-
-
گفت و گوی ملیحه
تیرهگل با
-
علی عبدالرضایی

-
علی عبدالرضایی
-
در
فروردین سال 1348 در شهر لنگرود به دنیا آمد.
-
دانشآموختهی رشتهی مهندسیی مکانیک در دانشگاه فنی و
مهندسیی تهران، و خودآموختهی رشتهی زبان و ادبیات است.
-
دفترهای شعر او عبارت هستند از:
تنها آدمهای آهنی در باران زنگ می زنند
(سال72- نشر ویستار)؛ نام
این کتاب را شما بگذارید
(سال 74-زیراکسی )، پاریس در
رنو ( سال 76-نشر نارنج)؛
این گربهی عزیز(سال77-نشر نارنج)؛
فیالبداهه ( سال79-نشر نیم
نگاه)؛ جامعه ( سال 80-نشر
نیم نگاه)؛ شینما ( با افشین
شاهرودی –سال81-نشر همراز)؛ صوفی و
رسالهی انتقادی تریاک (زیراکسی)؛
شعرهای فراری ( در دست
انتشار- مجله ی شعر)؛ کتاب زیبا
( در دست انتشار- مجله ی شعر)؛
-
او
اوایل سال 1382 خورشیدی ایران را ترک کرد، و هماکنون در پاریس
زندگی میکند.
-
تیره گل:
جناب عبدالرضایی! تا شما هم با نظرگاههای من در این گفت وگو آشنا
شوید، نیازمند زمینه چینی هستم: من تا سه چهار ماه پیش نه با شعرهای
شما آشنا بودم و نه با نظرگاههای ادبیی شما. یعنی نه کتابهاتان را
دیده بودم و نه «گفت و گو»هاتان را خوانده بودم. تا آن زمان، از «علی
عبدالرضایی» فقط چند شعر، آن هم به صورت پراکنده، در نشریات درون مرزی
خوانده بودم. تازه، من از جمله کسانی هستم که روندهای ادبی را در بیرون
و درون ایران دنبال میکنند، مثلاٌ! اما زمانی که گفت وگوهای شما را با
رضا چایچی و پرهام شهرجردی خواندم، و برخی از شعرهاتان را در نشریهی
الکترونیکیی «مجلهی شعر» دیدم، دیدم ای دادِ بر من! چهقدر در دههی
اخیر از «شعر» درونمرزی، و بیشتر از خودِ «شعر»، از مناسبات و
فرایندهای عینی و ذهنیی حاکم بر آن، دورافتادهام. و البته این آگاهی
به ندانستن را از «مجلهی شعر» یا سایت «پرهام» دارم، که شعرها و
مصاحبههای شما را تجدید چاپ کرده است. شعرها که به جای خود، خودشان
نماهای بیرونی و درونیی خود را هم میپرسند و هم حرف میزنند. به
پرسشهایش خواهم رسید. اما در مصاحبههای شما مطالبی وجود دارد که
پرسشهای فراوانی برای من پیش آوردهاند. ببینید، اکثر هنرمندانی که به
«گفت و گو» تن میدهند، مخصوصاٌ اگر در ایران زندگی میکنند، دربارهی
مناسبات عینی و ذهنیی حاکم بر شعر، داستان، نقد ادبی، مسائلی مانند
نشر و ممیزی، و جوایز ادبی، سربسته و اشارهوار حرف میزنند. خب،
بیشتر ناگفتهها برای خوانندهی درونمرزی قابل قرائت است. چرا که به
طور روزمره با جریانهای موجود زندگی کرده است، و یک اشاره، زمینهی
سخن را برای او بازمیکند. اما ما چی؟ آیندهگان چی؟ آیندهگان این
سندهای گنگ را چهگونه بخوانند؟ مثالی بزنم: در گفت و گو با رضا چایچی
میگویید: «... از طرف دیگر جبههی آشتی از
محبوبیت و خیرخواهیی خانم نویسندهی مشهور خرج کرده و از این طریق به
جذب نویسندگان پیشکسوت میپردازد.» پیداست که این گونه
اشارهها برای من محروم از خانه، جز با حدس و گمان قابل قرائت نیستند،
چه رسد برای «آیندهگان». یا در آن مصاحبه، به مواردی برخوردم که کل یک
روند یا یک حرکت یا یک فرایند، از سوی شما و یا از سوی جناب چایچی، به
قول معروف «با یک چوب رانده» شده، یا با یک نوازش خوانده شدهاست. مثل
موردِ جوایز ادبی، عملکرد داوران و انتخاب برندهگان، یا «بورسیه گرفتن
برای خارج». مجسم کنید که مثلاٌ یک سده بعد، پژوهشگری بخواهد
جریانهای ادبیی روزگار ما را شناسایی کند. با این خلاء اطلاعاتی چه
کند، جز این که به ناگزیر، راه غمانگیز مصححانِ مثلاٌ شاهنامه یا سمک
عیار را بپیماید. یعنی مثنویی هفتاد من بنویسند و تازه بر اساس حدس و
گمان «ثابت» کند که مثلاٌ تاریخ تولد فلان شاعر یا تاریخ حضورش در فلان
محفل ادبی چیست، و منظورش از فلان کلمه در فلان مصاحبه چه بوده است.
این توضیح مفصل را بدان آوردم که گفته باشم گفت و گو با شما و پرسشهای
من، انگیزهای به جز نیاز به دانستن و شناختن ندارد؛ چه برای خودم و
همروزگارانم، و چه برای پژوهشگران آینده. حالا این هم پرسشهایم با
مخاطبواژهی «تو»، که با آن خیلی راحتترم.
تیره گل:
سرودن شعر را از چه زمانی شروع کردی؟ چند سالت بود؟ شعر نخستینت در چه
سبک و سیاقی بود؟ آیا آن را هنوز هم دوست داری؟ دلم میخواهد آن را در
کنار جدیدترین شعرت در «غرفهی آخر» چاپ کنم. میشود؟
عبدالرضائی:
پدر بزرگم آدم متمولی بود و با این که
سواد چندانی نداشت، حافظ و مولوی را به عنوان یک عربخوانده درذهنم چوب
میزد و مدال شهوت پرستی را به سینهی سعدی سنجاق میکرد! پس طبق روال
ِ این جور آدمها طبیعیست که عمری فردوسیی شاهنامه را پرستیده باشد.
من هم از آنجایی که از بچهگی در حال دست و پا کردن خرده هوشی برای
خودم بودم و همچنین برای شکمچرانی در حوالیی شکلات، نیاز مالی داشتم!
بابت هر بیت شاهنامه که از بر میشدم، پنج ریال از همان عاشق ِ جمال
فردوسی صله دریافت میکردم! بالأخره آنقدر فعولن فعولن را به خورد ِ
ذهنم داده بودم، که به مرورابیاتِ مندرآوردی را جای بخشهایی از
شاهنامه به آقابزرگ قالب میکردم! ده سالم که شد درهمین وزن ِ دوریی
فعولن فعولن با مثنویهای گیلکی، همه را سر ِکار میگذاشتم. در همین
سالها پدربزرگ رفت و اوضاع دیگر
شد. دیگر مشوقی نداشتم و مادرم هـم کـه فـرمانـروای جهـان بود، با
نیشگونهای سهمناکش هی ریاضی را به ذهنم حقنه میکرد. بعدها در سالهای
دبیرستان بود که سر سبیلی درآوردم ورییس کل عبدالرضاییهای شهر شدم. و
ضمن این که در ریاضی دانش آموزی المپیادی بودم و درکوچه کلی بزن
بهادر، شعر کم کم آمد و از وجههی این هر دو کاست. اینها را برای این
گفتم که باور کنی نمیدانم کی آغاز کردهام و کدام کارم آغازین است.
تیره گل:
هم شعر و هم نثری که از تو خواندهام، آکنده از تعبیرات کلامی و مفاهیم
موجود در شعر و نثر کلاسیک فارسی هستند، که به طرز شگفتانگیزی سخن
«نو» در متنِ آنها خوش نشستهاست. البته، کیفیتهای تلفیق و
همنشینیی آشنا و مهربان مفاهیم و تعبیرات ادب کلاسیک با سخن امروزین
را محل سئوال نمیدانم. چرا که امری کاملاٌ ذهنی است و احتمالاٌ خودت
هم فرایندهای آن را به روشنی نمیشناسی. اما این پرسیدنی است که ادبیات
کلاسیک را با چه کسی خواندی؟ (البته غیر از شاهنامه که حالا داستانش را
میدانم) از کجا و از چه مأخذی شروع کردی؟ برای این آموزش چه
برنامهای را دنبال کردی؟ فکر میکنی از کدام شاعر یا نویسندهی کلاسیک
بیشتر اثر پذیرفتی؟ و چرا؟ و نشانههایش در کارهای تو کدامها هستند؟
عبدالرضائی:
ادبیات! در سالهای دبیرستان
چندشآورترین درسی بود که به خوردم داده میشد. به جرأت میتوانم بگویم
که چند سر وُ گردن از دبیران مربوطه بلندتر بودم. حافظ را در همین
کلاسها بهسان آخوندی در ذهنم مینشاندند، و این باعث شد که هنوز هم
از حافظ انـزجار داشته باشـم! مولوی خوانیی این کلاسها واقعاٌ فاجعه
بود و به طور کامل با برداشتهای من از متن مغایرت داشت. مثلاٌ من با
برخی از غزلهای مولوی سکس میکردم. اما در مدرسه آن را در حوزهای که
با لذت خوانش در تضاد بود، درس میکردند.
بیشتر همین مخالفت درونی و حسی
بود که به خودخوانیی این متون پرداختم. خیام شک خوشی را در من تحریک
میکرد و از تعقل سرشار بود ولی زبان در شعرش صرفا نقش وسیله را ایفا
میکرد. رباعیات ِ خیام از این بابت دقیقاٌ در نقطهی
مقابل شعر خاقانی که زبانمدار است و البته از جان و درون کم دنیای
شاعر حکایت می کند، قرار میگیرد. بیدل دهلوی اما با اینکه شعرش جهان
کوچکی در وهم ِ وی کار میگذاشت تأثیر غیرقابل انکاری بر شیوههای
زبانیی من داشت. متأسفانه کل شاعران سبک هندی از صائب گرفته تا حزین
وغنی و کلیم مورد خوانش حرفهای قرار نگرفتهاند. اینها خیلی پیشتر
از نظریه پردازیی فرمالیستهای روسی، در سیستم جانشینی و همنشینیی
زبان شعرشان کارها صورت دادهاند که هرگز به بوطیقا در نیامد!
خب! بسط پیشنهادهای این شاعران
و امروزین کردن تکنیکِهای اینان در اغلب کارهای من غیرقابل انکار
است. البته این فرق دارد با برداشتی که شاملو از حوزهی آرکائیک نثر
دارد؛ شاملو در اغلب شعرهایی که در آن از زبان غیر لوگو و همچنین
آرکائیک استفاده کرد، فرمولهای این زبانها را با چاشنیی مفاهیم روز،
بدون دستبرد و انحراف، انتقال داد و حتا به ترکیب و تلفیق نحو زبان
دورههای مختلف نثر فارسی نیاندیشید .
همهی تلاش من این است که زبان
درآثارم به این ترکیب و پتانسیلِ درزمانی و همزمانی برسد. و از طرفی
نمیخواهم زبان در شعرم مثل گذشته زجر بکشد. چون فکر میکنم چیزی که در
متون گذشته شعر را کشته و دست از سر ِنعش این بیچاره هم برنمیدارد، نه
فقدان فکر، حس، شهود، و گوش به زنگیی دینامیک، بلکه این قاتل همان
زبان است که خیلی به اوریژینالیتهی آن میبالیم، بدون آن که به یک
تبارشناسیی جدی بعد ازدواجش با عربی پرداخته باشیم. بیهوده نیست که
هنوز در تأویل متونی چون غزل حافظ، عملکردی این همه یک بام و دوهوا
داریم. درهای زبان را چنان چارتاق باز گذاشتهایم که بدل به انبار
کلمات تک مصرفی شده. خیل واژگان مترادف بیآنکه در گوشهی کوچکی از
تلقیی مفهومی با هم تفاوت داشته باشند، فقط صورتها را عوض کردهاند.
بیشک همین، یکی از دلایل ریاکاریی فرهنگیی ماست. شاید بیشتر به این
دلیل باشد که غزل مشخصی از حافظ براحتی میتواند از طرف دو تریبون
کاملاٌ متضاد فکری علیه هم خوانده شود. عجیب است که ما این را هرگز به
انفعال و ریاکاریی شاعر نسبت نمی دهیم بلکه محصول زبان و جهان ِ
هرزمانی و هزار بُعدیی متن ِ وی می دانیم که این همه قدرت تأویلپذیری
دارد! طبیعیست زبانی که در آن هزار دال به مدلولی یکه دلالت داشته
باشد، دچار ایستایی شده هرگز فکری به حال خودش نکند. عدم شناخت و
بررسیی ساختار تلفیقی/ ترکیبیی فارسی – عربی – فرانسه – انگلیسیی
زبانی که اکنـون بدان مینویسیم چنان باعث بروز اغتشاش در دلالت دال بر
مدلولها شده، که علاوه بر شعر، در نثر هم به سختی می شود با این
همانیی بیرون و درون ِ متن، اثری خلق کرد که درآن نیتِ مؤلف با اجرا
همخوانی داشته باشد. من از زبان شناسی خیلی نمیدانم و در این حیطه
صدای رسایی ندارم؛ بیشتر در دلم، شعرم، پچپچه با خودم دارم. اما
آنها که میدانند، چرا دراین حیطه کاری نمیکنند و به بحث دربارهی
مواردی از ناهمخوانیی خونیی این ازدواجها نمی پردازند؟ آیا آمیزشِ
لااقل دو زبان فارسی و عربی، که اولی ریشهای هند واروپایی دارد و
دیگری سامی، سبب ساز ِ اغتشاش در درک متون فارسی نیست؟ آیا به دلیل
ریشهی سامیی زبان عربی نیست که دانشآموزان ما بعد از سالها آموزش
عربی در مدارس و دانشگاه، حتا نمیتوانند جملهای را به این زبان ادا
کنند؟ شاید کیفیتِ آمیخته در شعـر و نثر من بیشتر به این دلیل باشد که
میخواهد با طرح و ترکیب لهجهها و سمتهای گوناگونِ زبان( قدیم
وجدید)، ضعف خودش را جهت اجرای دمکراسی در متن گوشزد کند، چه می دانم!
بگذریم!
اما در مورد تأثیرپذیری باید
بگویم کسی که از وقتی شناختمش همراهیام میکند و تأثیری شدید بر من و
شعرم گذاشته و نگذاشته و دارد و دست از سرم بر نمی دارد، آن شمس
تبریزیی گذشته واین شمس تبریزیی حال و شاید همان شمس تبریزیی
بعدهاست.
تیره گل:
بخش آخـر این پاسخ مـرا به یک سئـوال درازمدت هدایت کرد. این سئوال،
که سالهاست برای من به یک دغدغه در مطالعه تبدیل شده، برخاسته از خطِ
پیوندی نامرئی- اما حس کردنی- است که بین عرفان و همهی شاخههای پست
مدرنیسم تشخیص میدهم. همین حالا، همهزمانی برشمردن «شمس»، مخزن این
دغدغه را بیدار کرد و پرسیدن را اجتنابناپذیر. بهخصوص که یادم آمد
رضا براهنی هم در تحسین شعرهای متعالیی نیما، آنها را به سـرودههای
شمس تبریزی تشبیه کرده است. خب، «عرفان» را به هر یک از معانی و
تعریفهایی که در دایرهالمعارفها و فرهنگهای مختلف آمده، بگیریم،
باز فکر میکنم، که شناختشناسیی عرفانی در «شمس» غیر قابل انکار
باشد. میخواهم بدانم کسی مانند تو، که جلوههای زبانی و اندیشهگیی
فرهنگ تک قدرتی و مراد و مریدی در ادبیات فارسی را با این دقت شناسایی
کرده، و شعرش به ویرانیی جلوههای زبانی/ ذهنیی آن کمر بسته، چهطور
با معرفت شناسیی شمس کنار آمده؟ آیا معرفت شناسیی شمس را اصلاٌ
«عرفانی» نمیدانی؟ آیا تکثرِ بیفردیت، کثرتِ ادغام شونده در وحدت، و
کلاٌ، بنیاد کلنگری و کلاندیشی در اندیشهگیی شمس را رد میکنی؟
اگر نه، تضاد موجود بین این شناخت و جهانبینیی خودت (که زدایشِ
قداست، عبودیت، تک صدایی و تک قدرتی، نقطهی عزیمت آن است) را چهگونه
حل کردهای؟
عبدالرضائی:
من ازقبول فراریام! نه این که فکر کنم به جز من کسی
در قبول نیست، نه! از اهالیی اشراق هم نیستم که گفتوگوی بین مغز و
دلم مرکز سومی (خَرد) را نصیبم کرده باشد، صاحب فکرهای دست وپاداری هم
نیستم. فقط چیزی به نام رد کردن چنان تعادلی بین حس و مغـزم برقـرار
کرده که اغلب در مقـابـل قبول بیقرارم! معمولآٌ همه چیـزی به کتـم
نمیرود. همین باعث شده خیلی از دوستانم را مفتی از دست بدهم. باید
فکری به حال این رد کنم، انگار اینطوری نمیشود از وسطِ زندگی رد شد!
برابـر ِ گاردی کـه قبول، در
ذهن ِ من دارد، شمس تبریزی اما یک استثناست! هرگز به علاقهای که من
برای رد دارم، دلیل و میدان نداد. همیشه پوزم را زد! هر وقت که مسلح
سراغش رفتم، خلع سلاحم کرد. هر بار هم که خواندمش کادویی تقدیم کرد که
با هدیهی قبلی نه این که مغایر باشد، خیلی فرق داشت. مشابه همین وضع
را پیشتر با خیام داشتم، که بالأخره کارش را ساختم.
من با عرفان اسلامی و مسیحی، که
اولی شمشیر دولب را از دست میترائیسم (آیین مهر) کش رفت وبه علی بن
ابیطالب داد، و دومی تاج خار را از سر «مهر» برداشت و سر ِ عیسی بن
مریم گذاشت، مشکل دارم. فکر میکنم مانی با طرح ثنویت، کار دست موسی و
مسیح (ببین چه شباهتی دارند این دو نامیده!) نیز داده باشد! اولی شرّش
را کند و دومی گویا می خواسته به خیرش میدان بدهد، ( آیا واقعا داده؟)
اسلام هم با میترائیسم کاری کرده که ایرانی از شرّ هر چه خیر و خیر ِهر
چه شر، گذشت و پل را که برداشتند، وسطِ آب، دست خالی و تنها ماند!
اصلاٌ فکر می کنم اهمیّتِ خاورمیانه برای غرب، نه صرفاٌ به خاطر نفت،
بلکه به خطِ راستین خیری مربوط میشود که در این خطّه پیشتر
لاپوشانیاش کردند وبیشتر به نام تمدن یونان سنـد خورد. در نثر شمس که
از شعر بیشتر در خـودش دارد،هـر چه بیشترغور میکنم، ربطهای خطوطی
را میبینم که در کف دستم میگذارد و به خیر این خطه مربوط می شود .
چند سال پیش جهت شرکت در یک
شعرخوانی وداستانبانی که دانشگاه پزشکیی تبریز ترتیب داده بود، به
اتفاق شهریار مندنی پور به این شهر رفتم. بعد از مراسم، گشتی
درخیابانها زدیم و تُکِ پایی به بازار قدیم این شهر رفتم. فوقالعاده
بود! اینهمه ایران، اینهمه فارسی، بکر و دست نخورده در یک بازار، آخر
چهگونه میگنجید؟ خطوط اعتراض چهرهها در برابر زبانی که در متافیزیک
این مکان به آنها تحمیل میشد، واقعا دیدنی بود!
زبان روی صورتِ آدمها ترکی راه
میرفت اما لحنها را من فارسی میشنیدم . دیوارهای سخنگوی این بازار
در دالانهای تو در توی فکرهای شمس تبریزی به متنی باز میمانست که هر
چه بیشتر پیش میرفتم، از دالان دیگری که بازتر میشد، سر درمیآوردم.
در شعر بلند «تبریز»، که پارسال برای عشقم «زیبا» نوشته شد، و دوست
منتقدم پرهام شهرجردی در مجلهی شعر منتشرش کرد، شمایی از این بازار
وحضور شمس تبریزی را -- به ویژه آن جا که مقابل مانی قرار میگیرد و
میخواهد بین النهرین ِفکرهای ایرانی را از وی باز پس بگیرد و جاری
کند-- می توانی ببینی.
متن شمس برای من علاوه بر این
که نمونهی بارز ِ یک مقابله با هجومی زبانیست، متن کنش در برابر
اعتراض به وضع موجود در تمام زبانها و زمانها نیز هست. نثری کنشمند
که دائـم به فکرهای اجباری حمله میکند اما به شدت رفیقساز است. قال و
مقال شمس نمونهی بسیار مسلمی از شناختشناسیی ایرانیست. همانطوری
که تأکید فرقهی «ملامتیه» بر خودمسئولی را میشود در آن دید، چنان با
بازی ودرهمآمیختگیی فکر و کلام، ایجاد موقعیت میکند که دریک فضای
تولید شدهی معاصر به راحتی می توانی خودت را در آن پیداکرده، بدون
آنکه امر و نصیحت و موعظه شنیده باشی، فکری به حال خودت کنی. و این
همان چیزیست که فرقهی نفشبندیان برآن تأکید ویژه دارند. اینها فقط
گوشهی کوچکی از تأویلیست که این متن به دست میدهد و مرا در برابر
قبول ِ خود مسئول میکند. من شمس تبریزی را عارف نمی دانم چون علاوه بر
اینکه زیر ِ بار قبول ِ آن او نمی رود ، فراتر از حلاج منی علم میکند
که توأمان درزمانی و همزمانیست. البته ممکن بوده گاهی در تقابل با
عوام سکوتی بر چهرهاش بنشیند و فراری شود اما اهل تن دادن به روایت
اعظم نیز نبود. پس شمس تبریزی عارف نیست، فقط یک شمس تبریزیی
ایرانیست که میترائیسم را، بی انتهاییی حیطهی عمل را، درایت و هوش
بی حد و حصر را، هر زمانیی زروانیسم را، گوش به زنگیی دینامیک را،
بنیان استاتیک تعقلی پویا را، زندگی را، و عمدهی تصوّف( نه عرفان)
دیرپا را همزمان در خودش دارد.
به یاد ندارم شمس در جایی با
پدیدهای برخوردی فقط کلی داشته باشد، صرفاٌ جزئی نگر نیز نیست. بین
نگاه میکروسکوپیک و ماکروسکوپیک وی همیشه تعادلی برقرار است که به
راحتی میتوان این تعادل را در برخوردش با هر پدیده یا تصادفی به وضوع
دید. همیشه از عادّی فراری بوده، اهـل عوام و مریدپرور نبوده با مولوی
هم فقط همنشینی میکرد که تنهاییی خودش را انجام داده باشد، هرگز بر
نمینشست.
در پرسش تو نکته ی دیگری هم هست
که حیفم می آید از کنارش بی تفاوت بگذرم. اگرچه سیطره ی تفکرات سه
شخصیت تأثیر گذار قرن بیستم( نیچه- مارکس – فروید) و تأکید این هر سه
بر تعقـل، انسـان خـدایی را در غرب به ارمغـان آورد، اما دادهها و
دستآوردهای آدمی آنقدر اندک هست که در تقابل با یک نمی دانم ِ بزرگ،
دچار ابزوردیته شود ( همان چیزی که درغربِ قرن بیستم خودش را در یک
خودکُشیی همگانی به نمایش گذاشت) از این جهت رویکرد پست مدرنیسم به
متافیزیک، آن جایی که با فیزیک هایزنبرگ گره میخورد و بنیانی علمی
دارد، یک نیاز مبرم محسوب میشود و در بخشی که این توجه به متافیزیک
خودش را وقف اشاعهی تعالیم بسته بندی شدهی مسلکی – عرفانی (بودیسم –
تانترائیسم – سای بابائیسم – رِیکی سم و ...) میکند، فریبی سیاسی جهت
هدایت تودهها به خود مشغولی بیش نیست. در ایران متأسفانه طیی چند
دههی گذشته ما کمتر به شناخت ریشهایی تفکر مدرن پرداختیم و به
لزوم توجه به فردیت واقف نیستیم و بیشتر با جلوههای عینیی مدرنیسم
خود را بزک کردیم ( مدرنیزاسیون). فرد ایرانی به طور عام هرگز به انجام
تنهاییی خود مشغول نبوده که گاهی جای خدا نشسته باشد و با طرح «من» به
عنوان یک تنهای اپدی – اسری (ابد و ازل ِ زروانیسم) به پوچی رسیده
باشد. به عنوان مثال تا آمد که تکانی به خودش بدهد یک ایدئولوژیی
دستساز و سیاست زدهی مارکسیستی به خوردش دادند، که ربط چندانی به
تفکراتِ واقعیی مارکس نداشت. به نیچه هم علاقمند شد چون فکر میکرد وی
کشته مردهی زرتشت است! غافل از اینکه نیچه جهتِ مقابله با اولین
فیلسوفی که برای خدای خیر (اهورا مزدا) و خدای شر(اهریمن) برابری قائل
شد و به سان بقیهی ادیان، شیطان را بندهی خدای یکتایش فرض نکرد، به
نگارش «چنین گفت زرتشت» پرداخت و در سرتاسر کتابش نشان داد که چهگونه
در هر خیری شرّ، و در هر شرّی خیری هست. اصلا شعار کتاب، نزاع با این
دوآلیسم ِ تاریخیست. این فرد مستعار ایرانی برای اینکه حجاب را
ندریده باشد، فروید را هم بیشتر دهانی خواند وحتا در فکرهای عقدهی
اُدیپاش فرونرفت. پس هنوز هم چیزی در آسمان دارد و نیازی ندارد که
دوباره بدان رجعت کند. اصلاٌ این قول که اگر روشنفکر ایرانی را فشار
دهی مثل خمیردندان از آن عرفان می زند بیرون، پر بیراه نیست! خب! من
هم از دامان همین روشنفکری بیرون پریدهام که عارف سرخود است، نیازی
نیست که دوباره بدان رجوع کنم، خودم را طیی این سالها جر دادهام که
از چنگش فرار کنم. پست مدرنیستها با طرح «زبان خدایی» از زبان یک
متافیزیکِ تازه ساختهاند که برای خروج از بحران عقل مرکزی، حیلهای
تازه سرهم کرده باشند؛ برای من، با توضیحی که پیشتر دادهام، زبان
فارسی با انبوه ِ بغرنجهایی که دارد، «خدا» که چه عرض کنم! وسیله
نقلیهی بهروزی هم نیست! دارم جان میکَنَم که زبانم را دوباره بسازم
تا بتواند نقل کند، دریافتی، شهودی، حسی را انتقال دهد و فکری بکند.
اگر شعرهایم توجهی ویژهای به
تصوف ِ(نه عرفان) راستین دارد به خاطر این است که دیگر به تاریخ باور
ندارد. این شعرها مجلس نویس ِ سمیناریست که میخواهد گذشته را دوباره
شناسایی کرده پیروان ِ فکرهای تعلیماتیی خودش باشد. از فکرهای گذشته
هم فقط برای آسمانی که قرار است بالای سر ِ زندگیی متن ساخته شود،
کمک می گیرم. در حال ِ حاضر، چون دری برای ورود به آینده در کار نیست،
دارم از دست ِ گذشته به گذشته فرار میکنم، تا بعدها با یک پرش ِسه
گام، وسطِ آینده ایستاده باشم! در اینجا هم بیشتر مسئول بودم از شمس
تبریزی برای کمکهایی که کرد، سپاسی داشته باشم!
وگرنه مخاطب شما چنانچه بخواهد
فکرهای مرا طیی سالیان آتی دنبال کند، نباید توقع داشته باشـد که
آنجا به انکار شمس برنخیـزم. اینها فقـط حـرفهـای شـاعـر سی و پنج
سالهایست که هر وقت برای کشتی با شمس، فکرهایش را لخت کرد، ضربه فنی
شد! البته پیشاپیش شاعری کرده او را همین جا شمس تبریزیی آینده نیز
نامیدهام، اما کسی چه میداند شاید بر وُ بازوی به اندازهای ندارم
ولی...اصلا ولش کن!
تیره گل:
از گفت و گوهایت چنین استنباط میشود که افزون بر ذخیرهی ادبی، مخزن
پر و پیمانی از تجربههای حضور در جریانهای ادبیی زمانه داری. دوست
داری از جریانهای شعریی دههی هفتاد به طور مشخص نام ببری و
کیفیتهای تأثیرگذار هر یک را شرح دهی؟
عبدالرضائی:
در
این صورت باید از دهه ی شصت منبر کنم! اغلب شاعران مطرح دههی هفتاد،
پایی در شعـر دههی شصت نیز داشتهاند و شعرشان بدون عبور از برزخ
شعریی دههی شصت به بار نمینشست. در دههی شصت به درستی تولید فضای
بکر شعری مد نظر قرار گرفت، اما این فضای جدید همخوانیی چندانی با
زبانی که در آن اجرا میشد، نداشت. در دههی هفتاد ولی انفجار
درخوری در چند جای شعر فارسی اتفاق افتاد که من در این باره طی
گفتوگوهای مختلف با مجلات و روزنامهها صحبت کردهام و نمی خواهم حدیث
مکرر کنم، و اصلاٌ شدنی هم نیست. چون برای تشریح مجموع اتفاقاتی
که در این دهه افتاده باید چند کتابی سیاه کرد و حتا برشماریی این
رویدادها در این مجال ممکن نیست. متأسفانه دو سالیست که این
حوزهی نظریه پردازی به طرز ماهرانهای تحریف شده. به عنوان مثال،
برخی شعر دههی هفتاد را به آثاری نسبت میدهند که در این دهه سروده یا
منتشر شدهاند. در حالی که من به شخصه بارها توضیح دادهام که هنوز
فرصت لازم دست نداده که بخش مهمی از مجموع پیشنهادهای مطروحه در
دههی هفتاد به اجرای کامل شعری درآید. پیشتر در دانشگاه فردوسیی
مشهد، طی یک سخنرانی که حضور شاعران مطرح این شهر بدان فضای مناسبی
داده بود، به صورت کامل به تشریح سه انقلاب شعری در طیی سدهی اخیر
پرداختم، و شرح دادم که در انقلاب اول و دوم، نیما و شاملو این
دگرگونیها را یک تنه رهبری کردند! اما در دههی هفتاد چند جریان شعری
درشکل گیریی استتیک تازه نقش عمده داشتند که البته در جاهایی با هم به
هیچوجه همخوانی نداشته و ندارند .
من انقلاب دائمی را تجلیل
میکنم وبرخلاف ادعایی که همه جا جار می زند عبدالرضایی فقط حیطهی
نوآوریی خودش را تبلیغ میکند وپذیرای پیشنهادهای تازه نیست، معتقدم
هر خلاقیت اصیلی خلق ِساحتی نو میکند، تا به انواع قبلی افزوده باشد.
یعنی برای توسّع میآید تا وسعتی به فکر و شعر و شکل داده باشد؛
همیشه مثل سیل میآید که آب را فراگیر کند، اما چون مسیر راهرویی آن
را سد میکنند، سد را شکسته و رودخانههای قبلی را نیز در خودش غرق
میکند. البته همین که بدل به نوی از مُد افتاده شود و نخواهد کناره
بگیرد و شکل بعدی را بپذیرد، با آن همان میکنند که خود قبلاٌ کرد!
یعنی اگر در برابرشعر نیمایی، غزل گاردِ رَد نمیگرفت، اینهمه درسدهی
اخیر، حاشیه نشینی نمیکرد و توی سر ِ خودش نمیزد. و یا اگر نیما،
شاگرد خودش شاملو را عدول کرده از حدود خود و خاطی خطاب نمیکرد، دههی
شصتیها شعر نیمایی را کفن نمیکردند و در تاریخ ادبیات نمینشاندند؛ و
اگر شاملو بعدیها را دست کم نمیگرفت، شاید شعرش هم اکنون قرائتی در
انزوا نداشت! دقیقاٌ به این دلیل است که شاعر هفتاد هیچ شکل و شیوهای
را رد نمیکند و خلاقیت خود را صرف توسعهی شعر میکند، نه هر چه محدود
تر کردن آن! پس برخلاف نظرگاهی که مرا مخالف فراروی از دستآوردهای
دههی هفتاد میداند باید عنوان کنم که شعار بنیادین دههی هفتاد چیزی
جز فراروی نیست و تأکید کنم که همیشه اصلیترین مخالفِ مخالفان فراروی
شعری بوده و هستم.
تیره گل:
آیا نظرگاهی که تو را «مخالف فراروی از دستاوردهای دههی هفتاد
میداند» برای این ادعا دلایلی هم ارائه کرده است؟
عبدالرضائی:
دلیل من همیشه شعرهایم بود و هست و خواهد بود. در
کارنامهی خود ده مجموعهی شعر دارم که مرور حتا سرسریی آنها نشان می
دهد خلاقیت در آثارم به درختی که دارد بلند میکند، مدام شاخههایی
افزوده است؛ شاخههایی که جوانههاش به احتمال
نه چندان دور، میوههای دیگری بر زمین خواهد گذاشت. همیشه هر کتابِ
بعدی، فکر و شکل و شیوههای تازهای به آن قبلی اضافه کرد، یا به کل،
در سمتهای دیگری قدم گذاشت که لااقل در شعـر فارسی کمتر مدّ نظر قرار
میگرفت. اما
نظرگاهی که معمولاٌ
مطبوعات، این سمساریی فکرهای دست چندم، سراسری می کنند، نیازمند دلیل
نیست! اغلب این روزنامه بنویسها احتمالاٌ حتا کتابهایم را
نخواندهاند! بیشتر بر اساس فتوایی که از پشت میزی صادر میشود، می
نویسند! برخی از این شاعرخواندههای ریشی در سفید انداخته، که احتمالاٌ
چند سـوراخ بیشتـر پـر کـردهاند، بعـد از مـوت شاملو چنان در
عقـدههای بر کـرسینشینی وول میخورند که غیر را نمی بینند. اینان که
قرائتی اخوان ثالثی از شعر و «حرفهای همسایه»ی نیما دارند و بیشتر
تمهای پیشانیمایی را در ساختارغزلیی شعرهای آزاد خود میریزند، بدون
آنکه مثل اخوان، شعری از نیما را در ذهن خود باز کرده باشند تا شاید
کمی پیشتر را نیز دیده باشند، هنوز دارند از «افسانه»ی نیما اسطوره
میسازند و با چند صدایش میخوانند که سنگ نیما را به سینهی خود زده
باشند. اینها لابد نمیدانند که نیمای تازه ماییم که داریم راهی تازه
میکنیم در ادامهی یوش، و حاضر نیستیم به آن برگردیم. این عده هر
مخالف خود را عدول کرده از حدود «حرفهای همسایه» -- که لابد قرآنشان
است— میدانند. ژورنالیستهای از شعر بیخبری هم که تازه به میدان
آمدهاند و درکی از اتمسفر و موقعیت ِکنونیی شعر ندارند، تا کلک زده
باشند، بدون آنکه در نیما درس کرده باشند و از شاملو لرس
خورده باشند و سری در شعرهای هفتاد فرو برده باشند، از طرفهای بامی که
شک دارم ، تندرکیا و هوشنگ ایرانی بر آن ایستاده باشند، افتادهاند و
نمیدانند ، هیچ چیز مهلکتر از تازگیی بیش از حد که در چشم به هم
زدنی خودش را کهنه میکند، نیست! اینان قدری برای تعادل قائل نیستند و
مدام شناسهای تنها در شعرشان رشد سرطانی دارد، و برای این که بر عنصری
شعری تاکید کرده باشند، متن شان کارکرد عناصر دیگر را همیشه پشت گوش
انداخته است. خب! نزد اینان، کسی که برهمهی شعر تأکید میکند تا همیشه
را داشته باشد و بر تمام شناسههای شعری انگشت گذاشته باشد، مخالفِ
فراروی تلقی میشود.
تیره گل:
در گفت و گو با رضا چایچی اشارهای داری که کلاسی برای تدریس تئوری شعر
داشتهای. اگر درست فهمیدهام، میتوانی زمان و مکان و کیفیتهای این
کلاس را شرح دهی؟ و بگویی که آن کلاس چرا تعطیل شد؟
عبدالرضائی:
حقیقتش را
بخواهی من هرگز کلاسی نداشتهام و اصلاٌ به آن اعتقادی هم ندارم. البته
بودند کسانی که با من رابطهی نزدیک داشتند و میتوانستند شعرشان را
برایم بخوانند و از تجربه و نظرگاهم سود ببرند وادیت شوند. خوشبختانه
همین دوستان گرچه از گوشهای هم که در فضای مطبوعات حتا روشنفکری
داشتهاند، کنارهگیری کردهاند تا آنجا که خبر دارم در حال بسط
پیشنهادهای شعر تازهاند.
من سفر بسیار می کردم. همیشه
دستِ شاعران جوانتری راکه در شهرهای حتا پرت می دیدم و از استعـداد
چیزی کم نداشتنـد، میگرفتـم. خب اینهـا میتـوانستنـد شعـرشان را
طیی تماسهای تلفنی برایم بخوانند و لیچار بشنوند وگیجتر شده، جان
دوبارهای دیوانه کنند، تا دست مرا هم گرفته باشند .
تیره گل:
آیا این روابط شعری در شکلگیریی شعر دههی هفتاد تأثیر داشت؟ کدام
یک از شـاعران کنونی با تو در ارتباط بودنـد و به نظر تو کدام یک از
آنها از آموزههای تو برگذشتهاند و به استقلال در زبان و فرم
رسیدهاند؟
عبدالرضائی:
ببینید ! شعر من هنور آنقدر بَر
وُ بازو دارد که نخواهم به شعر و صدای در حال بلند شدن برخی از دوستان
جوانتر که نسبتی هم با عربدههای من دارد، پُز بدهم! و یا نگرانی کنم
برای به یغما رفتن مال و منالی که پیش کلمات هرگز نداشتهام. پس نیازی
نیست کسی را به عنوان شاگرد علم کنم. تازه، هنوز علی عبدالرضایی
شاعرترین شاگرد علی عبدالرضاییست.

تیره گل:
دربارهی آن چه که با شناسـهی«شعـر نسـل پنجـم» یا «شعـر هفتـاد»
شناسایی میشود، چه فکر میکنی؟ این شعرها چه ویژگیهایی دارند که
آنها را از شعر دهههای پیشین جدا میکند؟ چه تفاوتهای چشمگیری از
نظر فرم و زبان در شعر فارسیی این دوره به وجود آمده؟ تحول ذهنیی
پدیده آمده در اثر دگرگونیهای سیاسی اجتماعی را در حوالیی کدام یک از
پدیدههای فرهنگی میتوان در زبان، فرم، و مفاهیم عرضه شده در شعر پس
از انقلاب ردیابی کرد؟ مثال بده.
عبدالرضائی:
پاسخ به این پرسش مثنویی دراز روده و هفتاد منی
میشود. اما چون اصرار داری و خواستی که با ذکر مثال توضیح دهم،
به برخی از این مبانی و عناصر تازه که قبلا کمتر بدان پرداخته شد با
توجه به شعرهایم که در پرسش پیشین ازپاسخ به آن، کیبوردم طفره رفت،
اشاره میکنم.
ما زمانی به
عرصه آمدیم که شعر آزادیی خودش را در دو پایگاه ِ غیر شعری گم کرده
بود. از طرفی شاعران حکومتی فکرهای مسجدی را در آن میریختند و در سمت
دیگر سیطرهی مانیفستهای سیاست زدهی (نه سیاسی) مارکسیستی به شدت
آزارش میداد. خب یکی از کارهای مهم ما در دههی هفتاد این بود که موفق
شدیم مسجد و خانقاه وحزب را از خانهی شعر بیرون کرده لااقل شکل وصورت
ِ سنتهای مرید و مرادی یا بالایی و پایینی را دفرمه کنیم... ((البته
در اوایل دههی هشتاد حزب درقالب تودهای که اکثریت شد، با مسجد که
ساکنانش ناگهان بدل به روشنفکرانی ریشو شدند، به اجماع رسید.
(روشنفکران مذهبی!... ها ها ها! می بینی
چه همنشینیی احمقانهای دارد این دو واژهی متضاد؟ مذهبی که حتا
نمیتواند و اصلاٌ نمی خواهد دربارهی هست یا نیست، سوال کند، پسوند ِ
روشنفکری شد که تنها به خاطر کندوکاو دربارهی پرسشهایی از این دست
میتواند با این نام نسبتی داشته باشد). در هر حال با این اجماع، هر چه
بافته بودیم، پنبه شد. متأسفانه برخی از شاعران پیشکسوت به دلیل عدم
پویایی نتوانستند با این جریان تازه همراهی کنند یا برای مخالفت خود با
دستآوردهای تازهی شعری، دلایلی استتیکی دست و پا کنند و چون عادت
ندارند کمی هم در حاشیه ایستادگی کنند، با ادعای بزکی و شعاریی نجات
شعر و نظریه پردازیی بیچاره نیما، با چماقداران غزلی و مسجدی
به اتحاد رسیده، با استفاده از امکانات دولتی موفق شدند دوستانم را
خانه نشین کرده، مرا آواره و فضای شعر و شعور را بدل کنند به همین
بازار مکاره و البته خیلی خلوت کنونی!))
خوانندهی
این شعرها دیگر آن مریدی نبود که توقع داشته باشد شاعر- مراد بر تمام
راههایش علامت بگذارد و همچون رهبری به راه راستش هدایت نماید.
شعر فارسی را همیشه گنجینهی
بزرگی که از گذشته در خود انباشته هدایت کرده است، نه میتوان از فواید
این گنجینه چشم پوشید، نه می شود آن را در ذهن بایگانی کرد و بیهیچ
دخل و تصرفی از آن سود جست. اصلاٌ من مطالعهی شعر کلاسیک را برای
استعدادهای متوسط مضر میدانم. چون به شخصه یکی از مشکلاتم در اوان
سرودن این بود که کلمات شعری، سطرهـای شعری، و همچنین لحنهای
آرکاییک، به طور اتوماتیک به ذهنم تحمیل میشد. در واقع نوشتن را به
طور حرفهای در نزاع با همین اتوماتیزاسیون آغاز کردم. یعنی از وقتی که
سعی کردم در نوشتههایم علیه تلقیی کلاسیک از شعریت قیام کنم. شعری
مثل «دایره» در کتاب «پاریس در رنو» یکی از محصولات همین نزاع، با توجه
به کارکرد تکنیک فاصله گذاری است.
از طرفی این شعرها توجه ویژهای
دارد به گروههای خوانشیی کم عده .
چون از غلبهی اکثریت به تنگ آمده، بیشتر به حاشیه تن میدهد تا
تمرکز ویژهای روی فضاهای شخصی و حاشیهای داشته باشد. و دایم صحنهی
خود را به حاشیه میدهد تا در جای دیگری که پیشتر جای شعر نبود، دست
از سر ِ قاعدهکاهی برداشته، حاشیه افزایی را در
دستور کار خود قرار داده باشد.
یکی دیگر از تلاشهای شعر دههی
هفتاد خودش را وقفِ اجرای کارناوال شعری کرده است. به عنوان مثال در
شعری مثل «جنگ جنگ تا پیروزی» شاعر با طرح طنز و هجویه، لباس تمام
گروههای اجتماعی را تنش میکند، وبرای این که به شناختِ وجوه دیگر خود
دست یابد، با جمعیتی از علیهای عبدالرضایی به جنگ مفاهیم و تعابیر
غالب می رود.
خصیصهی
بعدیی
شعر
دههی
هفتاد، استفاده از ساختار نامتمرکز و اجرای متنهای باز است. در این
متون مخاطب جای ویژهای را اشغال میکند و بدون مشارکت او متن تکمیل
نمیشود. مثلاٌ «شینما» متنی باز است که دوست دارد، بارها نوشته شود.
این شعر را همانطـور
که میشود تا همیشه خواند و نوشت ، میتوان در همان چند صفحهی اول نیز
تمام شده تلقی کرد. متأسفانه در شعر پیش از هفتاد، همیشه اجرای ساختار
غزلی مد نظر قرار میگرفت. اصلاٌ به این دلیل است که شعر ما را مفاهیم
دوتایی انبار کرده است. یعنی توجه به ساختار معناییی یکه، مولد نوعی
دیکتاتوری موروثی در متون ما بوده. به عنوان مثال اگر شاعر قبلی
میخواسته دربارهی زیبایی بنویسد، بیهیچ تعریف و تحلیلی از زشتی،
زیبایی را موتیفِ مقید متن خود قرار داده، به هیچ موتیف آزادی که
قراردادهای ذهنیاش را به هم بزند، اجازهی حضور نداده. در حالی که در
متنهای جدید این مفاهیم دوتایی به طور همزمان نقش موتیف مقید را ایفا
میکنند، تا موتیفهای آزاد به تعریف و تحلیل آنها بپردازند. تازه در
انتها این شاعـر نیست که رأی صـادر میکنـد، بلکه مهم تأثری حسی است که
در ذهن مخاطب ایجاد میشود. یعنی اگر شاعرهفتاد بخواهد شعری دربارهی
خوبی بنویسد، در آن گزارههایی را نیز در بارهی بدی خرج میکند و اگر
بدی و خوبی دو مرکز معناییی شعرش محسوب شوند، در نهایت این ذهن
خواننده است که جای مرکز سوم مینشیند. به این ترتیب است که این شعرها
به تعداد خوانندگان خود مرکز شعری خواهند داشت. خوانندگانی که دیگر به
دانای کل، که مسائل زندگی را تبیین کرده ومدام خط میداد، وقعی
نمیگذارند و به خوبی میدانند، سرسپردگیی مخاطب به مؤلف، مثل
دلدادگیی مرید به مراد، عین ِ بیخردی ست.
برای شاعر قبلی، جهان تنها به
جایی که در آن زندگی میکرد، محدود می شد و شعر خود را گرهگشای تمام
مشکلاتِ عالم قلمداد کرده، ازنوشتن شعرهای مرکزگریز دوری میکرد؛ و
درحالی که مدعی بود، احاطهی کامل بر متون غربی و شرقی دارد، در قالبِ
شعرهای نیمایی وگاهی آزاد، غزل و قصیده مینوشت. و اگر همیشه بحثهایش
را با زبان ، تکنیک و فرم آغاز و تمام می کرد، علامت آگاهی و شناخت
شاعر نبود، بلکه برعکس، این کردار، چیزی جز نشانهی ضعف و ریاکاریی
موروثیی وی نیست! چون عملاٌ می بینیم که جهان و تفکر و زیرساخت ذهنیی
متون این شاعران در قیاس با تکنیک وفرم کارشان، مکانی کاملاٌ فرعی و
حاشیهای دارد ویا اصلاٌ جایی ندارد. در حالی که شاعر جدید رشد سرطانی
در مقولهای واحد را مخرّب دانسته تأکیدی ویژه بر تمام عناصر شعری
دارد. به این شاعر دیگر وحی نمیشود، آیه نمینویسد که مردم را علیه
شیطان بشوراند، عارفی نیست که جهان را پارهای از ظلمت بداند و بخواهد
با تخریب آن، به عالم نورانیی بالا برسد! او خودِ زندگیست، به فردیت
اهمیت میدهد، که تافتهای جدابافته نباشد. در شعرهایش مانکنی از شخصیت
فردی همیشه پشت ویترین است. این شاعر برای اینکه به درک فردیت درجمع
رسیده باشد، پیش از هر چیز سعی میکند ، جایگاه فرد را در شعر بشناسد.
به صداهای شعرش شخصیت بدهد، تا در متن، مقدماتی را جهت تحقق دمکراسی در
جمع فراهم کرده باشد، و برای شکل گیریی فرهنگی دمکرات که آرزوی
دیرینهی اوست، زمینه سازی کرده باشد. البته این توجه و تمرکز روی فرد
را میشود در اغلب آثار این دهه دید.
احیای دوبارهی سنت نیز در
ساختار اغلب شعرهای مهم هفتاد مشهود است. مثلاٌ در سریالشعر «پاریس در
رنو»، «جنگ جنگ تا پیروزی»، یا متن چندین ژانریی «شینما»، بسیاری از
قالبهای کلاسیک با مضامین تازه پر شده، یـا به شکل پنهانی در فـرمهای
تازه تمهای قدیمی ریخته شده است. این شعـرها با چنین تمهیداتی
میخواهند، انزجار خود از شکلهای اسقاطی و نوهای از مد افتاده را
نمایش بدهند.
شعر دههی هفتاد جهت ایجاد
ایجاز نیز پیشنهادهای تازهای در اجرا داشته که یکی از آنها استفاده
از پاساژهای تازهی شعری است. مثلاٌ در شعر شاملو، شاعر برای این که از
پارهای به پارهی بعـدی بـرود، بیهیچ تمهیـدی مینـویسد؛ یا از جملات
توضیحی و توصیفی سود میجوید و گاه حتا با نوشتن کلماتی مثل آنگاه-
زیرا- چون و ...خودش را راحت میکند و این باعث میشود که شعر، نه تنها
ایجاز و عدم برخورداری از تصنع را، بلکه باورپذیری خود را نیز از دست
بدهد.
در کتاب «این گربهی عزیز» و
به ویژه در شعر بلند «جنگ جنگ تا پیروزی»، جهت رفع این معضل پیشنهادهای
تازه داشتهام که امروزه در شعر خیلیها به وفور دیده میشود. این
تمهیدات گاهی زمانی و گاهی زبانیاند. مثلاٌ اگر قرار بوده گاهی شاعر
از زمانی به زمان دیگر برود، این کار را با پاساژهای فعلی انجام
دادهام واگر دوست داشت، از پارهای به پارهی دیگر نقل مکان کند، با
استفاده از تغییر وزن و دگرگونیی لحن ...
متأسفانه طی این سالها هر بار
که من از لزوم اجرای دمکراسی در متن حرف زدم و به نوشتن شعرهای
چندفرمی- چندصدایی- چندمرکزی و چندموضوعی پرداختم، همیشه منتقدی آمد و
این شیوهی سرودن را به طور کامل به حوزهی نظریهپردازیی باختین یا
مروجان صرفاٌ تئوریکش در ایران نسبت داد، در حالی که من ارتباط چندانی
بین شعر خود و اینان نمی بینم.
اوایل سال 73 بود که سریالشعر
بلند «پاریس در رنو» را می نوشتم، مادرم به خانهام آمد و خواست برایش
شاهنامهخوانی کنم. در حین خواندن ناگهان متوجه شدم، تفاوتی بین لحن
سهراب و رستم و راوی که فردوسی باشد، موجود نیست. طوری که همهی این
شخصیتها که ازحقیقتها و سَمتهای مختلف فکری و زمانی و سنی میآمدند،
با لحن و موزیکی یکه تعریف میشدند، دیکتاتوری در این متن تا بدان حد
بود که در آن حقیقتی جز حقیقت غائیی فردوسی نمیدیدم. درنتیجه، متن با
توجه به شخصیتهایی که وارد میدان خود میکرد، به دلیل اجرای یکه، اصلا
باورپذیری نداشت. فردوسی- رستم – سهراب – تهمینه – افراسیاب ... همه
وهمه در یک قالب، یک وزن ، یک دایرهی زبانی و زیر سیطرهی یک سیستم
فکری --که محصول دیکتاتوری ی ذهن مؤلف بود-- اجرا شده بودند! (این
برخوردها ربطی به ارزش این متون ندارند، برای من فردوسی، فردوسی ست؛
قلمی گردن کلفت دارد و ارزشی درزمانی. شکی هم در این نیست.) چند روزی
نشستم و به صورت آزمایشی روی صحنهی نبرد رستم و سهراب کار کردم و
تعابیر و رجزخوانیی هر کدام را در لحن، قالب، و وزنهای مختلفی اجرا
کردم. حتا در این غلط نویسی، به نتایج تازهای در وزن رسیدم. مثلاٌ
وقتی که سهراب را در وزن دوریی مفتعلن نـوشتم، دیدم با ایجاد تسکین پی
در پی، به راحتی میشود به وزن دوریی مفعولن رسید. در همان بازنویسی،
رجزخوانیی رستم را در وزن فاعلاتن اجرا کردم و مشخص شد که با سکتهی
ملیحی میشود در وزن دوریی فاعلاتن، به جز در رکن اول، در انتهای
سطرهای طولانی نیز از فعلاتن استفاده کرد. خلاصه کنم، با خوانش برخی
ازغزل – نیمایی نویسیهایم در دو کتاب اول و همچنین شعر بلند «جنگ
جنگ تا پیروزی» میتوانید نتیجهی این تجربه را به طور کامل ببینید.
مثلاٌ در «جنگ جنگ تا پیروزی» هر صدا از شخصیتی برخوردار است و هر
شخصیت در شکل و قالب خود اجرا میشود. حتا این شعر از موضوعی یکه نیز
پیروی نمیکند. در این متن ، دوبیتی- ترانه- غزل – شطح – مثنوی –
نیمایی و آزاد، همه با هم در یک ارکستر به همخوانی رسیدهاند، که صورت
چندگانهای را در آثار دههی هفتاد به نمایش گذاشته باشند. درشعر «جنگ
جنگ تا پیروزی»، همزمان شعرهای دیگری نیز خوانده میشود که با چند
شاعر و چند فکر، چند فرم زبانی، چند قالب، چند نگاه، و بالأخـره چنـدین
شیوهی شنیـدن همراهنـد و در عیـن حـال تنهـاینـد. یکی از ایـن شعـرهـا
را میتوان با شگردی کلاسیک خواند. یکی دیگر با توجه به اقتدار ِ زبان
ِ حالی که در آن نوشته شد، خوانده میشود و دیگری با دل ای دل ای
کردنهای کوچه بازاریی یک لات همخوانی دارد ...همین طور این روال
ادامه پیدا میکند تا جایی که آخری در حالی که شکل دیگری از همان
شعرهای قبلیست، با طرح معناگریزی خوانندهی کلاسیک را گیج میکند. با
اینهمه، شاعران ِ «جنگ جنگ تا پیروزی» از زیرساختِ ذهنیتی کلاسیک دوری
دارند و عمدتاٌ یا معاصرند یا پیشرو. تخیل، ویژگیی اصلیی سرودههای
شاعران ِ پیشروست، و خیال، اصلی ترین عنصر شعر ِ معاصرهاست. در این
شعر، خیال، وضعیتی از ذهن ِ عبدالرضاییست که حس را بدون ِ رعایت بافت
و دریافتِ شعری خرج می کند و تخیل، عنصر ذاتیی تمام قوای انسانی و غیر
انسانیی اوست، که نه تنها خرد را با حس و فهم همراه میکند.، بلکه با
کسبِ انگیزههای عاطفی و سرشتی و وحشیی ذهن، متن را به شعور و شهود
نزدیک میکند، تا شاعرش را اهلی و خواننده را اهل کرده باشد. برخی از
شاعر- مخاطبان متوجهی کارکردِ این هر دو نمیشوند و صرفاٌ از «خیال»
در شعر ِ خود کار میکشند و نمیدانند خیال، که با گزینش ِ عناصر شعری
و غیر شعری از طریق ِ قواعد ترکیب ، به منظور نیل به اهداف از پیش
تعیین شده در متن اجرا میشود، نقش تزئینی دارد و نیروی خلاقیت را خیلی
همراهی نمیکند.
متأسفانه کژخوانیی شعرهای
بلندم توسط شاعرانی که از تجربهی کافی برخوردار نیستند، یا فاقد هوشی
در خور برای مونتاژ پارههای مختلف شعری هستند، باعث شده که برخی از
متون ِ امروزین، به سرطان مونتاژ دچار شود. به طوری که خواننده بعد از
خوانش این شعرها، به جای این که گیج شود تا دوباره بخواند و مدت خوانش
را بالا ببرد، سرسام بگیرد. و حق دارد، اگر ناسزا نمیگوید و دهن کجی
ی متن را تحویل نمیگیرد. این شعرها به دلیل عدم انسجام حسی و کوک زدن
پارههای بیربط -- طوری که انگار آنها را با تف به هم چسبـانده
باشند-- مخاطب را از لحظههای لذت خوانش، دور و هی دورتر می کند.
دوستان نمیدانند، دریافت و شهودی که برای ورسیون اول این شعرها خرج می
شود باید از انرژیی بالایی برخوردار باشد و مدت ها چنان همراهیشان
کند تا به جای این که شعر تازهای بنـویسند، به تکمیـل و ادارهی
طـرز، در ورسیـون بعــدی پـرداخته باشند، و همچنین در خوانشهای بعدی
چنان هوشی در آن بدوانند که ربطها در حین ناخوانایی و عدم زود خرجی،
در شعر بنیادین شود، به طوری که بر سطح چشم نماند و خوانندهی خلاق نیز
نتواند با چشم دوانی در بین سطرهای آن، مُهر بی ربطی و تصنع را بر
پیشانیی این شعرهای چندپاره بکوبد.
گفتم که پاسخ به این سوال
حوصلهی خوانندهتان را سر میبرد، من هنوز به سطر بعدی نرسیدم. ولی
بهتر است که دیگر سر درد نیاورده و تذکر دهم که این حرفها فقط
پوستهاند، مغز در خودِ شعرهاست.
تیره گل:
اولاٌ به خاطر این توضیح بردبارانه و سرِ صبر، از تو ممنونم، چرا که
مفاد آن را برای شعر امروز فارسی بسیار لازم و گرانبها میدانم. ثانیاٌ
حضور چنین نگرشی در شعر فارسی، برای من بالشخصه، بسیار دلگرم کننده
است. به ویژه که با پشتوانهی مثال، به درستی نشان دادهای که این تفکر
از حد تئوریپردازی برگذشته و شاکلههای آن در شعر خودت حضوری قابل
شناسایی دارند. اما یکی از فرازهای این پاسخ برای من پرسشبرانگیز
است. میگویی: «همیشه منتقدی آمد و این
شیوهی سرودن را به حوزهی نظریهپردازیی باختین یا مروجانش در ایران
نسبت داد، در حالی که من ارتباط چندانی بین شعر خود و اینان
نمیبینم.» خب این چه اشکالی دارد؟ به نظر من بسیار
هوشمندانه است که ما مطالعات غربیان را دربارهی گفتمانها و
پرسمانهای فلسفی به درستی بفهمیم، و با درکی درونیشده از آنها
بتوانیم دیدگاههایی را برگزینیم که در جهت آزادیی انسان/ متن از
قیدهای هزاران ساله باشد. و هوشمندانهتر است اگر بتوانیم آن آموزهها
را در زمینهی گوهر فرهنگیی زبان و ادبیات خودمان به خدمت بگیریم.
یعنی همان کاری که (به نظر من) تو در انجامش موفق بودهای. به بیانی
دیگر، ممکن است با گوشههایی از گزینش و گوارش و فراوردههای تو موافق
نباشم، اما من هم نشانههای این «ارتباط» را، هم در سخن تئوریک تو و هم
در کنش شعریی تو، به وضوح میبینم. به عنوان مثال، اصطلاح «کارناوال»،
در مورد گفتمان «چند صدایی»ی باختین، توسط «تُدُرُف»، «ژاک دریدا»، و
«جولیا کریستهوا»، و ... در چهار پنج دههی گذشته به تفصیل تشریح شده
است. مثلاٌ جولیا کریستهوا، در مجموعه جستارهایی که بین سالهای 1969
تا 1976 نوشته (و ترجمهی انگلیسیی آن در سال 1980 با نام «Desire
in Language» در امریکا
به چاپ رسیده)، دربارهی مفهوم دو- ارزشیی «کارناوال» و کاربرد آن در
ادبیات سخن گفته، و حضور آن را در آثار ادبیی غرب تا دو سده پیش از
میلاد تبارشناسی کرده است. یا در زمینهی «تک صدایی» و «کلنگری» در
حماسه، باختین، ژاک دریدا، جولیا کریستهوا و بسیاری دیگر از
اندیشهورزان فلسفهی ادبیات، به تفصیل سخن گفتهاند. و این همان نگاهی
است که تو به شاهنامه داشتهای و به گفتهی خودت، عملاٌ آن را در مورد
چند صدایی کردن شاهنامه آزمودهای. با توجه به این ریشهیابی، «ارتباط»
کار تو با نظریههای یادشده برای من غیر قابل انکار است. البته ممکن
است من در این ریشه یابی، زاویههایی را ندیده باشم، اما در هر حال،
وقتی هر نوع «ارتباط» را با آنها انکار میکنی، این پرسش سربرمیکند
که: آیا تمامیی این یافتهها را به عنوان کشف شخصیی برآورد میکنی؟
در واقع نمیدانم علت انکار تو در این زمینه چیست.
عبدالرضائی:
انکاری در کار نیست، من فقط با متر و میزانی که شعر را فقط در چارچوب
آن میسنجند و اگر سطری از قوالب آن بیرون بزند، داد خیلیها هوا می
رود، مخالفم! شما میتوانید چیزی را در جایی بخوانید و هی در ذهن خود
با آن ور بروید به طوری که آن فکر برگرفتهی آغازین، از فکرهای دیگری
در شعرهای دیگرتری سر دربیاورد. به عنوان مثال شما در «جنگ جنگ تا
پیـروزی» یا «شینـما» تقابل کارناوال را در شکلهای تعزیهخوانی
میبینید؛ هنرپیشههـایش از وسط نمـایشی روحـوضی بیرون پـریـدهاند،
راویانش در حال پردهخوانی از سطرهای شاهنامه تا میدان فردوسیی تهران
راهپیمایی میکنند که بعد از دوم خرداد تظاهرات تازهای را در
خیابانها ترتیب داده باشند. در همین شعرها نوحهخوانیی آهنگران را
دارید که چهارده سالهها را شست وشوی مغزی میداد و زیر تانک و روی مین
میفرستاد؛ همچنین نمایش عملیات لات بازیی گروهِ فشار را، در
خودآویزی و حالی به حالی شدن یک موجی را.... خب! اینها نباید باعث شود
که منتقد مربوطه از همهی آنچه که دربارهی کارناوال باختین ودیگران
خوانده، پایی فراتر بگذارد؟ اشتباه نکنید! من همصدای کسانی نیستم که
در دلایل نخواندن ِ تئوریهای شعری خانه کرده و فلسفه را عامل ِ
تباهیی متن دانسته، مدام تازیانهی شعر را علیه دانشآگاهی بلند
میکنند. نه! در بوهای سَرَم الکی قرمه سبزی پخش نکردهام، که پشت سر ِ
روشنفکریی عرفانیی ما در صف ایستاده باشم. نعل وارو میزنم که عارفان
متن، وقت خوانش به سرهاشان تکانی بدهند، تا فقط بر حال سر خم نکرده
باشند، چشمی در جلوتر فرو کنند و گاهی به پس و پشت برگردانند و شعرهایی
را که رفاقت دوری با یک تئوری دارند، صرفآٌ با معیارهای آن اندازه
نگیرند!
ما قرنهاست که داریم عقدهی
دمکراسی را با خود همراه می کنیم. طبیعیست که فرق باشد، بین ِ اجرای
دمکراسی در متنهای چندصداییی منی که دارم در منجلاب فرهنگی سراپا
دیکتاتور دست و پا می زنم با شاعری غربی که اسباب پذیراییی تن را مدام
در شعرهایش فراهم می کند. من دریدا را می خوانم، ولی وی را دقیقاٌ در
همان جایی که جای او نیست، در شعرهایم پیدا می کنم. اگر معتقدم که
ارتباطی بین آثار من و این حوزههای نظریهپردازی نیست، بیشتر به این
دلیل است که دوستان فکری به حال فکرهای از پیش خواندهای که در آن طوطی
شدهاند، کرده باشند. والا به شخصه از زمرهی اولین کسانی هستم که از
اواخر دههی شصت، به بازخوانی و نقد شعر با توجه به کارکرد تئوریهای
جدید میپرداختند، چوبش را هم-- به واسطهی تشریح
و ترویج تئوریهای پست مدرنیستی، به ویژه در سخنرانیی دیوانهای که
سال هفتاد و دو، در جلسات شعر امروز داشتم، و درآن بسیاری از آدمهای
ریش و سبیلدار و مطرح آن دوره حضور داشتند-- خیلی خوردهام؛ یعنی از
امثال باباچاهی و مفتون امینی، که سالها بعد یکی پسانیمایی نوشت و آن
دیگری سپیدخوانیی روز را منتشر کرد!!! اما اینهمه باعث نمیشود
دربارهی شعرهای برخی که دارد عکس برگردان همین تئوریها میشود، سکوت
کنم. من از گسترش فکرهای مصرفی در شکلهای مصرفی انزجار دارم و از
تکرار، که آن را همیشه به تشخص زبانی شاعر نسبت می دهند. حتا با همین
تشخص زبانی که آن را امتیاز میدانند و از روی عادت به چند فرمول نحوی،
زبان ِ شعر خود را دچار اتوماتیزاسیون می کنند، مشکل دارم! یکی از
دلایل جوان مرگی در شعر ما اصلا همین معیاریست که آن را امتیاز یک
شاعر میدانیم، و نمیدانیم که زبان شاعر را نهایتاٌ به شکل فجیعی به
ایستایی میرساند. اصلاٌ هرشیوهی زبانی، جهان خاص خودش را میسازد و
شاعری که اصرار دارد به اجرای درایههای طرزی خاص، مدام جهان کوچکی را
در کارهایش تکرار کرده در آن وسیع نمی شود. خوانندهی جدید، دیگر شاعری
را که پای پنجرهای مشخص ایستاده باشد و مدام در حال ِ توصیفِ منظری
مشخص باشد، خیلی تحمل نمیکنـد. شکلهـای زبانی، پنجرههایی هستند که
زاویههای دید و منحصر به فردی دارند. نمیشود به جهان شعر فقط از یک
سمت خیره شد، بدجوری سلیقهی خوانش را دیکتاتور بار میآورد. متأسفانه
همیشه شاعران ما درهای زبان شعرشان را با علاقه به روی ورود ویروسهای
این سرطان باز گذاشتهاند و هنوز به آن می بالند!
خلاصه اینکـه حـرفهـای من، چه
آنجا که بویی احتمالاٌ سیاسی دارد، چه آنجا که در تئوریهای شعری کند
وُ کاو میکند، در تقابل با سناریویی که پشت پرده تدارک دیده میشد و
با گوشت و خون وپوست شعرم حسشان میکردم، زده میشد. طبیعی است مخاطبی
که از آن شرایط خبردار نباشد، تأویلی جدای از منظور عبدالرضایی داشته
باشد. البته فکر نمیکنم خوانندهای که طیی این سالها حرفهای مرا
دنبال کرده باشد، به دلایل این حرفها واقف نباشد. ولی اقرار میکنـم
که مـن کـوتاهی کردهام اگر هرگز فکری به حال شکل تنهای هر گفتوگویم
نکردهام. چنان در دریا زدهگیی توّهم درجا زدهام که تا همین الان
فکر می کردم، هر که شوق شعر داشته و دارد، باید پرت گوییی مرا در
گفتوگوهایم دنبال کرده باشد، و دقیقاٌ دانسته باشد که در حرفهایم
بازی، کم در نمی آورم! ببخشید! نمی دانستم!
تیره گل:
در پرسش و پاسخ با پرهام شهرجردی نکات مهمی دربارهی شعر، مفاهیم
تئوریک مربوط به شعر مطرح کردهای که اکثر آنها متأسفانه کاملاٌ باز
نشده و ممکن است برای بسیاری از خوانندگان اهل ادبیات هم نیازمند توضیح
باشد. مخصوصاٌ یکی از آنها که در رابطه با «برقراریی رابطه با مخاطب»
است، اگر پاسخ تو باز نشود، (که در آن جا با همهی توضیحی که دادهای،
باز هم به حد کافی باز نشده)، میتواند این استنباط خطا را پیش آورد که
تو به مخاطب اهمیت نمیدهی، و کسی که شعر تو را نفهمد، نفهم، برآورد
میکنی. در حالی که من فکر میکنم منظور تو این نیست، نبوده. برای
همین، آن پرسش و پاسخ را بازگو میکنم و خواهش میکنم که این مسئلهی
مهم فلسفی را بیشتر باز کنی، یعنی تفاوتی را که فلسفه، بین واژگانِ
«مفهوم» و «معنا» قائل میشود، به کمک شاهد و مثال توضیح دهی.
سئوال
مجلهی شعر: عدهای بر این باورند که شعر
شما بیمعناست و توجهی به معنا ندارد. شما که سهم ویژهای برای نقش فکر
در نوشته قائلید، چه توضیحی برای این دسته از منتقدان دارید؟
جواب تو:
هر مخاطبی میتواند ادعا کند که
این شعرها بدون مفهومند، چون هر که به اندازهی دادهها و دانش خود
میفهمد. پس این ایرادی ندارد. اما این که میگویند این شعرها معنا
ندارد، گزارهای پرت است. چون همین که نشانه و کلمهای بر صفحه
مینشیند، حامل باری معناییست.
عبدالرضائی:
منظور من در آن پاسخ بیشتر به تلقیی یکسانی مربوط
میشد که خیلیها نسبت به «مفهوم» و «معنا» دارند و معمولا این هر دو
را با هم قاطی میکنند. هر متنی حاویی نشانههایی چه نمادین و
چه شمایلی و چه وچههاست، که در یک کنار هم قرارگیری و از هم کناره
گیری، تولید شکل میکند. اگر شاعریی این متن، دلایل خود را پشت گوش
نیانداخته باشد و از حداقل استعداد برخوردار باشد، خواننده را با معنای
نوشتن روبهرو خواهد کرد که جایش جز در خود متن نیست. یعنی هر متنی
برای خودش «معنا»یی دارد که می شود روی آن ارزشگذاری کرد. من نمیدانم
چرا برخی متون بیارزش را بی معنا خطاب میکنند؟ میخواهم بگویم که
معنای هر متنی تنها در خود آن متن وجود دارد و کمیتی اسکالر محسـوب
میشـود. اما «مفهـوم» یک متن در بیـرون آن قرار دارد که با توجه به
ابزار و دادههای خواننده خودش را عوض میکند. بدیهیست کسی که
با شنیدن نام شعر نو به یاد «کوچه»ی فریدون مشیری میافتد،
نتواند با شعرهای جدید ارتباط برقرار کند. آنهایی هم که از شعر مشیری
کمی جلوتر رفتهاند، ممکن است تلقیی درستی از معنا نداشته باشند.
«معنا»ی هر شعری برای خودش داستانی دارد که ربطی به «مفهوم»
ندارد و بیشتر به اجرای آن مربوط میشود. حکایت این داستان را فقط می
شود از اجرای یکهای که دارد، شنید. معنا فقط در خوانش حرفهایی این
شعرها خودش را دستگیر میکند. خلاصه کنم در مهمترین شعرهایم همیشه
شهود، نقشی ریشهای داشته و با توجه به دریافتی که در موقعیت پیش از
نوشتن حاصل شده به تالیف درآمده؛ یعنی ممکن نیست خوانندهای در یکی از
شعرهایم تأمل کند و معنـای تازهای که این نوشتن را تعریف کرده باشد،
خودش را دستگیر نکند. خب! این خوانندهی فرضی لابد باید برای
خودش پیشتر امکاناتی را جهت خوانش فراهم کرده باشد، و گرنه توی دست
انداز میافتد و به سرش میزند. البته تاکنون مخاطبان جدیی شعرم مشکلی
در این رابطه نداشتهاند. متأسفانه خوانندهی کلاسیک، درک درستی از شعر
خوانی ندارد. و نمیداند که با این شعرها نمیشود دل ای دل ای کرد و در
آن بساط یک شب نشینیی پای منقلی را فراهم کرد.
بعد از نشر کتاب «جامعه» اتفاق
عجیبی برایم افتاد. یعنی دامنهی مخاطبانم به شکل عجیبی گسترش یافت. من
از این بابت -- برخلاف خیلیها که خوشحال میشوند-- به کارم شک کردم.
بعدها مشخص شد که اینان به دلایلی دقیقاٌ غیر شعری سراغ این متن
آمدهاند. با مقالات و تمجیدهایی که در این رابطه شد، مجبور شدم طیی
نوشتهای با نام مستعار، خوانشی متنی را دربارهی این شعر ارائه دهم،
تا گارد معنا و حضور جهان متن را، در شکلگیری زبان و داستان شعریی
آن، یادآوری کرده باشم.
تیره گل:
من این شعر را در کتاب «جامعه»، که در «مجلهی شعر» چاپ شده،
خواندهام. میدانم پیشنهادی که دارم، هم خواهش بزرگی است و هم انجامش
از رسم و رسوم یک «گفت وگو» تجاوز میکند. اما موضوع برای درک و شناخت
این نوع شعر از نظر من بسیار مهم است. میتوانی عناصری را که الان به
صورت تئوریک شرح دادی، در خود شعر به خوانندگان این گفت وگو نشان دهی؟
عبدالرضائی:
باشد! اما اجازه دهید اول دربارهی الهامی که در شب
«جامعه» نویسی از صفحهی تلویزیون بیرون پرید و به خانهام آمد، به
اندازهی تنفسی بین دو خطبه در یک نماز جمعه، آخوندی کنم: آن شب
حوصلهام سر رفته بود، فیلمی هم نداشتم که خوشوقتی کنم. تلویزیون را
روشن کردم. خامنهای آمد . کانال را عوض کردم . خاتمی سبز شد. دوباره
شاسی را فشار دادم. قرائتی داشت مخ میخورد. به کانال بعدی رفتم، جنتی
دربارهی راههایی که آدمی را بعد از مرگ به جنت می برد، میگفت. به
کانال آخر هم که رفتم کلی به ریش رفسنجانی خندیدم. اما نمیدانم چرا
گریهام گرفت. لج کردم و بعد از سالها پای حرفهای یک من چندرقازشان
نشستم. زبان خرفهمکنی که در حین خریّت آموزی در حوزهی علمیه از بر
شده بودند، و درحرفهای خود به کار میبستند، حیرتانگیز بود. برای به
کرسی نشاندن هر دروغ و چرنـدی چنـان روایت یک «علیـه السلام» را جعـل
میکـردنـد، که آب از آب تکان نمیخورد. فکرش را بکن! حدود پنج ساعت از
وقت بیبضاعت خود را به تمام پنج کانال تلویزیون جمهوریی اسلامی -- که
در آن پنج کلهی سیاه وسفید تکان تکان می خورد-- اختصاص داده بودم، اما
خودکارم به اندازهی بیست و چند سال، حیلهگری آموخته بود، و شروع کرد
به حیله سازی! متن «جامعه»، محصول همان شب اجباریست.
شعر «جامعه»
با تركيب گفتمانهای
مختلف و با توجه به لحن سخنراني،
شعر/
خطابهايست كه
سعی کرده
با ايجاد بحران، پيش از
هرچيز،
شاعر خود را به نقد بكشد. «جامعه»
با جعل روايتهاي بزرگ و
با اشاره به جهل
راويان آن
(که جمعیتی از علیهای
عبدالرضايي را
تشکیل می دهند)،
ضمن آزادي بخشيدن به
مخاطب، شاعر را
نیز
از هر گونه قيد و بند متني
رها میکند.
شاعر با فرض قرار دادن همين آزادي، زندگي را دوباره در اين متن بازسازي
ميكند. و
با بازگشت به رحم مادر،
زندگي را از نو در
اين شعر آغاز كرده
است.
اگر كـودكي به خـودش
واگـذار شـود/
بزرگ نميشـود/
مادر/
پا درمياني ميكند/
و جامعه ميشود
/
جامعه جادهست
/
نمي
شود در بست!/
روي دست انداز رفت
/
توي اين بارانداز/
جنين تنهاست
/
و اگر سر برسد نه ماه
/
از دري كه در پي دارد
در تاريكي/ در مي آيد...
متن
با توجه به زباني كودكانه كه
از آنارشی، نظم ايجاد مي كند، و با دنياي زهدان مادر نزديكي دارد،
آغاز ميشود.
كودكي كه در سطرهاي آغازين
اين شعر به دنيا ميآيد
به دليل عدم شناخت
زبان،
اطلاعي از نرينه محوري زبان فارسي ندارد.
بنابراين به راحتي در
هر حـوزهاي وارد شـده از آن داد سخن سر ميدهد.اما همين كه با آموزش
زبان، كسب هويت ميكند،
مجبور میشود
از قانون پدر و پدرسالاري
تبعيت كند.
در نتيجه زبان سمبوليك جاي
زبان سميوتيكِ (نشانه شناختیی)
كودكانه را گرفته،
شاعر ناگزير سطرهاي خود را بين اين دو زبان پرت كرده
سبب ساز حرکتی تناوبی درمتن می
شود.
ترن نيستم كه روي ريل هي برود
/
برگردد
/
رودخانه ام!
در رحم خودم راه مي
روم
/
جامعه آنجاست...
شاعر فرقی بین دنیای رحمِ
مادر و جهان بعد از تولد و همچنین دنیای پس از مرگ (گور) قائل نیست.
یعنی حضور انسان و هستنیی او را سه رحم که تنها با یکدیگر فرق ظاهری
دارند، مجمـوع میکند. از آنجايي كه شـرايط اجتماعي هر عصـري تاثيري
ويژه بر متون ادبي داشتهاند
و دارند، تحليل اين
شعر نيز بدون لحاظ كردن جامعهاي كه بستر شكلگيريی آن بوده، امكان
پذير نيست. و در همين راستا شعر «جامعه» حاوي گزارههاييست
كه شارح گزارههاي ديگر، و جميع رويدادهاييست
كه در حيات معاصر رخ
داده، رخ مي دهد. اين
شعر مي تواند محل تقاطع اگاهيی نسبيی
شاعر با شناخت خواننده قلمداد شود.
به گونهاي كه فكر و
ذكرهاي پرداختيی
اين متن، نه روي كاغذ و نه
در پيرامون آن، بلكه در درون خواننده حضور دارد. در نتيجه، ذهنيت شاعر
نيز در «جامعه»
هرگز براي خواننده قابل دسترسي نيست.
چون احتمال دارد كه
شاعر وقتِ نوشتن
اصلاٌ قصدي
نداشته باشد،
يا برعكس،
در جستجوي اهدافي گوناگون و
حتا
متضاد بوده باشد:
من شاعر تناقض هاي بزرگم / له و علیه جامعه نیستم /
ورای جامعه هستم...
از اين جهت معناي متن، كاركردي جداي از نيت مؤلف آن دارد و ناشي از
شرايط تاريخيی
لحظهيِ سرايش است.
گيجم!
/
مسئول آنچه مي نویسم
نيستم
/
شما هستيد كه مرتكب را
مي خوانيد / دارم به شما گوش ميدهم/
گر چه در خودم استراق سمع كردهام/
چرا به مردي كه در خودش
راه ميرود مي
گوييد بد!؟
/
دنيا به او خوش آمد
گفتهست
/
شما كه هستيد كه مي
گوييد…؟)
هر خوانندهاي در مواجهه
با يک متن، برنامهريزيی
قبلي دارد و از ميان
روشهاي قرائت تنها تعداد محدودي از آنها را به كار مي
گيرد. پس تلفيق
شيوههاي به كار بستهيِ او، تحليل خاصي در پي دارد، كه قطعاٌ نتيجهاي
متفاوت با قرائت آن ديگري خواهد
داشت.
با اعمال شگردهاي
مبتني بر
این
سلیقهها
كسی
متن را نميخواند،
بلكه آن را به دلخواه
خود دوباره تأليف ميكند.
من معتقدم كه متن
چيزي نيست جز رشتهاي از نشانههاي متفاوت كه هر يك دلالت بر
مفهومی
متغير دارد. حتا اگر بخواهيم با اين مسئله برخوردي علمي داشته باشيم،
كافي است
كه نگاهي دوباره به نظريهی نسبيت اینشتين بياندازيم.
حتا توجه به همين اصل
بديهيی پسانیوتنی،
كه حركت هر جسمي
را
با توجه به وضعيت اجسام
مختلف متغير میداند،
در اين مورد مصداق قياس مييابد.
مثل این که دارم بیراه
می روم، دوباره شعر را دنبال میکنم.
هرچه موج بوده
از سر
ِ دريا گرفته ايم /
جنگ داريم با كي؟/
پي درگيري راه مي رويم/
و اگر جنگ تمام شود/دوباره
خلقش ميكنیم/
از چي؟/هميشه
آمادهيِ دفاع /هنوز در فكر حملهايم/هر لحظه داريم…/تا كي؟/.../هر
كه در خودش راه مي رود/
قدم وجود ندارد جاده
موهوم است/
از شما مي خواهند
دنبالشان برويد
/
نمي
گويند كجا
/
خيليها خيلي جلوتر قدم
بر ميدارند/
جلو نيستند
/
گم شدهاند!...
سطرهاي بالا دقيقاٌ در جايي از شعر قرار ميگيرد
كه كودكِ
درون شاعر براي طرح خود طغيان مي كند.
پس متن از دنياي
سمبوليك زبان دوباره بريده و در سمتِ
سميوتيك آن
نوشته ميشود.
بنابراين عدم تبعيت
از نرينه محوريی
زبان فارسي توسط شاعر،
خوانندهيِ سنتي را به سمتي سوق ميدهد كه بدون هيچ ترديدي او را طرد
كرده و ديوانه بخواند.
در نتیجه، شاعر
به ناچار با پذيرش نام تازه
و دوست داشتنيی «ديوانه»،
در ادامهيِ شعر جهت مقابله با همين كنش فالوسنتريك زبان،
با طرح حكايتها و روايتهايي از شخصيتهاي تاريخي
و
معاصر، سعي مي كند دموكراسي
در متن را به اجرا دربياورد.
او در دورهاي از حيات فرهنگي قرار گرفته كه به شدت نيازمند گفت و گو
با گفتمانهاي مختلف فرهنگي و سياسي است.
یارو يك شب به خانهيِ من آمد نگاه کردم چقدر سالوس!
چیزی می گفت وکار دیگر می کرد چنان مخفیانه به خود میرسید که از خودش
هم مخفی..../
دخترم! / معرفی می کنم پسرم! / خانوم همسر من است
این! مال من است / آن!...
/هیچکس
مال ما نیست
/ آنها خودشانند
/
گاهی مسیحی/ گاهی یهودی / مسلمان/ و بوداییاند/چون هیچکدام آنها
نیستند...
من دو حرف دارد/ شما سه حرف / چرا
به هم نزنیم؟/علی علیه علی نیست/ حق که نمی گوید اناالحق/ زبان خلوتی
در دهان دارد/ اگر دراز کردهست دست/ از دوباره می گویم/ ما پاره خیلی
داریم/ دوخت کم/ دشمن؟/ تولیدمان بالاست/ دوست کم!...
به مردي كه پشت در بهشت مكث
كرده بود/ گفتند بفرماييد!/ گفت نه! بچه ها دارند مي آيند...
از فرعون پرسيدند دست آورد شما
چه بود؟…
نوزاد وقتي كه در
طشت
افتاد گريه سر داد كش داد صدايش را بلند شد به نوجواني رسيد و گريه او
را ادامه داد تا بزرگ و بزرگتر…
برگ ها در بلند / تكان مي
خوردند / و ريشهها / راه مي رفتند درعمیق...
در ادامه، شاعر
به كاركرد اندروژنی (غیر
جنسی) در متن نيز
توجه دارد و كوشش مي كند كه زبان شعرش غير جنسي عمل كند.
پس ميكروفن شعريی
اين سخنرانيهاي پي در پي را با جسارت كامل در اختيار فردي هرمافروديست
(فردی دوجنسی)
قرار مي دهد و گويش او را طوري در متن طراحي ميكند
تا زن و مرد
ِ آن، در وضعیتی متعادل قرار
بگیرند و نماینده و راویی جنسیتی یکه نباشند.
دست نا محدودي ناگهان
از پنجره آمد تو / گشتي در پذيرايي زد / آمده در اتاق خوابم / دور كمرم
گره خورده بدجوري! / ول كن نيست!
...
اگرچه اندروژني در اين قسمت از متن آزادي به بار مي آورد اما سطرهاي
اين بخش از شور و انرژي كافي برخوردار نيست و ناگزير اجراي روايت غنايي
به قسمتِ زن ِ مغزِ شاعر واگذار
میشود،
تا شايد شور آنيماييی سطور،
روح خشك و آنيموسيی
زبان را دعوت به جدل كند.
ليلاي تازهام / مثل كنه / روي
بازوي راستم / توي شناسنامهام حك شد / و هرچه امتحان پس داد / تك شد /
جز پيچه بر سر ِ
پيچ ها / بيرون خانه دست نداشت
/ سر ِ
خيابان نمي آمد / من و خيابان به خانه شان مي رفتيم / پنجرهاي روشن /
آن بالا / روي بلند افتاده بود / آن شب / فردا در جنوب غربي سرفه
ميكرد / نميآمد ! / و حمله همه حمل و حما… كردند سرخ پوستها / همسرم
تعطيل شد / در دلم حمام و
دوش گرفت / رفت / يك
جفت دست را كه دور ِ
كمرم گره خورده بدجوري / فراموش كرده بردارد / رفت!! / به خانه ديگر
نيامد / گرچه خانه خيلي آنجا رفت / نيامد!
زنان ِ
زبان كه
هميشه در زندان حقيقتهاي
زبان ِ مردان
گرفتار بودند،
ظاهراٌ
آزاد مي شوند.
اما شـاعر غافـل است كه زبان
مردساز فارسي، ظرفيتي
متناسب با شكل طبيعي افكار و حركتهاي زنانه ندارد، و در اين بخش از
متن، حضور لال زنان، چنان قسمت زن
ِ مغز شاعر را مغلوب
کرده
كه به ناچار پروينهاي اعتصاميی
تازه توليد می کند
(اعتصامی را شاعری میدانم که به طرز فجیعی در زبان شعرش به آنیما
اجازهی ورود داده نشد).
متأسفانه عليرغم تلاش شاعر جهت ايجاد تعادل جنسي بايد عنوان كرد كه
راویی این شعر، شناخت
درست و جامعی از زن و زبانش ندارد،
و این
شايد ريشه در نوع زيست،
ژن شرقي، و تفكر ماچوئيستيی
مرد مستعار ایرانی
داشته باشد. شاعر
به تفاوتهاي بنيادين
زبان مرد و زن واقف نيست، و اين طبيعي به نظر مي رسد؛ زيرا چه در سنت
ادبي و چه در متون معاصر، نشانهأي از نحو و لحن زبان زنانه پيدا نميشود؛
و اين حتا در شعرهاي زنترين شاعر معاصر – فروغ فرخزاد – نيز مشهود است.
زن در شكل زبانيی
شعر «جامعه» كاملا
غريبه است و فقط به عنوان يك «ديگري» حضور دارد، و تمام تلاشي كه صرف
تند كردن حركت مصوتها در نحو نرينه محور زبان اين شعر شده -- تا زبان
را به رقص در آورده شور و عاطفهيِ زنانه را به نمايش
گذاشته باشد--
به چيزي جز نمايش سماع يك صوفي منجر نشده است!
السلام علي اهل لااله
الاالله من اهل لا اله الاالله يا اهل لااله الاالله!
من لااله الاالله لا لا لا...
متأسفانه عليرغم
نقش محوريی
زن در معناي شعر
«جامعه»، حضور او در شكل اجراييی متن فقط در مقابل مرد / شاعر اتفاق
مي افتد، و همهيِ تلاش
عبدالرضایی جهت اجراي
زن، به شكست ميانجامد. البته زيرساخت مفهومیی
«جامعه» پيشرفتي در
جهت نجات زن از قالبهاي دو بعـديی فـرشته خو و مكاره
دارد
(كه از كهن الگوهاي متون گذشته
به شمار ميآيند). زن در اين متن، نه مريم مسيح است نه قطامه! بلكه
فقط زميني بودن خود را به نمايش ميگذارد. خلاصهيِ مطلب اينكه،
همانطوري كه به عقيدهيِ زبانشناسان، جداييی مادر از بچه مثل جداييی
صدا از معني است، فاعل شناساي اين شعر نيز، نهايتا به مرد بدل ميشود؛
يعني از زندگي جدا شده ترويج مرگ مي كند. شايد به همين علت باشد كه
شاعر با بكارگيريی فاصلهگزاري در دو سطر آخر اين
شعر، از نیتِ مؤلف کنارهگیری
کرده، با اشاره به این نقصان زبان فارسی،
خطاب به مخاطب مي گويد:
هيچ يعني همه چي / لغتنامه را
دوباره بنويسيد!
-
-
30 دسامبر 2004
|