بطری
علی عبدالرضایی

برای شنیدن این
شعربا صدای شاعر این
جا کلیک کنید
با چشمهای عسلی قدّ ِ
بلندی داشت
دست های بازی که هر
چه داده بودم پس داد
دل داد
لب داد
من از فردای با او
روشنی می خواستم شب
داد...
نمی توانستم وسط ِ
داستانی خواندنی
بمیرد
نمی توانست در خانه
ای ناتنی بمانم
مثل ِ باد در آسمان
بالای سر ِ یک روز
ساده مکث کردیم
که مرا مثل ِ مرا
و توت را مثل درختِ
توت غارت کنیم
با چه جان کندنی
توپ را که تا پشت
هیجده آورده بودم اوت
کنی
نامهای تازه ای هجی
و چشم ِ او را چارک
بزنی که صورت از صبح
ِ دیگری برمی داشت...
نمی توانستم بمیری
نمی توانستی بمانم
بی هیچ لاس خشکه ای
میهمانی ِ به روز
رسیده را در گیلاسی
کمر باریک ریختم که
صبح را اینهمه با
چشمهایی که تاخیر
مهلکی وقت نگاه داشت
برایم نگه می داشت
موهایم از فکری که
چند سال دیگر در سرم
بود بو برده بود
و صورتی را که از صبح
ِ تو برداشتم او برده
بود
زن ِ زیادی می دید که
وقتی سلام نمی کرد از
چشمهایی که می درید
جواب می خواست
پای درختی که روبروی
خانه اش زندگی می کرد
رودخانه ی عن خورده
ای رانندگی می کرد که
از بس چشم خورد لاغر
شد
چشم ِ چپش در اصفهان
دیده می شد
دستهای راستش روی
پستان دختری در اهواز
افتاده بود
با فارسی ِ مشت خورده
اش در لس آنجلس پا می
داد
و در پاریس می انداخت
که پرداخت کرده باشد
به جاده ای که به
اندازه ی خیابان ِ صد
سال ِ دیگر بیابان
بود نرفتم!
دو بطری شراب و کمی
احتمال ِ با کسی خواب
دیدن کافی بود که مست
کنم نکردم!
هر چه کوچه ریختند
ربطی به خانه ای که
باید بدان برگشت می
خوردم نداشت
برف داشت تلاش می کند
که آب شود
آفتاب نمی گذارد
فعل ِ مرا که فاعلی
جاهلم
مفعول ِ بی واسطه ای
هلاک کرد