www.poetrymag.info
بازگشتن از ترس
محمود داوودی
اگراز آتش شروع کند
برگ ها می سوزند
از خوابها شروع می کند
خوابها
که گذارندهی کتاب اند
برگ در برگ
که نمی سوزد
می برندش به اصل
اگر اصل این باشد
به خواهرش گفت
من از جهان مردان می ترسم
ترس
که خشونت کردم که هول و ولایش به
نازکترین خیال پیوستم
رفت
گشت
برگشت
ترس تر
می رفت سوی آب که به تابستان سبز بود
وَمد که بود سبزتر بود
با خرافهای که می دانست ازآب روشنی
برمی داشت
و نوشتن دشوار است
نه این که نوشتن دشواراست
که نوشتن دشواراست
دارد دور می زند
دنبال لحن می گردد
که داستان همان کهن است
شبحاش هر روز
به روزمره می برد
تماس ما با دنیا از یک طریق نیست
کلید سراسری
که تالار روشن کند
و یک ردیف کلاه اعیانی
تا گزک دهد به دیگران که قضاوت کنند
دیگران به که به سایهی درخت اروپایی
بنشینند
صبح که به مدرسه می رفت از مه کتاب پر
می شد
این جا شروع توهم
این جا مرکز تنهایی ست
دنیا هنوزبرگ پشت برگ می نویسد
برگی که کس نمی خواند
گاهی
جا به جا می شود
از این صندلی می پرد روی آن صندلی
کس نداند بهتر است بی وطن است
بی وطن نیست او خودش خیال می کند بی
وطن است دیروز
که نامهی کهن می خواند دید دنیا چقدر
روشن است چقدر
جالب نظر است از این نظر که
کسی به خواب کسی
نمی تواند خفت
کسی به روح کسی
نمی تواند دید
او ناظر است فقط
زبان شرح ندارد
آدم عجیب می شود
سایهها می آیند
وهم می آید
با صدای ساعت قدیم
کتاب جدید باز می شود
قدم می زند
با برگهای شعله ور
|