این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

d


چند شعر از خورخه لوئيس بورخس

 برگردان: مسعود زاهدی

بورخس به رغم شعر و داستان‌های درخشانش جايزه نوبل دريافت نکرد. در خانواده خرده بورژوازی مرفه زاده شد و رشد کرد. هرگز در برابر نظاميان دست راستی مسبب "جنگ کثيف" ايستادگی نکرد. به‌زمانی که ده ها نويسنده شيليائی در سياهچال‌ها شکنجه و کشته می‌شدند، از دست ديکتاتور پينوشه جايزه دريافت کرد. يک بار، حتی بی‌آنکه طنزی در ميان باشد گفت که بزرگترين خطای امريکا (ی شماالی) اين است که به سياهان سواد خواندن آموخت.

اين شاعر و نويسنده نيازی به گريز نداشت. (به زمانی که اگر نويسنده‌ای از کشورش نگريخته بود، حتما در زندان بود. و بسياری از همان ماندگان در زير شکنجه کشته شدند.) کوتاه سخن: بورخس حتی برای داوران سوئدی هم زيادی محافظه کار بود. بورخس در همه عمرش به مردم کوچه و خيابان حسادت ورزيده است. او خود را از همه آنانی که در بيرون از فضای امن خانه‌اش با هم گلاويز می‌شدند و به روی هم چاقو می‌کشيدند، کوچکتر احساس می‌کرد.
اشاره‌ای کوتاه: نايپول
Naipaul نويسنده کارائيبی از مشاهداتش در بوئنوس آيرس بسيار نوشته است: در کافه‌ای کوچک، لاتی دست روسپی را می‌گيرد و با خودش می‌برد. وقتی برمی‌گردد با غرور می‌گويد: Lo tome por el culo. (کونش گذاشتم). غروری به خاطر رعايت سنت تحقير زنان که شاعران زن آرژانتينی از آن بسيار رنج برده‌اند. (برای آشنائی بيشتر به شعرها و نوشته‌های Storni "ستورنی شاعر رجوع کنيد.) بورخس به همين غرور هم حسادت می‌ورزيد.

بورخس در حادثه‌ای نابينا شد و اين بزرگترين حادثه زندگيش نبود. زندگيش بيشتردر روحش جريان نداشت. در داستان‌هايش نبايد به دنبال "کليد" واقعيت بود. واقعيت زندگيش، ظرفيت بی نظير او برای خواندن بود. خود گفته‌است: "حادثه‌ای در زندگی نداشته‌ام اما بسيار خوانده‌ام." کودکيش را در کتابخانه پدر با خواندن آثار پو، کردو
Queredo، جويس و ديگران گذرانده است. زبان انگليسی را خوب می‌دانست و بيشتر تحت تاثير نويسندگانی چون Robert Louis Stevenson، Lewis Caroll، Jeffrey Chaucer بوده‌است و نيز کتاب مقدس و قبالا (کبالا).

پس از انتشار نخستين مجموعه شعرش که اشعاری در مدح نظاميان شجاع را نيز در بر می‌گيرد، سی سال شعر نگفت. بازگشت او به شعر سبب آفرينش شعرهای زيبای کم نظيری شد. زيبائی شعرهای پسين او در تازگی، طنز دلنشين، سادگی، روشنی و همزمان پيچيدگی آنهاست. پيچيدگی شعرهای او را می‌توان با داستانهای کافکا مقايسه کرد. گرچه خود او متواضعانه هرگز حاضر نشد که با استادی چون کافکا مقايسه شود. بورخس در داستانهايش، آميزه بی نظيری از مقاله-داستان، پر از تخيل کابوس‌وار در باره جهان خشن، از مکزيکِ آزتک ها تا چين باستان و زندگی امروزه ارائه می‌دهد، پر از تصاوير خيالواره که به واقعيت محض ماننده است، گم شده است. او به بهشت، دوزخ، خدا، پدر، پسر و روح القدس و اعتقادات ديگر مذهبی يا فلسفی باور ندارد، تنها برای آفرينش جهان جادوئی ادبيش آنها را به کار می گيرد. او به جستجوی اسطوره‌هائی می‌رود که بيشترين امکان زيباشناسانه را در اختيارش می‌گذارند. به دليل زبان ساده و کم نظيرش، به سادگی و با لذت می‌توان در جهان جادوی ادبی بورخس غوطه خورد و گم شد. در باره بورخس به اندازه يک کتابخانه نوشته‌اند.








...


گلوله‌ها در آخرين شب صفير می‌کشند.

باد است، و خاکستر در باد،

روز و ميدان از هم پاشيده‌اند،

بی شکل، و پيروزی از آنِ ديگران است،

بربرها، چوپانانِ گله.

من که قانون و نظم آموخته‌ام،

من، فرانسيسکو نارسيسو دِ لاپريدا
Francisco Narciso de Laprida]

که صدايش استقلال را اعلام کرد

استقلال اين استانهای جنوبی را؛ اکنون شکست خورده است،

چهره در خون و عرق آلوده،

شکست خورده بی هيچ اميد و حتی ترس،

سوی جنوب می‌گريزم

از آخرين شهرها

به سانِ ناخدای "برزخ"

که پای پياده می‌گريخت، زمين را به خونش می‌آلود

و از مرگ گنگ و نابينا شد

آنجا که رودخانه ای تاريک نامش را از دست داد؛

بدينگونه می‌ميرم، امروز انجامِ کار می‌رسد،

شبِ ابريشمينِ مرداب‌ها

سر در پی‌اَم نهاده و گريزم را کند می‌کند.

سُمکوبه مرگِ داغم را می‌شنوم که به جستجوی من است

با سوارانش، يال اسبانش و تيرکمانش.

من که می‌خواستم از جنسِ ديگری باشم، مردی از تبارِ

واژگان، کتاب ها، انديشه،

در زير آسمانِ گشاده در مرداب ها خواهم افتاد،

اما شادی وصف ناپذير رازآميزی مرا فراخواهد گرفت.

سرانجام خود را يافتم

و سرنوشتم را در امريکای لاتين.

هزارتوی هزار شکلِ گامها -

از کودکی ام روزهايم را شکل بخشيده اند-

همه زمان مرا سوی اين شبِ انبوه کشانده اند.

سرانجام او را يافتم،

کليدِ گمشده سالهايم را،

سرنوشتِ فرانسيسکو دِ لاپريدا را،

حرفی گمشده، شکل کاملی که از روزِ ازل

خدا را شناخت.

در آينه اين شب می‌توانم چهره جاودانه نامنتظرم را لمس کنم.

دايره بسته می‌شود. چنين است. انتظار می‌کشم.




پاهايم را در سايه تيرهائی می‌کشانم که مرا می‌جويند.
قهقهه مرگم، سواران، يال ها، اسبها
بر فرازِ سرم آويخته اند ... اينک نخستين ضربه،
اينک آهنِ سخت که سينه‌ام را می‌شکافد،

کاردِ پنهانی بر گلو.




 او


چشمانِ گوشتِ تو درخششِ آفتابِ

غيرقابل تحمل را می‌بينند، گوشتِ تو

ماده ناياب يا صخره بسته را لمس می‌کند.

اوست نور، سياه و زرد

همان است که می‌بيند.

با چشمانِ بی‌نهايت به تو می‌نگرد

اوست که پژواک را می‌جويد و

چشمانِ آينه را.

مارهای هفت سرِ سياه و ببرهای سرخ را.

آفرينش تنها راضی‌اش نمی‌کند.

او هر آفريده‌ای از جهانِ غريبش است:

ريشه های سرسختِ سدر و دگرگونی های ماه.

مرا قابيل نام نهاده اند.

جاودانگی

مرا از طعمِ آتشِ دوزخ می‌شناسد.





 هزارتو


زئوس نمی تواند بازشان کند،

بندهای سنگی که مرا فراگرفته اند.

آنان را فراموش کرده ام

انسانهائی را که پيش از من بوده اند

و پا به همان راه گذاشته اند از ميانِ همان ديوارهای نفرت انگيز

که سرنوشت من باشد.

راه های راستی که خود در دايره ای پنهان

پيچ و تاب می‌خورند

در پايانِ سال ها.

سينه کشِ ديوارها که با پولِ رِبای روزانه نقش زده شده اند.

در ماده سپيد جاپائی يافته ام که از آن می‌ترسيدم.


آسمان در شب های تيره عميق مرا قی کرده است،

يا در بازتابِ صدای نوميدوارِ قِی.

می دانم که کسی ديگر در سايه ايستاده است،

به اندازه گرفتنِ سرنوشتش در تنهائی طولانی

که هادس * آن را می تَنَد و بازش می کند،

به آرزوی آشاميدنِ خونِ من و بلعيدنِ مرگِ من.

ما يکديگر را می‌جوئيم.

آرزو داشتم که اين روزِ انتظارِ آخرين روز می بود.


____________________________________
‑* نگهبانِ جهانِ زيرين در اساطير يونانی.




 رباعی


ديگران درگذشته اند، اما اين در گذشته بود که،

بهترين فصل برای مرگ بود، همه مان می دانيم.

ممکن است آيا که من، همزادِ يعقوب المنصور

چون ارسطو و هر گلِ سرخی که بايد بميرد، درگذرم؟





 شاعر از شکوه می‌گويد


حلقه آسمان گرداگردِ شکوهِ من

کتابخانه های شرق بر سرِ شعرهای من در جنگند،

اميران می خواهند دهانم را با زر پر کنند،

فرشتگان جانم را از بيرون می شناسند.

با وَهم و حقارت کار می کنم:

کاش مرده به دنيا می آمدم.





 نياز


بادهای غربی و نسل ها.

روزها که هيچکدام نخستين نبودند.

خُنکی آب در گلوی آدم.

بهشتِ آراسته.

چشم که ژرفای تاريکی را می نمايد.


عشقِ گرگ ها در سپيده سحر.

واژه. شعرِ شش وزنی. آئينه.

برجِ بابِل و خود پرستی.

ماه، به زمانی که کلدانی ها نگاهش می کردند.

ماسه های بی شمارِ گنگِز
Ganges

چونک-تزو و پروانه ای که به خوابش می بيند
[Chaung-tzu

سيبِ طلای جزاير.

گام در هزارتوهای بی انتها.

جامه نادوخته پنه لوپ
[Penelope

حلقه رواقيون.

سکه در دهانِ مردگان.

وزنِ شمشير در ترازو.

هر قطره ای از گرداب.

عقاب ها، شکوه و زيبائی، انبوهی.

سزار در صبحِ فارسالوس
[Pharsalus

سايه صليب ها بر جهان.

شطرنج و جبرِ پارسيان.

ردِ کوچِ مردم.

فتحِ کاخِ شاهان با شمشير.

قطب نمای قابل اعتماد. دريای آزاد.

پژواکِ زنگِ ساعت در خاطره.

پادشاهی که با تبر کشته می شود.

گرد و غبارِ به جای مانده از لشکر.

آوازِ هزاردستان در دانمارک.

خطِ دقيقِ خطاط.

چهره کس که خودکشی کرده در آئينه.

کارتِ بازیِ قماربازِ متقلب. حرصِ طلا.

انبوهِ ابر فرازِ کوير.

هر نقشِ اسليمی در لوله شکل نما.

هر اندوه و هر قطره اشکی.

به همه اينها نياز بود

تا دستانمان يکديگر را بيابند.




 آنجا که هيچ نمی‌دانيم


ماه نمی داند که آرام و شفاف است.

از ماه بودنش هيچ نمی داند؛

شِن نمی داند که شِن است.

هيچ چيزی شکلِ غريبش را احساس نمی کند.

هر قطعه عاج شطرنجی انتزاعی است


در دستانی که شکل شان می بخشد.

شايد اين سرنوشتِ بشر باشد

شادیِ کوتاه و اندوهِ دراز

ابزارِ دستِ ديگری.

نمی دانيم؛ آن که خدايش می ناميم ياری مان نمی کند.

ترس هم بيهوده است، ترديد

و التماسِ فروخفته که در درونمان آماس می کند.

کدامين کمان، تيری را که منم پرتاب کرده است؟

کدامين قله می تواند گلِ سرخ باشد؟





صبحی در سال ۱۶۴۹


   امپراتور کارل در ميان مردمش می خرامد

به چپ و راست می نگرد

نمی گذارند تا افسرِ تشريفات زير بغلش را بگيرد

آزاد از هر پرده پوشی، می داند که

امروز با مرگ ديدار خواهد کرد،


بدونِ فراموشی، و اين که او خود پادشاه است.

دَمی بعد کشته خواهد شد؛

صبحدم بی ترحم و ناگزير است.

ترسی ندارد.


چونان قماربازی ماهر هميشه بی تفاوت بود

جامِ زندگی را تا آخرين جرعه سر کشيد؛

اکنون در ميانِ مردانِ مسلح تنهاست.


چوبه دار از شَرَفَش نمی کاهد

قاضيان قاضی نيستند.

سلام می دهد و لبخند می زند.

بسی بيشتر چنين کرده است.



 ...


شاهِ ناتوان، پيلِ کجرو،

وزيرِ بی رَحم، قلعه چهارگوش، سربازِ زيرک

مسلحانه يکديگر را می جويند

بر نطعِ سياه و سپيد.


نمی دانند که دستانِ بسته شطرنج باز

سرنوشت شان را رقم می زند،

نمی دانند که چنگالی آهنين

آزادی و زندگی شان را به مهميز می کشد.


شطرنج باز هم زندانیِ ديگری است،

(چنين می گويد عُمَر)

زندانیِ شب ها و روزهای سپيد.


خدا شطرنج باز را بازمی دارد.

کدامين خدا در پسِ پشتِ خدا

ماده می بافد و زمان و

رويا و آرزوها را؟