www.poetrymag.info
یادداست هایی برای یک سخنرانی

امیری باراکا
ترجمه : امیر احمدی آریان
آسمان آبی آفریقا
مرا نمی شناسد.ردپا شان بر شن های
سرزمین شان.سرزمینی
سیاه و سفید.روزنامه ها
بر پیاده روهای جهان
می افتند.نمی داند
من کیستم.
قدرت.
در رویا، رویا که مخفیانه شیره اعصاب را
می مکد،
شن ها را بالا می آورد، چشم ها
بسته شده اند به نشانه
نفرت،به نشانه نفرت، به نشانه نفرت،
برای
قدم زدن در کشور بیگانه،مرگ هاشان را
می فرستند به خارج از تن،
به خارج از تن من، این
سرها را این طور صدا می زنم:
((مردم من ))
( و این ها کیستند. مردم. تمرکز)
هی ،خود من، مردک بد ترکیب.تو
کی هستی که تمرکز کنی.
شکم صاف و سفید
باکره ها&که در خانه ها
می میرند. سیاه. هلال ماه
انگشتانم را روشن می کند.لباس هایش را
از تن در می آورد. شوهرش
کجاست. کلمات سیاه
شن را بالا می آورند
روی چشم ها، انگشت های مرگ اختصاصی شان.
ارواح سیاه شان، چشم هاشان، زیر شن.
مرد سفید می گوید رنگ من مثل آنها نیست.
روشن تز است.خودشان را
کنار می کشند، ارواح مرده من. مردم
این طور می گویند:آفریقا
جای غریبه هاست.تو
مثل هر عصبی دیگری
آمریکایی هستی.
|