من با
سفر تا سر ِ کوچه هم نرفته ام
هنوز
زندانی ِ همان اتاقم که دوسالی ست سالش را عوض کرده ام
تنهایی می کنم ولی
تنها نیستم
مادرم هنوز به خوابم می
آید که خواب های مرا ببیند
و خانه ای که ولش کردم
هروقت دلش می گیرد
سر ِ مستاجرم خراب می شود
که برگردم
گناهِ من جز من همه آدم
بودند بود
جانم را به در برده ام
تا به مادرم پدرم دوستانم
که آدمند همه یکجا خیانت کنم
البته آدم آزار نیستم
فقط هستم
روز از پی ِ روز از دست
می دهم
دارم دوباره آدم را
تلف می کنم
نیاز ِ مبرم به یک شاعر ِ
کافی دارم
که به طرز فجیعی در
خیالم آزادی کند
گرچه افسردگی بامن دراز
کشید و صورتم دراز شد
ولی درازم نکرده اند
هنوزعلی عبدالرضایی تر از
وقتی هستم که علی عبدالرضایی بودم
فقط نمی دانم ازکجای نمی
دانم آغاز و با یک نمی دانم ِ بعدی آغاز وباز... بعد...
از کجا بدانم که بعدی
کجاست؟
همیشه می خواستم اگر جایی
هست کجا باشم نشد!
دلفین های پیری که با
ساحل لاس می زنند وقتِ مرگ گرفته اند که آدم های آخر ِ عمری در پارک های تهِ
دنیا با خیال راحت پارک کنند
دریا هم که بی رحمی ِ
دلپذیری ست
فقط تخته پاره ها را به
ساحل می دهد که به ساحل ندهد
همه در حال ِ خودکشی های
منحصر به خودی آرام آرام می کنند که من زندگی نکنم
چه ارزشی دارد این عرق
ریزی
زندگی هرچه خوش به
حالم کند
بالاخره پایان ِ غم
انگیزی دارد
آموزگار بزرگ هم جز گفت و
گُهی که با هم می کردیم نمی خورد
هنوزهمان غلط املایی ِ
همین کودکِ در حال ِ مشقم که بد تلفظ شد
پاکش نمی کنند و خطش نمی
زنند که خط ندهم
اگر بخواهم مشهد با دو
باسن ِ زرینش امام رضا کنان می آید که با من کنار بیاید
اصفهان که زیباترین یهودی
ِ راه گم کرده ی من است
سوار ِ زاینده رودش شده
ازمن آب می خورد که سن رابرای همیشه از رو ببرد
الکی حافظ حافظ می کنند
برخی
شیرازهم که تاریک مویی
لاغر مردنی ست
همیشه عاشق ِ من بود
عاشق ِ من است
مرا می خواهد
باور نمی کنید سری به
اهواز بزنید
و ردِ گریه های مازندران
را در آبادان بگیرید
که این سطرها را خالی
کرد خالی بست!
لب ترکردنی دارد این پیک
کاکو! نوش ِ جان!
کیف دارد این لب هایی که
می خوری
مواظب باش شکم در نیاوری
لای این کلمات جآآآآن!
گم کرده ام
هرچه دنبالش می گردم
جان نمی گیرم
یکجا نمی میرم
حیف که در آب های خلیج
فقط عرب ها آب تنی می کنند
و الا دریای خوشمزه ی خزر
اگر می توانست سوار ِ طیاره شود
قطعن وسطِ پاریس پیاده
می شد که در هم شنا کنان قورباغه برگردیم
دیشب
رودخانه ای آمده بود به
اتاقم
با درختِ رنجوری بر
کرانه هاش که می خواست سیب های درشتش را فقط من بچینم
اشتها نداشتم
چقدر حیف شد
عجب لنگرودِ تنهایی شده
بود
فوریه 2005