در وضعيتِ شينما

نقدِ سعيد احمدزاده اردبيلی بر شعرِ علی عبدالرضايی

 

 

این نقد را به دوست شاعرم آیدین ضیایی تقدیم می کنم.

 

در صحنه اي از فيلم به ياد ماندني نوستالژي اثر آندره تاركوفسكي ، يكي از قهرمانان داستان در استخري ايستاده و آب به زحمت تا بالاي كفش هايش مي رسد. باد مي آيد و او شمع روشني در دست دارد و تلاش مي كند با گام هايي آهسته طول استخر را طي كند بي آن كه شمع خاموش شود. اين صحنه كه ياد آور گام زدن مسيح بر درياست بي گمان به توهم دست يافتن به حقيقت نهايي نيز اشاره دارد. در صحنه ي ديگري از صحنه هاي نوستالژي يكي ديگر از شخصيت هاي فيلم ( مسيحي ديگر) ـ كه بسياري ديوانه اش مي پندارند ـ بر بالاي مجسمه اي قديمي مي ايستد ، بيانيه اي پراكنده و از هم گسيخته مي خواند و سپس خودش را به آتش مي كشد. پايين مجسمه ، در خيابان جاي جاي كساني ايستاده اند كه حضور و نگاهشان گهگاه ياد آور اطرافيان و تماشاچياني است كه به تماشاي مصلوب شدن مسيح آمده بودند. با اين همه نه مسيح ها ، نه آن حقيقت ، نه آن مرگ و نه آن تماشاگران ، هيچ كدام استعاره هاي مسيح و حقيقتش و مرگش و دوستان و دشمنانش نيستند. در واقع به خاطر اين استعاره نبودن ، بيننده ناگهان با دنيايي مواجه مي شود كه در آن يقين هاي پيشين متروك شده اند و دانشي كه بر اساس آن يقين ها شكل گرفته بود نيز به يكباره كار آيي خود را از دست داده است. همه چيز را بايد دوباره آغاز كرد.روابط عناصر مختلف اين دنياي به ظاهر در هم ريخته را بايد دوباره تعريف كرد. دانسته هاي پيشين را بايد مورد نقد قرار داد و سپس يا به تمامي دورشان ريخت و يا گوشه هاي قابل استفاده شان را مشخص كرد و به حيطه ي دانسته هاي نوين منتقل كرد.

اما گفتن و نوشتن در باره ي اين نوين ها نيز ساختارهايي و واژه هايي ديگرگونه مي خواهد چرا كه اين گفته ها و نوشته ها نه تنها مي بايستي مبين اين جهان باشند بلكه مي بايست بار مفاهيم پيشين را بر دوش نداشته باشند و اين خود دشواري بزرگي است. علاوه بر اين ، متفاوت بودن بنيادين اين جهان نوين ناگزير هر گوشه اي را و هر تكه اي را به موضوعي قابل بحث بدل مي كند و بنابراين امكان برخوردي جامع را ، حداقل در ابتداي كار به گونه اي قطعي از ميان مي برد.

به اعتقاد من بسياري از شعرهاي علي عبدالرضايي در ادبيات فارسي نوين نمونه هاي گسستگي قطعي با شيوه هاي پيشين اند و بنابراين نمايشگر جهاني كه در وهله ي اول آشفتگي اش ـ از نقطه نظر عدم پذيرش روابط آشنا ميان عناصرش ـ دست كمي از (( آشفتگي)) جهان تاركوفسكي ندارد.

شينما با كنار گذاشتن اهرم هاي بارها به كار گرفته شده ، رابطه ي مستقيم و خطي ميان متن و زمينه را به رابطه اي گفتماني تبديل مي كند. منظور من از گفتمان در اينجا مجموعه عناصري است كه از يك طرف وجود روابطي ميان دو هستي را تعريف مي كند و از طرف ديگر بر عدم سيستماتيك بودن اين مجموعه روابط تاكيد مي ورزد. با توجه به چنين رابطه ي گفتماني اي ، شينما از يك طرف توانايي آن را مي يابد كه حتامستقیمن به مسايل جامعه بپردازد و از طرف ديگر استقلال خود را آنچنان حفظ كند كه به انعكاس ساده و حتا پيچيده ي فرا متن بدل نشود.

شينما مي تواند به سادگي مورد بررسي هايي سنتي قرار گيرد اما در عين حال به خاطر وجود رابطه ي سيال ميان متن و زمينه در درونش،به سادگي خصلت تقليل گرايانه وكلن ناكافي بودن هر گونه شيوه ي برخوردي را كه متكي بر پيش فرض وجود رابطه اي خطي ميان متن و فرامتن باشد نشان مي دهد. چنين برخوردي آن چنان در سطح باقي مي ماند كه منتقد فورن ناكافي بودن زباني را كه از حيطه اي غير ادبي به عاريت گرفته شده است درك مي كند.

عدم كاربرد چنين برخوردهايي به دشواري كار نقدآثارعبدالرضايي اشاره دارد.در عين حال اما نشانه ي مثبتي است مبني بر آن كه با اثري سر و كار داريم كه از چنان وجوه و لايه هاي متعددي برخوردار است كه تن به برخوردهاي ((تك محصولي)) نمي دهد.در مورد شينما به نظرمن يكي از بهترين شيوه هاي برخورد اين است كه در درون فضا و محيط آن قرار بگيريم و پروسه ي نقد را به حدي زيادي به پروسه ي شناخت عناصر اين دنياي به غايت فردي تبديل كنيم.

براي درك اين (( درون )) ونتيجتن ((بيرون)) ، از زمان آغاز كنيم. شينما زمان خاص خودش را دارد به اين معنا كه لزومن در قياس با زمان مرسوم نبايستي تعريف شود و بسياري اوقات نمي تواند تعريف بشود. درست است كه اشاره به حوادثي واقعي خواننده را به زمان هايي واقعي رجوع مي دهد اما عناصر ديگري در شينما وجود دارند كه اين ارجاعات را از مسير اصلي شان منحرف مي كنند. البته بازي با زمان نكته ي تازه اي نيست و بسياري از ابتداي كار نوشتن تا به امروز ، به شيوه هاي مختلف يا به بي زمان ساختن روي آورده اند و يا حداقل در واقعيت متن به نارسايي هاي زمان خطي اشاره كرده اند. آن چه كه به اين مقوله در مورد شينما اهميت بيشتري مي بخشد اين است كه اين شيوه وجهي از مجموعه عناصري است كه در كنار هم فضايي واقعي ـ داستاني به وجود مي آورند كه خواننده مي تواند در درونش به مسايل مختلف بپردازد. براي روشن تر شدن مطلب از قياسي استفاده مي كنم. گفته مي شود يكي از مهم ترين شوك هايي كه به انسان تاريخي وارد شد شكل گيري و اعلام موجوديت روان شناسي به مثابه ي يك چهار چوب نوين و قابل اتكا براي تحليل و بررسي بسياري مسايل بود. انساني كه آموخته بود و پذيرفته بود كه مسايل را در چهار چوب علوم آن دوران و از طريق كار كردهاي عقلاني خاص مورد بررسي و تحليل قرار دهد يكباره با عالم جديدي مواجه شد كه هر گونه كاركردي در آن آشنايي تام و تمام با اصول و مباني آن محيط را مي طلبيد. در واقع وقتي بيماري وارد مطب يك روان پزشك مي شود و دشواري هايش را با او در ميان مي گذارد ، انتظار دارد به درستي كه اين معضلات در چهار چوب روان شناسانه و از طريق اصول و موازين مشخص روان شناسي مورد برسي قرار گيرند و نه بر مبناي موازين في المثل جامعه شناسانه و اقتصادي و سياسي و… حتا اگر ظاهر مسايل ، اجتماعي ، سياسي و يا اقتصادي و … باشد.

به نظر من شعرهاي عبدالرضايي به همراه برخي از شعرهاي معاصر در چهارچوب گرايشي قرار دارند كه(( شوك )) مشابهي در شعر امروز ايران به وجود آورده اند. اين گرايش در شكل بخشيدن به آزمايشگاهي ادبي براي بررسي وتحليل و گفتن در باره ي مسايل مختلف كاملن موفق بوده و بي ترديد اين مهم ترين دستاورد اين آثار است.گفته شده است كه ادبيات محملي است كه از طريق آن تجربه هايي به خواننده منتقل مي شود. اين بحث كه در وسيع ترين معنايش نيز ناقص است كماكان گوشه اي از واقعيت را در بر دارد. در مورد شينما اين تجربه هاي انتقالي بيش از هر چيز مبين اين نكته اند كه برخورد به جهان و مسايلش ـ چه مسايل روزمره و چه جز آن ـ مي تواند در جهاني ادبي صورت بگيرد و در اين جهان چيزها واقعيت ديگرگونه اي دارند ، روابطشان با يكديگر متفاوت است و نتايجشان لزومن و مستقيمن قابل ترجمه به زبان حوزه ها نيست. از اين نگاه ، و اگر تاريخ شعر پس از شاملوي ايران را مجموعه اي از تلاش هايي بدانيم كه در راه شكل بخشيدن به جهان ادبي متفاوتي هستند ، شينماي عبدالرضايي مشروعيت اين تلاش ها را به گونه اي خلاق تضمين مي كند.

علي عبدالرضايي با به كار بردن زبان شينما البته اهداف متفاوتي را دنبال مي كند. آن چه كه مورد نظر من است اين است كه او از اين طريق موفق مي شود از گونه اي تكنيك(( فاصله گذاري )) استفاده كند كه نتيجه اش ارائه ي تفاوتي قطعي ميان ((واقعيت مرسوم )) و ((واقعيت روايي )) است. گرفتن گوشه اي از واقعيت مرسوم و سپس متحول كردنش از طريق اغراق هاي زباني ، سمبليك و محتوايي و نتيجتن دست يابي به واقعيتي ادبي همواره رايج بوده است.آن چه كه شينما را جالب مي كند اولن تكنيك هاي مشخصي است كه عبدالرضايي مورد استفاده قرار مي دهد و در واقع در چهارچوب واقعيت ادبي كلي ، واقعيت شعري / فردي خودش را شكل مي دهد و ثانين رابطه اي كه اين واقعيت شعري / فردي با واقعيت مرسوم دارد.

از طريق توصيف دنيايي شعر ي/ فردي است كه عبدالرضايي بدون آن كه مستقيمن در باره ي خود بگويد خود را مي شناساند و يا به تحليل ادبي خود مي پردازد. در عين حال بايد اشاره كرد كه گفتن از اين همه(( غير طبيعي)) ها به منظور شكل بخشيدن به يك سيستم دوآليستي طبيعي ـ غير طبيعي نيست ، بلكه صرفن به منظور پيچيده كردن تٍم ها و موتيف هاي مختلف شينما ـ و از آن جمله هويت ـ است. در واقع به نظر مي رسد شاعر / راوي با دگرگون كردن قطب هاي سنتي سيستم هاي دوگانه ، نارسايي تحليل از طريق اين سيستم ها را به نمايش گذاشته است.دقيقن به اين دليل است كه به نظر من مهم ترين دستاورد شينما و بسياري ديگر از شعرهاي عبدالرضايي ، به وجود آوردن آزمايشگاهي است كه در آن تحليل ادبي ، در هر مقوله اي مي تواند صورت بگيرد و شاعر با انتقال اين امكان به خواننده نه فقط امكانات او را در تأويل شينما افزايش مي دهد بلكه به امكان كاربرد چنين شيوه اي در خارج از فضاي شينما ـ در چهار چوب هاي ذهني / ادبي خوانندگان ـ اشاره مي كند.

تاكيد شينما بر حضور هم زمان فضاهاي متنوع ، خواننده را ناگزير مي كند در پروسه ي خواندن و انديشيدن به آن ، در چهارچوب واقعيت ادبي خلق شده بماند و از ساختارهاي شكل گرفته در درون آن ، به منظور ابزار انديشيدن و تحليل ادبي استفاده كند. چنين شرايطي كار ناقد را ـ به ويژه زماني كه چگونگي تحليل ادبي را در شينما در نظر دارد ـ دشوار مي كند چرا كه زبان گفتگو در باره ي شينما مي بايستي زبان خاص اين محيط ادبي مشخص باشد و چنين زباني نمي تواند به سادگي با حيطه هاي ماورا متني رابطه برقرار كند. در حقيقت اين امر نوعي تداوم در آثار عبدالرضايي را به نمايش مي گذارد چرا كه هدف او به ويژه در شينما ارائه ي تفسير و تاويلي از شرايط اجتماعي ، اقتصادي ، سياسي و… نيست. در عين حال اين امر به معناي آن نيست كه نمي توان چنين تفسير و تاويل هايي از شينما استخراج كرد. كاملن بر عكس، بارور بودن واقعيت ادبي خلق شده و سر شاري اين واقعيت از سوژه ها و مقولات مختلف ، امكانات بي شماري براي برخوردهاي ديگرگونه فراهم مي آورد. به عنوان مثال در بررسي شينما مي توان از جايگاه خاطره گفت ، مي توان از رابطه ي ميان ديد و دانستن گفت ، مي توان حتا تلاش كردو تاويل شاعر را از واقعه ي جنگ به دست داد ، … اما و كماكان به اعتقاد من ، بنياني ترين دستاورد شينما و موفقيتش در خلق واقعيتي كاملن ادبي است و گفتن در باره ي اين دستاورد است كه زباني مي طلبد كه به سادگي قابليت تعميم به حيطه هاي ديگر ـ فرامتني ـ را ندارد. اين نكته مي بايستي نقطه ي قوتي محسوب شود چون نشان مي دهد كه عبدالرضايي با وقوف كامل بر اين امر عمل مي كند كه ادبيات قرار نيست ابزار ساير حيطه هاي فرا متني مانند جامعه شناسي ، علوم سياسي و غيره باشد و شينما نيز قرار نيست به نتايجي دست يابد كه به طور مستقيم قابل ترجمه به زبان حيطه هاي ديگر باشد.

                                                              

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.