این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

  دو شعر از آفاق شوهانی

 

 

1

 

بيا قصه يي برايت چاق كنم، چه قصه اي!

قهوه خانه هم قهوه خانه هاي قديم

تا مي رسيدي چاي جلويت مي گذاشتند

حالا هر چه خر در اين شهر پيدا مي شود بخر

تا قهوه خانه هم كه راهي نيست

همين بغل پارك مي كنيم.

قهوه چي! يك جميله بياور كه روي چاي علف سبز شود

و من وقتي سوار خر مي شوم

به قهوه خانه يي پول مي دهم

كه تو را در آن گم  كرده بودم جميله!

 

حالا براي ديدنِ رقص

آن قدر روي يخ مي خوابم

كه آب شود بهار بيايد

و جميله دامن كوتاه بپوشد

مثل آن روز كه خرم را گم كرده بودم در قهوه خانه

قهوه چي! يك استكان كمر باريك بياور برايم برقصد

لعنت بر اين قهوه خانه

دو شاعر نشسته اند چاي براي شان نمي آورند

جميله! تو هم كه گم شده اي.

 

 

2

 

صبح كه بيدار مي شوم

اعصابم خرد هستش

و بعد از ظهر را شما فكر كنيد:

چمدان سنگين

بوي سيگار

و صداي مسافراني كه ساعتِ بليت شان خواب رفته است

اين ها مرا به كافه يي مي بَرَد كه پول ندارم

 

عصر كه مي شود

اعصابم خرد

درست مثل پول خرد ندارم به تو زنگ بزنم

مي خوابم و ساعت بليت من آب مي رود

به مقصد مي رسد

و صبح روز بعد بيدار مي شوم

 

اعصابم خرد هستش

شما اگر مي توانيد اين خردها را خمير كنيد

و تا تنور گرم است بچسبانيد

شايد اعصاب مرا هم بتوانيد