چند
شعر از فرناندو پسوآ
و شاعران ِ مجازیش
(شش شعر از آلبرتو
کایرو)
ترجمه
حسین منصوری
۱
حتی در فکر نکردن نیز
به حد ِ کافی متافزیک
نهفته است.
من درباره ی جهان چه
فکرمی کنم؟
به خوبی می دانم
درباره ی جهان چه
فکرمی کنم!
اگر بیماربودم به آن
فکرمی کردم.
تصور ِ من از اجسام
چیست؟
پیرامون ِ علت و
معلول چه نظری دارم؟
درباره ی خدا و روح و
آفرینش ِ عالم چه
اندیشیده ام؟
نمی دانم.
فکرکردن به این
مطالب در منظر ِ من
یعنی چشمها را بستن و
مطلقا فکرنکردن.
یعنی پرده های پنجره
ام را کشیدن ( پنجره
ی من اما پرده
ندارد).
راز ِ نهفته ی اجسام؟
آری، می دانم این راز
به چه معناست!
تنها راز ِ نهفته ی
موجود یعنی یک نفر
اینجاست
که می خواهد به راز ِ
نهفته ای فکرکند.
کسی که زیر ِ آفتاب
ایستاده و چشمهایش را
بسته است
هیچ نمی داند آفتاب
چیست
تنها جسمی داغ را در
فکر ِ خود متصور می
شود.
اما اگر چشمهایش را
باز کند و به آفتاب
نگاه کند
دیگر به هیچ چیز نمی
تواند فکرکند،
چراکه نور ِ آفتاب
بسی باارزش تر از
افکار ِ تمامی ِ
متفکران و شاعران
است.
نور ِ آفتاب نمی داند
چه می کند،
به همین خاطر نیز خطا
نمی کند، خوب است و
برای همه هست.
متافزیک؟ متافزیک ِ
درختان کدام است؟
سبزبودن و شاخه و
سرشاخه داشتن و
به وقت ِ خود میوه
آوردن؛
این همه اما من و تو
را به فکر وانمی
دارد،
من و تویی که به آنچه
می گذرد کاری نداریم.
اما چه متافزیکی بهتر
از متافزیک ِ درختان،
درختانی که نمی دانند
چرا زنده اند،
درختانی که نمی دانند
که نمی دانند چرا
زنده اند؟
" ساختمان ِ درونی ِ
اجسام"،
" انگیزه ی درونی ِ
عالم"،
این همه نادرست است،
این همه هیچ نمی
گوید.
چطور می توان به چنین
چیزهایی فکرکرد!
مثل ِ آن است که
بیاییم و به دلیل و
انگیزه ی لحظه ای
فکرکنیم
که سپیده ی صبح سرمی
زند و طلای شناوری از
کنار ِ درختان
سیاهی را از میان
برمی دارد.
به انگیزه ی درونی ِ
اجسام فکرکردن
همانقدر بیهوده است
که به سلامتی فکرکردن
همانقدر بیهوده است
که لیوان ِ آبی را به
چشمه بردن.
تنها انگیزه ی درونی
ِ اجسام
آن است که از هیچ
انگیزه ای برخوردار
نیستند.
من به خدا ایمان
ندارم زیرا هرگز او
را ندیده ام،
اگر می خواست به او
ایمان داشته باشم
به یقین می آمد و با
من حرف می زد،
از درب ِ اتاقم وارد
می شد و می گفت:
من آمدم!
( آنچه می گویم شاید
برای آن کسی که با
نگریستن به اجسام
آشنا نیست
خنده دار باشد،
از همین رو نیز منظور
ِ کسانی را که به
طریقی درباره ی اجسام
سخن می گویند
که جلوه ی ظاهریشان
می آموزاند نمی
فهمد.)
ولی خدا اگر آفتاب و
گل و کوه و درخت و
مهتاب است
آنگاه به او ایمان
دارم،
به او ایمان دارم در
تمامی لحظه های زندگی
ام،
آنگاه سراسر ِ زندگی
ام می شود دعا، می
شود عبادت،
می شود عشاء ِ ربانی
با چشمها و گوشهایم.
ولی خدا اگر آفتاب
است و کوه و گل و
درخت و مهتاب
پس دیگر چرا نام ِ
او را خدا بگذارم؟
من نام ِ او را می
گذارم آفتاب و گل و
کوه و درخت و مهتاب؛
زیرا اگر به این خاطر
که من او را ببینم
آفتاب گردیده و
کوه و گل و درخت و
مهتاب،
و در مقام ِ آفتاب و
گل و مهتاب خود را بر
من عیان نموده
همچنین کوه و درخت،
پس می خواهد من هم در
مقام ِ آفتاب و گل و
کوه و درخت و مهتاب
او را بشناسم؛
و چون اینچنین می
خواسته پس من نیز از
او اطاعت می کنم،
( مگر من بیش از آنچه
خدا در مورد ِ خود می
داند از او چه می
دانم؟ )
از او اطاعت می کنم
از طریق ِ یک حیات ِ
ازلی،
مانند ِ کسی که چشمها
را باز می کند و می
بیند؛
و نام ِ او را می
گذارم مهتاب و آفتاب
و گل و کوه و درخت،
و دوستش دارم بی آنکه
به او فکرکنم،
و به او فکرمی کنم با
چشمها و گوشهایم،
و پیوسته با او هستم
در هر گامی که برمی
دارم.
۲
به خدا فکرکردن یعنی
اطاعت نکردن از او،
زیرا خدا هرگز نمی
خواسته که ما او را
بشناسیم
از همین رو نیز نمی
خواسته که خود را به
ما نشان دهد.
ساده باشیم و خاموش
مثل ِ درخت و مثل ِ
نهر ِ آب،
خدا هم دوستمان دارد
و مثل ِ درخت ِ و مثل
ِ نهر ِ آب
زیبایمان می کند و در
بهار ِ نهر و درخت
رنگی سبز ارزانیمان
می دارد و
همچنین رودخانه ای
که بدان جاری خواهیم
شد
آنروز که به پایان
برسیم.
۳
از دیوان ِ شعر ِ
شاعری عارف
دو صفحه ای امروز
خواندم
و مثل ِ کسی که سخت
گریسته باشد
بسی خندیدم.
شاعران ِ عارف
متفکرانی بیمارند
و متفکران دیوانه
اند.
شاعران ِ عارف می
گویند:
گلها احساس می کنند
سنگها روح دارند
و رودخانه ها زیر ِ
نور ِ ماه به خلسه
فرومی روند.
گلها ولی اگر احساس
داشتند دیگر گل
نبودند، انسان بودند،
و سنگها اگر روح
داشتند دیگر سنگ
نبودند، نفوس ِ زنده
بودند،
و رودخانه ها اگر زیر
ِ نور ِ ماه به خلسه
فرومی رفتند
انسانهایی بودند
بیمار.
کسی که از احساس ِ گل
و سنگ و رود سخن می
گوید
از سنگ و گل و رود
چیزی نمی داند.
از روح ِ سنگها و
گلها و رودخانه ها
سخن گفتن
یعنی از خود سخن گفتن
و از اندیشه های
نادرست ِ خود.
خدا را شکر که سنگها
فقط سنگند و
رودخانه ها فقط
رودخانه اند و
گلها هیچ نیستند بجز
گل.
من نیز به نوبه ی خود
نثر ِ ابیات ِ خود را
می سرایم و خرسند می
گردم،
زیرا خوب می دانم که
طبیعت را از بیرون ِ
آن درک می کنم و نه
از درون ِ آن،
زیرا طبیعت درون
ندارد
اگر درون داشت
دیگر طبیعت نبود.
۴
مردی که از شهر آمده
بود
عصر ِ دیروز مقابل ِ
در ِ مهمانسرایی داد
ِ سخن داده بود.
چیزهایی نیز به من
گفت.
از عدالت ِ اجتماعی
می گفت و از مبارزه
برای رسیدن به این
عدالت و
همچنین از کارگران ِ
رنجبر و
از اوضاع ِ بازار ِ
کار و
از فقیران ِ گرسنه و
از ثروتمندانی که
اینهمه برایشان یکسان
است.
نگاهش که بر من افتاد
اشک را در چشمانم
دید،
به رضایت لبخندی زد،
به گمانش من نیز
همانطور احساس ِ نفرت
می کنم که او می کند
و
همانطور احساس ِ
همدردی که او مدعی ِ
احساس کردنش بود.
( گوش ِ من اما
بدهکار ِ حرفهای او
نبود،
من چرا باید غم ِ
انسانهایی را بخورم
که رنج می کشند، یا
خیال می کنند که رنج
می کشند؟
انسانها اگر مثل ِ من
بودند رنج نمی
کشیدند.
تمامی ِ پلیدی ِ جهان
از آنجا ریشه می گیرد
که ما غم ِ یکدیگر
را می خوریم،
حال می خواهد این
غمخواری به سود ِ کسی
باشد یا به ضرر ِ او.
زمین و آسمان و روح
برای ما کافی است،
از این بیشتر خواستن
یعنی همه چیز را از
دست دادن و ناشاد
گردیدن. )
مرد ِ خلق دوست که
سخن می گفت
من به صدای دور ِ
زنگوله های گوسفندان
فکرمی کردم،
( به همین خاطر نیز
اشکهایم داشت سرازیر
می شد)
فکر می کردم که طنین
ِ این صدا در این
ساعت از غروب
هیچ شباهتی به طنین ِ
صدای آن کلیسای کوچکی
که گلها و نهرها و
انسانهای ساده ای چون
من برای عبادت به آن
می رفتیم نداشت.
( خدا را شکر که من
انسان ِ خوبی نیستم و
در عوض
از آن خودپسندی ِ
طبیعی ِ گلها و
رودخانه ها برخوردار
هستم
که بی آنکه بدانند به
راه ِ خود می روند و
به جز شکفتن و جریان
داشتن
غم ِ دیگری ندارند.
تنها وظیفه ی ما بر
زمین این است که خالص
و روشن زندگی کنیم و
آگاه باشیم بی آنکه
فکرکنیم.)
مرد خاموش شده بود و
به سرخی ِ غروب نگاه
می کرد.
سرخی ِ غروب را اما
با آن کس چه کار
که دوست دارد و
نفرت می ورزد؟
۵
ای کاش گرد و غبار ِ
کوچه ها باشم و
در زیر ِ پای
دریوزگان ...
ای کاش رودخانه های
جاری باشم و
زنان بر کرانه ام
بایستند و رخت بشویند
...
ای کاش چراگاهی باشم
بر کران ِ رودخانه ای
و
آسمان را به بالای سر
ببینم و آب را به زیر
ِ پای ...
ای کاش الاغ ِ
آسیابانی باشم و او
مرا به شلاق بزند و
معافم نگرداند ...
ای کاش همه ی آنچیزی
باشم که گفتم اما
در عوض آنکس نباشم که
از جاده ی زندگی می
گذرد و
به پشت ِ سر نگاه می
کند و
بر گذشته حسرت می
خورد.
۶
آنروز که بر گور ِ من
سبزه دمید
وقت ِ آن است که مرا
به کلی فراموش کنید.
طبیعت نیز هیچگاه
چیزی به خاطر نمی
آورد، از همین روست
که زیباست.
و اگر آن طلب ِ
بیمارگونه را در خود
یافتید
که سبزه ی خاک ِ مرا
تعبیر کنید،
پس بگویید که من
همچنان طبیعی هستم و
همچنان سبز می شوم و
سبز می شوم.