مختاری تابلویی جز خود ِ مختاری نیست
علی
عبدالرضایی
نخستین سر ِ خاکِ
میرعلایی فقط صفحه خورد وبعد ها که مختاری و پوینده را با تنهایی ِ زمین تنها
گذاشتیم، من و خودکارم ازخانه ترس برداشتیم!
آخرین ولی دردِ دلی شد که
در دو دلی های دیشب به لب نشست.
اینروزها برخی که ظاهرن
دوستدار ِ خودمختاری اند، در منظومه ی ایرانی ِ مختاری ایران نمی کنند و در حال
ِ مدام! سنگِ ملت های ایرانی را به سینه می زنند که ملی را نیزدر ملتِ ایران
به خاک سپرده باشند!
شهرهایی که روستا را در
آبادی ِ خود به مصرف رسانده اند،خوب می دانند که این دوستان ِ مختاری روستای
پیش ِ پا افتاده ای بیش نیستند! بیهوده خاک خوار می کنند!
برای هرمن که بعدِ اوهای
بعدی ست، مختاری تابلویی جزدر خودِ مختاری نیست .
او را در شجاعتی که سمتِ
صداقت ابراز می شد، بارها دیده ام
از این ریاکاران که
دشمنان ِ دوست ند در مخفی! ولی ندیده ام جایی از موج ِ خودمختاری ِ مختاری که
در اوج ِ یک هست، از دست رفت، در نامه ایرانی سر خود کرده باشند!
برای
ایستادن قد مناسبی داشتند
عکس
فوری عربده فوری مرگ فوری بود
دیدی
؟ روزنامه را دیدی ؟
چه
سرسری رنگی
شد
دیدی چگونه
در آینه جا ماندیم
چه تیپا
خورده می آمد
چه تیپا
خورده
باد می آید
حادثه
مثل درخت افتاده ست تالاپ !
مرگ را
هوار کشید و برگ ها را برد
و از
خواب های خودش بیرون کرد
صدا به
جایی نرفته تیر خورد مُرد
رادیو
خش دارد
و دنیا
دمر افتاده است که نبیند
که نشنود دیدی ؟
چه
برنامه ها که در سر ندارند
فریاد
را وقتی که دفن می کردیم در گلو
توی
تلویزیون جناب مجری شنید
و
دنباله برنامه تا
چند لحظهی
دیگر
آمد
مات
مانده ایم شدیم
وقتی که
از گریه آمدیم
دریای
دیگری گذاشتیم جای البرز
ما
سالهاست
در کوچه
ای پرت پشت فرمان ایستاده ایم
و هی
بوق می زنیم
بوق می زنند
بووق !
بر نمی دارم!
توی
گوشی فوت کرده است باد
دستم
نمی رسد
دستم
نمی رسد این لکه
ی
سیاه
این ماه
ِ
شوم را از دامن
ِ
تو پاک کنم آسمان
!
نه
باد که از پشت بام
ِ
این نامها افتاد
نه
باران که چترِ
ما را باز می کرد
هراس
ِ
من از بی باکی دو نارون بود
دو
ایستادن
که دیگر
نداشتند نداریم
عکس
فوری مجله فوری مرگ فوری بود
دیدی ؟
دنیا
دمر افتاده ست که نبیند
رادیو
خش دارد که نشنوند
شنیدی ؟
شاید
مرگ سهم کسی باشد
که با
خودکار و دار خودش خواست بنویسد
بنویس
! ما که در گریه چادر زدیم
چگونه پشت
مردی بایستیم که پشت هیچ کس نیست ؟
چرا
دوباره در نمی آریم
مردی را
که صبح ها در آینه جا می زنیم
و جا می گذاریم
؟
روایت
اینجا درخت بود
که وقتِ
افتادن قد بلندی داشت
نگفتم !
حادثه
این دو مرد بود که افتاد افتاده ست
چرا
سکوت کنم ؟
برگ های
ریخته را هم دنبال
دنبال می کند باد
باد سبک سر !
دسامبر 1998
مختاری
از وقتی که پیچیدند توی
فکرهاش وبا کله چپ کردند جنبِ حرفهاش و تانک و نفر بر جای سخن راندند سمتِ
شعرهاش وبه کوچه های علی چپ زدند
من از شعرهای مختاری بدم
می آید
از
فکرهای مختاری بدم می آید
و از حرفهاش که وردِ زبان
رجاله هاست
از وقتی که بر عکس هاش
تاش خوردید و زندان ِهر چه در فکرهاش شدید ومی خواستید رییس ِ در مجلس نشسته ای
باشید و نشد
من از دوستان ِمختاری بدم
می آید
از عکس های مختاری بدم می
آید
و از خودِ مختاری که این
روز ها سکوی شهرتِ رجاله هاست
بعداز آن مرگِ بزرگ آن
مردِ بزرگ هرگز نمرده بود
دوباره او را شما کشتید و
از وقتی که او را کشتید
از مرگ ِ مختاری هم بدم
می آید
و از شما که لابد ایرانی
هستید دارد بدم می آید
دارد انگار از شعری که
دارم می نویسم واقعن بدم می آید
اصلا از خودِ بدم می آید
هم دیگر بدم می آید
واز خودم که خود مختاری ِ
خودم را کشتم
آیا ما واقعن ایرانی
هستیم
هستیم
هستیم!؟
دسامبر 2004