجام ميدهد، اينست که به هستي خود شک ميکند. ادبيات وقتي شروع ميشود که کسي از خود ميپرسد: چه کسي در من حرف ميزند، وقتي که من لب به سخن ميگشايم.

 

 

متن براي اديبان پسامدرن از اهميت خاصي برخوردار است. جهان چونان کتابي  در نظر گرفته ميشود که بايد رازگشايي شود. راز آفرينش در کلمه نهفته است، جهان وجود دارد، چون کتاب و کتابت وجود دارد. نامگذاري امري پيشي است. نميتوان آن را دور انداخت. اين کتاب ميخواهد خوانده شود، ميتوان گفت که جهان منتظر ميماند که ما آنرا بخوانيم. فرهنگ در کتابت حفظ ميشود.

بعضي ديگر، جهان را به پيروي از بورخس اديپ کتابدار کور بوئنوس آيرس، همچون کتابخانه تصور ميکنند. در رمان پسامدرنيستي ”نام گل سرخ“ کتابخانه ملي است که حافظ زمزمهها و گفتارهاي قرنهاي متوالي است. کتابخانه بر روي طرحي بنا شده که طي قرنها مبهم مانده است. از اين طرح هيچ يک از راهبان نتوانسته است آگاهي  حاصل کند. فقط کتابدار اين راز را از کتابدار قبلي آموخته است و او اين راز را تا زنده است در دل نگه خواهد داشت و بعد آن را به دستيار خود خواهد سپرد تا مبادا مرگ او را غافلگير کند و در نتيجه ارتباط به گنجينهي دانش بريده شود. هرکس ميتواند از اين کتابخانه کتاب امانت بگيرد، ولي فقط کتابدار از محل مجلدات کتاب آگاه است و ميداند که در اين کتب چه رازها، چه حقيقتها و چه دروغها نهفته است. کتابخانه ظرفي است که همه چيز در آن هست. اما همه چيز را به خورد همه کس نميتوان داد. بعضي از کتابها را فقط روساي امور حق دارند قرائت کنند. کتابخانه از خود دفاع ميکند. اين کتابخانه با داشتن حقايقي پايان ناپذير و دروغهاي فريبنده ميتواند خود را از دستبرد خارجيان محفوظ نگه دارد. کتابخانه همچنانکه يک هزارتوي روحاني است، هزارتوي زميني نيز ميباشد. کتابخانه داراي هزارتو هاي بزرگي است و مظهر جهاني است که آن هم سراسر هزارتوهاي پُر پيچوخم است. شخصي وارد آن ميشود و ديگر معلوم نيست بتواند از آن خارج شود.

کتابخانه مظهر و نمايانگر خطا و صواب است. در آن کتبي به کتب ديگر اشاره ميکنند، گويي که با يکديگر  شورا تشکيل دادهاند و با هم تبادل نظر ميکنند. پس کتابخانه موجودي زنده است. کتابخانه مخزن قدرت و نيرو است که فکر بشري نميتواند بر آن حکم راند. کتابخانه گنجينهاي از اسرار است که از مغزهاي بسيار تراوش کردهاند.

در کتاب ”نام گلسرخ“ کتابخانه  در ديري قرار دارد که به خاطر کتابهايش يکي از مهمترين  مکانهاي عالم مسحيت است. در اين دير قتلي صورت گرفته است. رئيس دير بازرسي بنام ويليام را فرا ميخواند. تا اين قتل را روشن و مجرم يا مجرمين  را پيدا کند. در حين اقامت ويليام کسان ديگري کشته ميشوند. بازرس پي ميبرد  که بايد راز اين جنايتها را در کتابخانه جستجو کند. و در آخر کشف ميکند که همهي اين قتلها بخاطر متني اسرارآميز است که بايد از دسترس ديگران در امان بماند. کتابدار سابق ”يورج“ بر اين باور است که اين متن مردم را آلوده و فاسد خواهد کرد، روح سرکشي و احساس لذت را در آنها  تقويت  خواهد کرد. کتابدار اين کتاب را با سم آغشته است تا هرکس که به آن دست زد، گرفتار مرگ شود. اين متن مردم را به خنده دعوت ميکند، نشان ميدهد که چگونه ميتوان صورت هر حقيقت را با جلوهاي مختلف نشان داد و چرا ماموريت کساني که به نوع بشر عشق ميورزند، اين است که مردم را  به  خنديدن در مورد حقيقت وادارند، حقيقت را بخندانند. از نظر کتابداران اين امر مردم را به فسق و ارتداد خواهد کشاند و کار بجايي خواهد رسيد که حتي به تجسم خدا به شکل مسيح بخندند و آن وقت هيچ سلاحي براي مبارزه با اين کفر کارساز نيست.

در صحنهي آخر يورج باعث آتش گرفتن کتابخانه ميشود و براي نجات کتاب مورد نظر، آن را در ميان شعلههاي آتش مياندازد. آتش به همه جا سرايت ميکند و سرانجام تمام دير ميسوزد و به ويرانه بدل ميشود. ويليام  در حاليکه شاگردش را خطاب قرار داده، يورج را با دجال مقايسه ميکند: ”دجال از قبيلهي يهوديان نميآيد، از کشوري دوردست نميآيد و آنچه راويان در اين باره ميگويند درست نيست، دجال ممکن است از خود تقوا و پرهيزگاري زاييده شود. دجال از عشق مفرط به خدا يا به حقيقت به وجود ميآيد. همچنان که ارتداد به وسيلهي قديسين و اشخاص مسحور و غيبگويان به وجود ميآيد. اي ادسو از کساني که حاضرند در راه حقيقت بميرند، بر حذر باش. زيرا آنها موجب مرگ بسياري از ديگران ميشوند. بسياري از مردم را پيش از مردن خود ميکشند. يورج کاري شيطاني کرد، زيرا بياندازه حقيقت خود را دوست داشت. او به حدي به معتقدات خود، يعني به آن چيزهايي که آنها را  حقيقت ميپنداشت، عشق ميورزيد که حاضر بود هر چيز را که در نظر وي خلاف آن يا ظاهراً دورغ بود، از بين ببرد“.

ويليام در حاليکه مات و مبهوت به شعلههاي آتش مينگرد که صومعهي مقدس را در کام خود معدوم ميکند، اقرار ميکند که کشف ريشهي جنايت اشتباه بوده است، زيرا ريشهي قتلها در متن نهفته است. هفت قتل در هفت روز مثل هفت مهر مقدس. اما اين کليد سلسلهي قتلها نيست. اصلاً کليدي وجود ندارد. قتلها بر اساس نقشهاي صورت نگرفتهاند، بلکه تسلسلي از علل و ضد علل که متناقض يکديگر بودند، به وجود آمدند، اين علل راه خود را در پيش گرفتند و روابطي به وجود آوردند که به نظر نميآمد به طرح و نقشهاي ارتباط داشته باشند. مسئله اينست که اين علل چطور تعبير ميشوند، چطور خوانده ميشوند و چطور خواننده متن را معنا ميکند. در ”نام گل سرخ“ ويليام بازرس با خواندن متن و دنبال کردن تسلسل علل موجب قتلهاي ديگر شده است. او در پايان اين داستانِ حزنآور به اين امر اعتراف ميکند:

-         توطئهاي در کار نبود و من اشتباهاً آن را کشف کردم ... من با سرسختي رفتار کردم و به خيال خود از هرچيزي شبيه به نظم و ترتيب صحيح پيروي کردم. در صورتي که ميبايد ميدانستم  که در کاينات نظمي وجود ندارد.

-         اما با تصور وجود يک نظم نادرست باز هم چيزي پيدا  کرديد.

-         آن چه تو ميگويي خيلي ظريف و دقيق است، ادسو از تو متشکرم. نظمي که فکر ما تصور ميکند، مانند تورِ ماهيگيري يا مانند نردبان ميماند که ساخته شده است تا با استفاده از آن چيزي به دست آيد. اما پس از رسيدن به مقصد ديگر نيازي به نردبان نيست. پس ميفهميم نردبان – يا وسيله- مفيد اما بيمعني بوده است. آيا چنين نيست؟

 

اين گفتآورد که امبرتو اکو در اينجا نقل ميکند متعلق به ويتگنشتاين است که ميگويد تفکرات فلسفي او به نردبان ميمانند، که خواننده از پلههايش بالا ميرود: اما وقتي که به آخرين پله رسيد بايد آن را به دور افکند. همين نکته يکي از خصوصيات مهم متن پسامدرن است. اين متن نميخواهد براي هميشه نردبان باشد، بلکه ميل دارد که براي خوانندگان مختلف معاني متفاوتي داشته باشد.

 

 

دستنازدني. فراخوان [قران] و زن -کتاب و مادر- مهمترين تابوهاي اسلاماند. بر هر دوشان حجاب بايد کشيد؛ نزديک ناشدني و دستنازدني: اين است جان پيام آن انگشتِ اشارهي حاکمانهاي که در يکي از روزهاي پُر شرارتِ نوجواني، فراخوانِ روي قاقچه را در حجابِ مخملِ زربفت نشانمان ميدهد: مادر، يا خواهر، پيش روي آينه، به خيالِ در امان بودن از نگاه مردانه، بيحجاب، برهنه ... هيچ مذهبي اين همه، و اين گونه، از کتاب و زن سخن نميگويد. زبان اصلي و اوليهي هر کسي زبان مادري اوست، و فراخوان انگاري به اين رابطهي زبانيِ فرد با مادرش رشک ميبرد. و اين نه فقط براي مسلمانهاي  غيرعرب، که براي مسلمانانِ عرب نيز صادق است. زبان فراخوان در جستجوي رقابت  با اين زبان مادري، و در جستجوي جانشيني آن است.

 

 

ادبيات هميشه فريبنده بوده و هست. خواننده و نويسنده متقابلاً در اين بازي فريب شرکت دارند. با اين حال، در ادبياتِ پسامدرن خواننده جايگاه ديگري دارد. در قديم نويسنده همه کاره بود و همچون  جادوگر يا شعبدهباز با هنرمندي اش خواننده را به حيرت وا ميداشت، در حاليکه امروز خواننده اگر تعجب هم ميکند،  خودش به ترفندها و شگردها کاملاً آشناست و گاه بايد خود در اين بازي سحرآميز شرکت کند. نه نويسنده بلکه خواننده است که بازي کدها و معاني را به حرکت در ميآورد و نوشته را  به خانهي خود هدايت ميکند. ايتالو کالوينو در اين باره مينويسد: ”ما با رمان بازي خواهيم کرد، همانطور که انسان شطرنج بازي ميکند. در نهايت صداقت و صميميت. تا بار ديگر بين نويسنده و  خواننده رابطهاي برقرار کنيم. نويسنده به مکانيسمهايي  که بکار ميبرد کاملاً آشناست، و خواننده هم که در بازي شرکت ميکند، قواعد را ميشناسد و ميداند که ديگر هيچکس نميتواند او را گول زند“.

همينطور که ميبينيم، رابطه بين نويسنده و خواننده در ادبيات پسامدرن بسيار تنگاتنگ است. اين رابطه مثل قراردادي صادق به مدت معين است. زيرا خواننده پس از پذيرش بازي بايد خود ابتکار بازي را بدست گيرد. هر چه او بهتر بازي کند بهمان اندازه رمان يا متن بهتر خواهد شد. در واقع اينجا نوشتنِ رماني يا متني مثل کار يک نفر مونتاژکار يا صنعتگر تصور ميشود که خواننده نيز بايد در اين ”ساختن“ همکاري کند. امبرتو اکو اين شيوه را چنين توضيح ميدهد: ”بنظر من آن شبيه به مردي است که يک زنِ با هوش و اهل مطالعه را دوست ميدارد و بهمين جهت ميداند که او به زن نميتواند بگويد: من ترا از صميم قلب دوست ميدارم. زيرا او ميداند که زن ميداند(و زن ميداند که او ميداند) که اين کلمات را قبلاً کسي(نويسندهاي) -به مثل ليلا نامي- نوشته است. با اين حال راه حلي وجود دارد. او ميتواند به زن بگويد: همانطور که اکنون ليلا ميتوانست بگويد من ترا از صميم قلب دوست ميدارم ... و اگر زن وارد باز شود، بدين طريق اظهار عشق و خواستگاري را پذيرفته است“.

پراکسيس خواندن آثار پسامدرن نيازمند کنجکاوي، لذت، تنهايي، استقامت، شور و شوق است. خواننده بايد مثل يک ”بازسازنده“ عمل کند، او بايد مصالح کار را بشناسد، کليدهاي رمز متن را پيدا کند، پسازمينهي وقايع را تشخيص دهد، خلاءها را پر کند، ناروشنيرا در ذهناش روشن کند و در پايان نظمي بوجود آورد که بتواند براي خودش راه خروجي از هزارتوي متن به بيرون پيدا کند. در واقع، اين سبک نگارش قصد دارد که به  خواننده با مشارکت در بازي متن قواعد بازي را در متن زندگي بشناساند. در اين بازي سوژه از يکسو محدويتهايش را درک ميکند. فريدريش شيلر ميگفت: ”انسان فقط وقتي تماماً خودش است که بازي ميکند“. ديکتاتورها با درک اين موضوع هميشه خشک و جدي بودن را ترويج و تقويت ميکنند. از سوي ديگر، سوژه ميتواند در بازي رُل ديگري بازي کند و اينطوري ”من کاذب“ خود، يا دقيقتر واقعيت رُلي که در زندگي بازي ميکند، دريابد. براي مثال، يک ارباب تا زمانيکه ارباب است، عمق توهيني را که به نوکرش ميکند، نميشناسد، او به اين امر پي ميبرد، وقتي که موقعيت جابجا شود. در ادبيات اين موضوع را بهتر از همه ژان ژنه فهميد. او وقتي در اجراي نمايشنامهي ”کلفتها“ نقش زن  را به هنرپيشهي مرد و نقش زن را به هنرپيشهي مرد واگذار کرد، نه کشف خود در ديگري بلکه يافت خود را در نظر داشت.

 

آه، که تا به پاي اين درِ بسته

با چه اميد و شتاب آمده بودم!

 

 

در کمتر دورهاي به گذشته و تاريخ اين همه توجه شده است. اگر در سال 1971 تعداد موزها در آلمان 1539 تا بودند، ده سال بعد اين رقم به 1800 افزايش يافت و در دههي نود چندين برابر شد. اگر بازار کهنهفروشي(Flohmarkt) نيم قرن پيش تنها در شهرهاي متروپل مثل پاريس و لندن موجود بودند که دو سه ساعتي کنجکاوي توريستها را برآورده ميکردند، امروز نه تنها در شهرهاي بزرگ، بلکه در شهرهاي کوچک هم چندين بازار کهنهفروشي شکل گرفته است. در کنارآن، مغازههاي عتيقهفروشي(Antiquität) روزبروز مثل قارچ از زمين ميرويند؛ ميتوان در آنها از کتابهاي کهنه تا لباسهاي چند دهه قبل را پيدا کرد. بخش قابل توجهي از نسل جوان که به شهوت، اعتياد به مصرف و مقامجويياش چاشني تکنو ميزند، لباسهايش را از اين جور مغازهها ميخرد و خود را در لباس پدر بزرگها و مادر بزرگها خرسند احساس ميکند.

اين امر چه چيز را برميتاباند؟ آيا اين علاقه به قدمت و اين پروسهي ”موزهشدگي“(Musealisierungsprozess) مبين نوستالژي به گذشته و يک موج زودگذر مُد است يا اينکه دلايل عميقتري دارد؟

گرايش به گذشته دلايل و کارکردهاي متعددي دارد: 1- پروسهي مدرنيته همواره به گذشته به صورت موزهشدگي آن براي تمجيد و نمايش عظمت خود و هم به صورت زنده براي تکمله و بسط خود نياز دارد. 2- مقابله با از خودبيگانگي و سردرگمي سرعت پيشرفت امکان تماس و درک انسان را از پديدههاي دور وبر و جريان اعتلاء و رشد آنها را به حداقل رسانده است. او نه تنها اگر ده و شهرش را براي مدتي ترک کند، موقع بازگشت آن را غريب و بيگانه مييابد، بلکه درک و جذب سرعت و کثرت تغييرات پديدههاي دور و برش را هم ندارد. نه تنها کالاهاي مصرفي، بلکه نيز توليدات هنري مرتب شکل و رنگ شان عوض ميشوند. هانس روبرت ياوس – منتقد آلماني- در اثرش ”تقويم مختصر مفاهيم تاريخي“ براي سالهاي بين 1855 تا 1900 هفت مفهوم تاريخي(سبک) در زمينهي هنر از ”اسپرسيونيسم“ تا ”سبک جوان“ را ذکر ميکند، در حاليکه اين رقم براي گرايشات دههي هفتاد سدهي بيست از ”رئاليسم جادويي“ تا ”احاطهکنندگي“  به چهارده ميرسد. يعني امروز يک اروپايي سيسالهي علاقمند به هنر چهاده سبک را در اين مدت ديده است، اينکه چقدر آنها را زندگي و تجربه کرده است، جاي سوال است. ولي همين امر نشان ميدهد که اگر آينده مرتب چيزهاي نو و غيرمترقبه خلق ميکند، همزمان  فاصلهاش را با گذشته کمتر ميکند. اين امر از يک سو سبب پلوراليسم در نزد فرد و از سوي ديگر گاه موجب بيزاري و تنفر فرد از آثار جديد ميشود. طوري که روزبروز به تعداد کساني افزوده ميشود که مثل شوپنهاور به خود ميگويند: من ديگر آنچه را که خلق و همگان ميخوانند، نخواهم خواند.

3- کمشدن فاصله زماني بين قديم و جديد و گسترش شکاف بين آندو سبب ميشود که اثر جديد پيش از آنکه از چاپخانه درآمده باشد، قديمي شود، طوري که تنها در موزهها و نمايشگاههاي هنري ميتوان آن را رويت کرد.

4- اين مغازههاي قديمي مکانهاي مکث هستند که در مقابل قانونِ سرعتمند پيشرفت ميگويند: خودتان قضاوت کنيد، نگهداريد آنچه ارزشمند است.

5- تکليف ما با گذشته هنوز تمام نشده است، گذشته حتي نگذشته است. اين ما هستيم که بيش از اندازه شتابزده به جلو شتافتهايم، و براي همين هم به جاي هنر به ايدئولوژي رسيدهايم. و شايد به همين خاطر از ادبيات تلاش فاوستي طلب ميشود که بتواند در سدههاي قديمي از نو ريشه بدواند، سدههاي قديمي را از نو بسازد و از اينها نيروهاي حيات و سالم را آزاد سازد. نويسنده امروز بايد بيش از هر دورهاي به سرگشتگياش اعتماد کند. راه ميانبُر براي او وجود ندارد، راه او کوره راههاست.

در جهان امروز قدرت يک قدرت بدبينانه است که در آن حال موجب نگراني، يأس و خطر است و گذشته ما را به اصل و ريشهمان وصل نميکند. اين قدرت به يک زبان  زيباشناختيِ اغواگرانه مجهز است که در آن نه اشاره به گذشته ربطگراست و نه حال بازتابنده. اين زبان تنها اغوا نميکند، فريب  ميدهد. بخشي از ادبيات پسامدرن در چنبرهي اين اغواگري اسير است. در ميان خرابههاي گذشته قدم ميزند و گاه تکه و پارههايي پيدا ميکند و ديگران را با شعف به تماشا دعوت ميکند. بخش ديگر، البته اقليتي، دريافته که ديگر نميتوان در ميان ويرانههاي گذشته احساس راحتي کرد. اين زمين، که گذشته هم سطحي از آن است، وقتي قابل کشت است که نخست خوب شخمزده شود. از اين رو بازنگري به گذشته و الحاق آن به حال بايد همچون کار دشوار شخمزني در نظر گرفته شود.

 

 

- مينويسم که هومر حکايت کرده که ادويسه ميگويد: من به آواز پريها (سيرنها) گوش دادهام.

- مينويسم که فردوسي حکايت کرده که ايران سرزمين شاهزادگان ناکام است، که طرحها (سهراب و کيخسرو) ناقص بودند و آواز پريها هم سواران را همراهي نکرد، که آنها به آوازها پريها گوش نکردند.

 

 

واقعيتِ زندگي به شبيهسازي (Simulation) ”انگار که“ تبديل شده است. تفاوت بين واقعي و امرخيالي، بين سپهر عمومي و سپهر خصوصي، بين دور و نزديک از بين رفته است. ارتباط (Kommunikation) ديگر به معناي عمق بخشيدن به فرديت و هويت اجتماعي نيست، بلکه فرديت را ميکشد، زيرا هويت هاي مختلف و شيوههاي رفتاري ناآشنا را به خورد انسان ميدهد.

وقتي آراگون و لويي بونويل بعدها گفتند که همه آنچه آنها را در کوران گرم سوراليسم جذب ميکرد(شوک، فانتزي، صحنههاي رسواکننده، بيمعنايي و اتفاق، کولاژ، به تصوير کشيدن رويا)، امروز وارد زندگي روزمره شدهاند، به امر مهمي انگشت گذاشته بودند. زيرا وقتي بچهها با کامپيوتر بازي ميکنند، سکس با کامپيوتر صورت ميگيرد، وقتي بزرگسالان در مقابل تلويزيون جنگ را تجربه ميکنند و خريدشان را در انترنت انجام ميدهند، گفتهي اين دو هنرمند سوراليست را تأييد ميکنند. ديگر تفاوتي بين تصاوير ”مصنوعي“ و ”واقعي“ وجود ندارد. آنچه روزي هنر و جذبهي زيباشناسي بود، امروز  به همه  جا راه يافته است. از اين رو، وقتي گفته ميشود که هنر مرده است به معناي آن  نيست که قوهي انتقاد آن مرده است، بلکه واقعيت (زندگي) با تصوير خود (هنر) يکي شده است.

براي آنکه گرايش ادبي پسامدرن را بفهيم بايست که تأثير دستگاههاي تکنيکي را در نظر بگيريم. اين تأثير رواني، يعني درونيست. تا به حال، مواد مخدر استعمال تودهاي نداشت، فيلم چندان همگاني نبود، موسيقي براي تعمق، آرامش، جشن و سرگرمي بود، ولي امروز، با گسترش و عمومي شدن وسايل تکنيکي، راه فرار براي کسي وجود ندارد. همگان تحت تأثير مستقيم اين تحول صنعتي هستند. خلباناني که از طريق رسانههاي الکترونيکي به درون ما راه مييابند، ما را مدام در سرزمينهاي عجيب و غريب فرود ميآورند. اين رسانهها حافظه را از بين ميبرند، سطح را پايين ميآورند و فانتزي را طوري مصنوعي ميکنند که ديگر با نيازهاي واقعي، شخصي تطابقي ندارد. ما سخت اسير توهمات خود شدهايم و نميتوانيم به عقل خود رجوع کنيم. چند بار اسم کالايي را همراه با موسيقي تکرار ميکنند، بعد از آن ديگر احتياجي به دانستن نام کالا نيست، ما اتوماتيک بسويش کشيده ميشويم. تجاوز رواني. بدتر: بيآنکه حق انتخاب داشته باشيم، مجبوريم به شعارها، دروغها و ياوههاي هميشگي و تکراري گوش دهيم. شرکتهاي خصوصي و حکومتها زبان را به انحصار خود در آوردهاند.

”مهندسان اجتماعي“، انسان اداري، برنامه ريزان نيروهاي اصلي اين تحول هستند که از دو اصل سود بيشتر و تأثيرگذاري پيروي ميکنند. در اين پروسه بازدهي، تأثيرگذاري و گسترش امکانات پيامرساني مهم شده است. بخشي از هنرمندان نيز در اين فرآيند مشارکت فعال دارند و خود را ”مشاوران مهندسان اجتماعي“ مينامند، اينکه ادغام هنر و تکنيک حتي به مواد و مصالح هنري هم نفوذ ميکند و آنرا تحت سلطهي خود در ميآورد، براي آنها دلشوره ايجاد نميکند. آنها هنر را نه بمثابهي ”نقد“ بلکه براي ”گسترش زندگي“ ميدانند. هنر  حواس انسان يعني حس بينايي، شنوايي و چشايي را تقويت و حساس ميکند. بويژه اين آخري، حس چشايي امروز مهم شده است.

بخشي از ادبيات پسامدرن درافتادن با اين دستکاري ذهن است. توماس پينشن در رمانش ”جاذبهي رنگين کمان“ سعي ميکند اين کنترل نامريي، که راز و رمزش حتي براي کنترلکنندگان هم پنهان است، را بر ملا کند.

 

 

نوواليس ميگفت: ”هنگامي که خواب ميبينيم که خواب ميبينيم، به احتمال زياد بيداريم“. اگر نيازهاي خود را بدانيم، آنها را بيان کنيم، شايد بتوانيم راهي براي فرونشاندن آنها بيابيم. برتون ميگفت که انسان امروز بايد تقدسي (و نه مذهبي) تازه کشف کند که بتواند نقطه تقارب و تجمع رهايش، عشق و شعر باشد.

 

 

رايموند فدرمان در سال 1990 در يک سمينار ادبي به نقل از متفکر فرانسوي کوستاس آکسلوس گفت: ”دورهاي که در آن بسر ميبريم به انديشمندان فرهيخته نياز دارد تا دنيا را نامگذاري کنند“. و سپس در رابطه با ادبيات ميافزايد: ”ادبيات براي آنکه  جايش را پيدا کند و نقشي در دنيا بازي کند، بايد رابطهي خودش را  نسبت به رسانههاي جمعي معين کند. اما نه اينطور که تلويزيون را، که براي هميشه براي ما  خواهد ماند، ناديده بگيرد يا آن را پس زند، بلکه کاري کند که تلويزيون قادر به انجامش نيست. يعني دنيا و تاريخ را بدون تأثيرگيري از نيروهاي اقتصادي و تجاري نشان دهد. براي اينکار، بايد نويسندگان دوباره به ادبيات اعتماد کنند و در مقابل زبان مسئول باشند. پيش از هر چيز، بايد در مقابل زبان مسئول بود، حتي اگر اينکار -آنطور که کوستاس آکسلوس گفته- بطور پنهاني صورت گيرد، يعني خارج از جريان عمومي، خارج از موسسات ادبي و در حاشيهي شهرت و مال“. اين ”در حاشيهي شهرت و مال“ يا ”بيرون جامعه بودن“ موضعي است که صحت و سالم بودنش براي هنرمندان حداقل از زمان گوتفريد بن تأييد شده است: خود را به قدرتها نفروختن.

ادبيات بايد دو باره قادر باشد زندگي روزانه  را، که لحظه به لحظه تهديد ميشود، لمس کند. نيروهاي محرکه اين زندگي ديگر طبقات نيستند، بلکه حاشيهنشينها، اقليتها، مرددان، تکروها، کساني که خارج از توافقات اجتماعي-عمومي راه خودشان را ميروند، کساني که سازشناپذير زندگي قانوني و نظميافته را به واسازي مجبور ميکنند. اين ادبيات نبايد در سنجشِ تواناييهايش مبالغه کند. تواناييهاي آن بسيار محدود است و سهم بسيار ناچيزي در تحولات اجتماعي در جهت آزادي، برابري  و برادري دارد. ادبيات تنها با درک اين ضعف و موقعيت حاشيهاي ميتواند دوباره سربلند کند و از خارج يعني با  فاصله نسبت به خود و زمانه به سخن درآيد. چرا که کار اديب در نهايت بيان فاصله خودش با زبان است. او اين فاصله را پُر ميکند، وقتي که مينويسد.

يک نکته بايد براي اديبان و هنرمندان امروزي -حداقل پس از فروپاشي سوسياليسم واقعاً موجود-روشن شده باشد، اينکه دوران ايدئولوژيهاي تمامگرا، روياي انقلاب جهاني، نظرات جهانشمول و انديشههاي نظاممند(سيستمساز) به پايان رسيده است. اجبار ناانساني که چنين گرايشاتي بر جا نهادهاند، بيسابقه بوده و است. فرجام چنين بينشهايي ترور بوده است. همچنين روشن شده که ساختارهاي ملي-مذهبي که رهايي و استقلال ملتي يا ملتهايي را خواهانند، براي پيشرفت آن کشور مثل ريگ در کفش است. تلاشهاي تمامگرايانه در هر رنگ و جلوه براي حل مشکلات روزمره ناتوانند و در دراز مدت غيرخلاق و مشکل سازند. بدين سبب هم هنرمند پسامدرن نه تنها پايان خوشباوريها نسبت به معانيتمامگرا را ميپذيرد، بلکه به آن خوشآمد هم ميگويد، زيرا نخست در اين صورت عناصر زير سلطه، اقليتها، ساختارهاي کناري ... ميتوانند عدالت را تجربه کنند. پسامدرن آن فاز تاريخي است که در آن چندينيِ راديکال بصورت اساس جامعه به رسميت شناخته ميشود. ديگر نميتوان در جوامع بسته زندگي کرد، تفاوت و گوناگوني فرمهاي زندگي شرط رشد فرد است. به همين خاطر هم بايد هنرمند امروز به مبلغان فروشد جهان همان اندازه مشکوک باشدکه به صاحبان  تنها حقيقت ممکن. هر دو امکانات دگرانديشي را ميبندند. ادبيات اگر ميخواهد تازه شود، بايد در پي تحرک، آزمون، تعمق در بارهي مصالح کار، بازي، بازبيني تاريخ و اسطورهها، شکستن تابوها باشد.

 

همچون شمع سوختهاي که اتاق خالي و تاريک پشت سر ميگذارد، من سايهاي در تاريکي هستم.

 

 

اسامي نويسندگان: تئودور آدورنو، بابک احمدي، رحيم اشه، امبرتو اکو، کاظم اميري، توماس آنس، بُتو اشتراوس، والتر بنيامين، موريس بلانشو، پتر بورگر، فريدريش دورنمات، عزرا پاوند، اوکتاويو پاز، جيمز جويس، چزاره پاوزه، يورگن پپر، ژان فرانسوا ليوتار، پتر هاندکه، ايتاليو کالوينو، هانس يوزف اورتحال، رولف ديتر بيرنکمن، استن نادولني، هنرور شجاعي، فريدريش شيلر، رايموند فدرمان، ايحاب حسن، م. نام، يوديت رايان، ترزا دو لاورئيس، فريدريش جيمزسون، محمود مسعودي،  فرنک وهر، ديتمار ووس، کلاوديا ماگريس، ژراد رواله، ژاک لاکان، فريدريش نيچه، کلود سيمون، توماس مان، هانس ادموند يابس، روبرت ياوس.