كارناوالِ
شورش در متنِ شعر
نقدِ سعيد احمدزاده
اردبيلي بر شعرِ
آيدين ضيايي
1
«من»، به عنوان يك
مدلول متعالي به
تمامي در متن آيدين
ضيايي رنگ ميبازد.
مدلول متعالي،
مفهوميست خود بسنده
و خود خاستگاه كه
فرآهم آورندهي
معنايي نهاييست.
برخلاف ساير مدلولها
و دالها كه معنايشان
براساس تمايز و
نسبتمندي ميانشان
حاصل ميآيد، معناي
مدلول متعالي از درون
خودش سرچشمه ميگيرد.
چنين مدلولي همواره
ميكوشد تا در مقام
يك داور نهايي و بر
حق در ميان نشانهها
باقي بماند. آنان كه
به وجود چنين مدلولي
ايمان دارند آن را
ضامن معنا و هستي
خويش ميدانند و بر
مبناي آن جهانشان را
بنا ميكنند. اشياء،
مفاهيم و ايدهها و
نيز مردمان تنها آن
هنگام در جهان «من»
معنادار ميشوند كه
«من» آنان را از صافي
يك مدلول نهايي و يكپارچه
عبور داده باشد. «من»
در متن آيدين ضيايي،
كليتي حاضر نيست.
مدلوليست كه انفجاري
بزرگ را از سر گذرانده
است و در آميزهاي از
دو ساحت خودآگاه و
ناخودآگاه، دائمن دچار
گمگشتگي و دگرديسيست.
«من» شاعر، «من»
خواننده و «من»هاي
روايتگر شعر، در اين
دگرديسي پنهانگر، از
«خود بودن» رهايي مييابند
و اين رهايي، مدلول
متعالي «هويت» را از
بنياد فرو ميريزد.
گريز از «خود بودن»،
شايد همان كنش رهاييبخشيست
كه پارههاي متجانس و
متناقض را در پهنهي
متن، در كنار هم مينشاند،
در هم فرو ميبرد و
محو ميكند تا باز در
فرصتي مناسب «سفر»
آغاز شود.
شعر آيدين ضيايي،
روايت سفري است براي
عبور و گذشتن از «متافيزيك
حضور»، براي گريز از
آن چه بودهايم، براي
پيوستن به آن چه در
آيندهاي نامعلوم
خواهيم بود (؟)، تا
لذت حاصل از «ناتمام»
در جانمان تكثير شود.
اين گريز از هويت،
مفهوم شعر را نيز دچار
نوعي انتشار و گمگشتگي
ميكند. در واقع شاعر
با كشف آن همه كه از
آن او نبوده و هرگز
نخواهد بود، به آن
اندكي كه از آن اوست
راه ميبرد.
2
شعر آيدين ضيايي در
بستر روايت شكل
ميگيرد. روايت كه گاه
«منطقهي پرواز
ممنوع» براي شعر
ناميده ميشود، در
متن او، به آرامي در
شعر متولد ميشود، در
سياليت اثر پخش ميشود،
در عمق فرو ميرود و
دايرههايي بر سطح آب
باقي ميگذارد. با
اين حال شعريت متن
زايل نميشود و شعر
بارور ميشود. حضور
روايت در پس پشت زبان
و شكلگيرياش در
رفتار با زبان، بر
لذت متن ميافزايد.
روايت آيدين ضيايي،
روايتيست بر گذشته
از پيچ و خمهاي تو
در توي عصر مدرن، گاه
سرخورده، گاه سركش،
با دلزدگيها و
اميدهايش تا «من»
خواننده با واپاشي در
«من»هاي پاره پارهي
زبان، دستنايافتنيتر
شود.
شعر او بر طنابي
باريك قدم ميزند،
ولي تعادلش را از دست
نميدهد. به هر تقدير
روايت در زير قدمهاي
او باريك و باريكتر
ميشود و ساحت متن
عميق و عميقتر.
رفتار شاعر با زبان،
روايت را در سراسر
شعر ذوب ميكند اما
ناپديد نميكند.
3
آن چه افزون بر روايت
در شعر آيدين ضيايي،
قابل تأمل است، آميزش
سخنها و گفتمانهاي
نامتجانس در ساحت شعر
است. شعرها به شعر ـ
متنها نزديك ميشوند؛
به متوني «دورگه، چند
رگه».
به گفتهي والتر
بنيامين: «ما در
ميانهي تحول بزرگ
صورتهاي ادبي هستيم.
نوعي فرآيند ذوب كه
طي آنها بسياري از
تقابلهايي كه ما
عادت كردهايم بر
مبناي آن بينديشيم،
دارند قدرت خود را از
دست ميدهند».
آن چه در پي اين امر
در شعر آيدين ضيايي،
يافت نميشود جداييهاييست
كه افلاطون گفته است:
«گفتمانهايي كه كار
كشف و انتقال دانش را
برعهده دارند، نبايد
با گفتمان غيرمسئول
هنر مخلوط شوند». او
هوشمندانه اين «نبايد»
را در ساحت شعر زير
پا ميگذارد.
بنابراين شعر نيز ميتواند
تبديل به متني ناخالص
شود. متني غيرقابل
طبقهبندي، متني در
خدمت بياثر كردن
مركز خود، متني سيال
و ناتمام به دليل
حضور غيرمنتظرهي
نيروهاي گريز از
مركز.
آيدين ضيايي با قرار
گرفتن در بيرون از
شعر، نگرانياش را از
شكلگيري قطعههاي
متناقض بيان ميكند.
حركت از ژانري به ژانر
ديگر، از «من» به ديگر
«منها»، از كانون
زمان حال به نقطهيي
ديگر در گذشته و
نقطهيي نامعلوم در
آينده.
4
يكي از مهمترين ويژگيهاي
شعر مدرن، پيونديست
كه شاعر معاصر بين
مفاهيم و اشياء ايجاد
كرد، چنان كه در شعر
هيچ دورهيي به
اندازهي شعر مدرن،
به چنين وفوري ژانرها
به درون شعر راه
نيافتند. آيدين ضيايي
نيز، در شعر خود را
به روي ژانرها باز
ميگذارد، منتها، ژانرهاي
به كار برده شده در
شعر او، به كار
برقراري ارتباطي
معنايي نميآيند.
زيرا ژانرها، اين جا
فقط نشانهاند و از
برخورد ژانرها با
يكديگر ساختي معنايي
پديد نميآيد. همان
دم كه گمان ميكنيم
به مفهومي رسيدهايم،
همهچيز از هم ميگسلد
و اين از هم گسيختگي،
مرتب تكرار ميشود.
به اين ترتيب از يك
طرف تار و پود شعر در
لايههاي فراوان
بافته ميشود، از طرف
ديگر تعادلي كه با
انفجار به هم خورده
بود، بار ديگر نمايان
ميشود. اين انفجار /
تعادل را در سطح واژهها
حتا ميتوان جستجو
كرد.
چنين است كه شعر چنان
ابعاد گستردهيي مييابد،
كه قائل شدن معنايي
واحد را براي آن
امكانناپذير ميكند.
يعني انفجار، يك بار
ديگر در روند
معنايابي خود را نشان
ميدهد. مهم اين است
كه ما در كدام سمت
اين انفجار ايستادهايم
و فاصلهمان با آن چه
قدر است. اين انفجار
در دل هر شعر رخ ميدهد،
و علارغم آن هنوز
همه چيز را ميبينيم
كه در توازن كامل است.
شعر بعدي، هميشه چيزي
از شعر قبلي را در
خود دارد. انگار در
هر انفجار نطفهي شعر
بعدي بسته ميشود.
5
در شعر آيدين ضيايي،
آن وجود حفظ كنندهي
عالم، منفجر شده است
و تكههاي حاصل از
اين انفجار، همچون
نشانههايي نمادناپذير
به همهي اطراف پراكنده
شدهاند. به اين
ترتيب نه تنها بين
نشاندهنده و آن چه
قصد نشان دادن آن است،
از همگسيختگي ديده
ميشود، بلكه نشانهها
نيز از پذيرفتن بار
معنايي سر باز ميزنند.
سخن از پذيرش نيستي
نيست. هم حال، هم
فراموششدگي، هم بودن،
هم نبودن اين جا وجود
دارد. تماميتي نه، كه
تكه تكههاي او؛ يكپارچگييي
نه، كه آميزهيي از
اين تكهها؛ «من» تك
و تنها نه، كه حفظ
«من» در «ديگري» وجود
دارد و درك اين همه
از پس پيوندي كه گويي
فقط لحظهيي پاييده
ميسر شده است و مگر
نه كار شاعر جمعآوري
تكه تكههاي آن
انفجار بزرگ است در
يك جا، و گره زدن
آنها به يكديگر؟
پرسشي كه پس از
خواندن و بازخواندن
مكرر شعرهاي آيدين
ضيايي براي من مطرح
ميشود اين است كه
شاعر در كجاي اين
شعرها ايستاده است؟
آيا او پشت هر واژهي
هست و نيست ايستاده
است يا تكه تكه شدن
يك تماميت است و عدم
امكان دوباره كنار
يكديگر آمدن تكههاي
آن؟
بهتر است اين نوشته
را با سخني از رولان
بارت تمام كنم: «چيزي
كه باعث پيوند
نويسنده يا شاعر با
جهان ميشود، انتخاب
روش نيست، به عكس گريز
او از اين انتخاب است.
جهان الگويي از پيش
ساخته و پرداخته نيست.
علت وجود ادبيات همين
است.»