جهان
ملافه های خزه بسته
رضا
ابوالحسنی
نقدی
بر مجموعه ی ملافه
های خزه بسته اثر
فرزاد سالک نیا
به
واقع آنچه پس از
رویارویی با یک اثر
هنری پدید می آید
همان دنیاییست که در
ذهن مخاطب نقش می
بندد و حتی می تواند
از آنچه هنرمند ارائه
کرده و از شهود او
فراتر برود . گذر از
آنچه هست یعنی وضع
واقع بر عهده شعر است
و گذر از شهود
هنرمندانه بر عهده
مخاطب . بی شک شناخت
نسبی اثر می تواند در
شکل گیری جهانی خاص
مثمر ثمر باشد ،
طریقی که این متن جهت
شناخت انتخاب کرده :
بررسی واژه ها، تقابل
آنها و میزان بسامد
آنها و فرکانس هر یک
با توجه به سمت گیری
سطرها درمجموعه «
ملافه های خزه
بسته» است .
آمار
نشان می دهد که
واژهای زمین و آسمان
هر کدام با شانزده و
پانزده بار تکرار در
صدر جدول واژه های
گزینش شده قرار دارند
، می توان به ترکیبات
دو واژه فوق در
سطرهای مجموعه اشاره
کرد . در صفحه
چهاردهم آمده است :
ستاره ای که از آسمان
کودکی نمی افتاد
بی
گمان
یکی
از همین روزها
پنجره ای زیر پایمان
باز می شود
و ما
می توانیم
روی
خوابهایمان
سوت
بزنیم! ( شعر
پنج )
و در
صفحه دهم مجموعه می
خوانیم :
حالا
پیرترین پیراهن زمین
را پوشیده ایم و
هنوز
مترسکان
بسیاری
در
انتظار کلاغها نشسته
اند ( شعر سه )
به
ترکیب « آسمان کودکی
» و « پیرترین
پیراهن زمین » دقت
کنید ، آسمان کودکی ،
آسمانی پاک و پیرترین
پیراهن زمین ، ذهن
مخاطب را به سوی
زمینهای ترک خورده ،
کویر و مترسکان پیر
پیراهن چروک رهنمون
می کند
به
این سطر ها دقت کنید
:
دل
به آسمان ببند
زمین
به
تنهایی درخت آویزان
شده ( شعر پنج )
و :
باران
به
هوای درخت آمده بود
و
کلماتش را
در
ذهن زمین
فرو
می کرد ( شعر شش )
در
قطعه فوق « باران »
بعنوان یکی از نزولات
آسمانی و سیر حرکت
قطراتش به هوای درخت
و در آخر فرو کردن
کلماتش در ذهن زمین
و
باز در صفحه بیست و
سه کتاب می خوانیم :
دریا
مدش
را
که
از الف ماه گرفته بود
به زمین پس نداد
ماه
در
سیاهی رگهای زمین
مرده
بود ( شعر نه )
زمین
به تنهایی درختی
آویزان می شود ، ذهن
خسته اش پذیرای کلمات
باران است، دریا مدش
را که از الف ماه
گرفته به زمین پس نمی
دهد و سر آخر ماه در
سیاهی رگهای زمین می
میرد ، گوئی زمین
وامدار تمامی دردهاست
، براستی زمین کیست ؟
شاید تماشای یک عکس
یادگاری پاسخی برای
این پرسش باشد
کنار
درختان سوخته
عکس
یادگاری بیانداز
بگذار خنده بر
پیشانی بلند باد
بگذار
زمین دایره ای
با مرکز من باشد (
شعر هفده )
با
این همه ، نه اعتراف
صریح مولف در سطرهای
فوق ، بلکه هستند
بخشهای دیگری که صحت
رمز گشوده شده را مهر
تائید می نهند :
دلم
شور دایره می زند
به
چهار گوشه اطاقم
کم
آمده ام
(
شعر بیست )
و :
باور
این راه
گم
شده از خواب کدام
پیاده بود
که
هیچ سکوتی
برای فهم
زمین نداشت (
شعر سیزده )
و :
رو
به شبی که ماه
ندیده دعا کن !
سرنوشت زمین
روی
مداری گیج
مانده
است
( شعر هفده )
تکلیف زمین یکسر روشن
می شود ، آنچه برای
ادامه ی این متن می
ماند راز آسمان است
1-
آهسته آمدی و
پشت
به پنجره ای نشستی
که
آسمانش
برای
تو آبی بود (
شعر یک )
2-
دل به آسمان ببند (
شعر پنج )
3-
و ستاره ای که از
آسمان کودکی نمی
افتاد ( شعر پنج )
4-
از رد همین دیوار
به
آزادی آسمان رسیدند
گنجشک هایی که به
احترام چند دقیقه
غروب
کرده
بودند
( شعر نه )
5-
قبول می کنم
دوری
تو را به گردن پرنده
ای که چشم به آسمان
دوخته بود
می
اندازم
( شعر ده )
6-
آسمان را به حال خودش
بگذار
دریا
را به حال من
(
شعر هفده )
آسمانی که برای تو
آبی بود – دل به
آسمان ببند – آزادی
آسمان – پرنده ای که
چشم به آسمان دوخته
بود و آسمان را به
حال خودش بگذار
در
شعر های مجموعه ی
مورد نظر آسمان و
متعلقاتش اعم از
باران – ماه – آفتاب
و خورشید جملگی جلوه
ای از ضمیر « تو » را
به نمایش می گذارند .
بدینگونه در سطرهایی
که واژه های فوق را
حمل می کنند مخاطب
صورت مه گرفته معشوقه
ای را متصور می شود
در
سطرهایی دیگر مولف هر
آنچه را می تواند به
آستان آسمان خویش
تقدیم می کند از آن
جمله رنگها :
بنفش ملایمی
افتاده از
صدات
چشم
به راه سلامی
از
روی اتفاق نشسته ای
( شعر چهار )
و :
سبز
ملایمی از بهار
که
کبوتری در تخم چشمانت
پروانه گذاشته
(
شعر چهار )
و :
تکه
ای از تو را
توی
چیبم می گذارم
قرمز
تر از سیبی
که
نشانه گرفته ای
( شعر
یازده )
در
سطرهای گذشته واژه
آسمان و ترکیبات آن و
جهان پویای رنگها
جملگی در توصیف ضمیر
« تو » شناخته شدند و
حال واژه پنجره که
کنایه از دسترسی به
جهانی بی انتها دارد
نیز همین وظیفه را بر
دوش می کشد
آهسته آمدی و
پشت
به پنجره ای نشستی
که
آسمانش
برای
تو آبی بود
(
شعر یک )
نشسته ای
شبیه
پنجره ای با دهان
باز ( شعر چهار)
و :
تا
باد را به یاد بیاوری
پنجره را از دست
خواهی داد ( شعر
پنج )
و :
مانده بودم روی دست
پنجره
تو پیدام کردی (
شعر پانزده )
واژه
دیوار بعکس پنجره
جایگاه خویش را در
کنار ضمیر « من » می
یابد ، بر طبق آنچه
گذشت
می
توان واژه دیوار را
با زمین جمع زد
1 –
با دیوارهای دور تنم
بلندترین تسخیر نشده
ی جنگم ( شهر
دوازده )
2-
من
رو
به راه دو دیوار
چسبیده به هم ( شعر
چهارده )
3-
انگار همین دیروز بود
که
پشت هر سایه
دیواری
سر
به هوای تو گذاشته
بود (
شعر پنج )
به
اعتقاد نگارنده این
متن ، جهان ملافه های
خزه بسته ، جهانی دو
بعدیست :
بعد
اول شامل آبی آسمان ،
جهان رنگها و پنجره
است
بعد
دوم شامل زمین ،
دیوار ، غروب و ...
می باشد
آنچه
پس از این بعنوان
سوال مطرح می شود این
است که آیا میان
ملافه های خزه بسته
مکانی برای برخورد
ابعاد مذکور وجود
دارد ، و آیا این
برخورد منجر به بروز
بعد سوم می شود ، در
صفحه پانزده می
خوانیم :
حالا
که روبه روی تو
ایستاده ام
گذشت
به
تصوری که جا مانده در
اتاق
بر
می گردم
(
شعرشش )
و :
تنها
می توانم
به
دور دست های زنانگی
ات قسم بخورم
که
تا انتهای تو را
خوانده ام
دستت
را
به
اندازه ی پیراهنم
بازکن
تا
به کولی دیگری کوچ
نکرده تنم
( شعر ده)
آنچه
در آخر رخ می دهد نه
بعد سوم بلکه کوچ
مولف به الفبای کوچکی
است
بعنوان نمونه ای دیگر
:
تلفن
از راهی دور زنگ می
زند
من
به هوای تو
روی
خودم غلت می زنم
چشمم
را
به
دری بسته
باز
می کنم
شاید
کسی
راز
به جا مانده را
به
باد داده
باشد
که
بوی تو نیست در
اتاق ( شعر
شش)
اما
آنچه می تواند
معادلات این متن را
تا به اینجا بر هم
بریزد آن است که مولف
روبه روی آینه ای
ایستاده باشد و خودش
را مورد خطاب قرار
دهد ، آنگاه هر آنچه
تا به حال مرور کردیم
را می توان به
فراموشی سپرد :
بر
می گردم
باد
بود و من
با
ترانه ای که به یاد
نمی آورم
ساعت
دریا زنگ می زند
در
را باز می کنم
تویی
...
بر
می گردم
رو
به دیوار تویی
پنجره
تویی
چه
تنهام
وقتی
که
تنهایی
تویی !