زلزله
نگاری
علی
عبدالرضایی

برای شنیدن ِ این شعر با صدای شاعر
اینجا
کلیک کنید
آب
از رودبار كه سر بالا رفت
دوری در هوای تهران گشت نشد!
سر ريخت در خراسان سری به تربت زد نشد!
از نقشه نق نقو پايين ريخت
از پای نخل ها گذشت ودر بم ولوله شد
و يك لاقبایی دوباره پس مانده خور ِ زلزله شد
دم ِ درهای بانك ملی به يللی افتاد
كه خوب خوبهای قم دوباره خوب خورده خوابيده باشند
دوباره هُرهُری مذهبی دور و َبر ِ هزار فرقه دوستاق خريد
و نوبری كه در هر وعده و وَده يك كاره می پريد
با واجبی دوباره واچرتيد
كه دنيا دَمربخوابد باز صدای بم نشنود نبيند!
ا
ديدی!؟ بادمجان ِ بم هم آفت داشت
شنيدی!؟ بازار بورس را زلزله برداشت
دوباره آقا كه بوی الرحمن گرفته بود
علاقه كنترات كرد
دل دل دل ای دل ای سر داد
سر ِ گهواره ای كه توی تكان تكان افتاد و شیونی از دست داد
دوباره اكبر الله اكبر! لاقيد و لاغرو شد
جنبِ غزلهای خواجو زمين خورد و ما دردِ مادر ناكشيده مامايی خيلی عزيزتر از
مادر شد
و با اين همه نفت كه هر شب هر شب بر باد رفت
از مشامِ ِ مافنگی فقط َمف گرفت که در هیچ پیچ خورده باشد
دوباره بهتر از كاچی چی؟ چيزی نداريم
هنوز دست و رو شسته گدايی دست دراز در همه عالم داريم
با مالِ مردم خوری در مداريم كه هر چه بردارد از كنار ارگِ مرگ دوباره در همه
چيزی كم و كسری دارد
دوباره من از دوباره از بس دوباره ديدم مرگ مثل ِ ارگ از اين
"من نبودم"
الم شنگه بالا آوردم
پس كی چی كی بود؟
آسمان قرمبه ی بی رعد و برق و باران نديده بودم
تو خيلي مارمولكی آغا! مار خورده و افعی شدی
زلزله ديدی مالاسيدی؟ چی شد؟
نكند اين بار سر ِ زمين ِ بم قولنامه كرده ای
كه چنين قور قور می كنی سر ِ سفره ی عقد
َسر جهازی كه به جايی جهنم نمی دهند
تا دنيا
دنيا بوده جنگی شكم دنگال می كرديد
سرجمع همان آقای آدم هم خدانشناس بود
سرِ تغارش كه پايين رفت
سر ِ خانه ی عقل آمد و مسلمان شد
نمّامه هم از اين نمد كلاهِ كج برداشت
و عمّامه سر ِ مردمی گذاشت كه با هر دو پا يك كاره توی دو افتاد
اين كاسه ی چه كنم چه كنم را كدام گدا دست شما داد؟
خيال كرديد چنان روی نان ِ مردم می كنيد كه سگ هم نمي خورد خود خورديد!
اگندم
از نان مردم كم مي كنيد و حليم حاج اكبر در بم هم می زنيد؟ بزنيد!
ا
لاغرو شده نخلهای ما َبدريد!
ا
با هفتاد هزار مرگ هر چه شما خورديد
ارگ هفتاد هزار بار بالا آورد
و آبرويی را كه هرگز هرگز نداشتيد
برد و خجالت را همه جا تف كرد
زمين كه پاش پاش شد همه پا منبری شديد
چيز باز و بشكن و بالا بنداز! بند بشو در سوز و گداز نيست
اين روزها عالم و آدم جلدِ بامهای ديگری ست
همه كفتر چند برجه شدند
دارند در همه عيبی ُسك مي زنند
بم هم كه نخواند بم كر نمی شوند! می شنوند!
ا
پای خطيب و منبر با نكير و منكر ديگر خر نمی شوند!
ا
دسامبر 2003