در
آوای
باتلاق
حاشیه ای بر " عقب
مانده "
مجموعه شعر علی سطوتی
قلعه
انتشارات تهران صدا
فرهاد
اکبرزاده
به راستی
ادبیات موضوع نقد می
ماند، امّا نقد
ادبیات را
آشکار نمیکند
موریس بلانشو
در وراء و بطن هر
گزاره زبان حکمی
مستقراست که از
رابطه ای مقید با
جهان در قالب احکام
کلی خبر می دهد راه
یافتن به بطن این
احکام و به نوعی ساده
سازی آن در کلیتی
قابل درک از سویی
نیاز به داوری دوباره
و احکام دیگر دارد و
از سوی دیگر موضوعاتی
مثل فردیت، عدم ترجمه
به شبکه معنایی؛ صدق
و کذب و .. را به
چالش می کشد.
گریز از این داوری و
حکم انداری ها تنها
می تواند در آنچه
هوسرل "اپوخه" می
نامید تجلی یابد.
اپوخه با گریز از
تقابل سوژه و ابژه
دکارتی با درون
پرانتز قراردادن
مفاهیم : تعلیق حکم
وداوری،از مدار خارج
کردن، امتناع ، کنار
گذاشتن ، ملغی کردن،
بین الهلالین
قراردادن ، از بازی
خارج کردن ، خودداری
از موافقت ، نفی و
حذف - را که همگی
ترجمه های این اصطلاح
اند پیشنهاد می کند.
اپوخه فلش های روایی
را عقیم کرده و تقویم
و انجام را در حالتی
معلق و مختل وا می
گذارد. ولی نکته
اساسی در این باره
این است که
« اپوخه آنچه را که
طرد می کند حفظ می
کند». تعمیم این
وضعیت به سازو کار
های زبانی "شخصیتی
نگه دارنده" را به
بار می آورد. روایت
ساختار تازه ای در
بطن گزاره ها می یابد
و به گونه ای در خود
ضد روایت را تولید می
کند و جریان را در
حالت تعلیق و
ماندگاری قرار می
دهد. شاید بتوان به
بهترین شکل برای
نمونه در این مورد از
استعاره " باتلاق"
استفاده کرد. اپوخه
کردن تصویر مشوش می
سازد. فضایی در خود
ماندگار، عقب مانده و
در عین حال معاصر(هم
زمان).
تعلیق و خلسه های
زبانی که شطحیات را
یادآور می شوند در
این گریز از منطق و
خاستگاه ایدئولوژیک
زبان شباهت های ذاتی
می یابند. این فرایند
را هم در بطن هر
گزاره و در شکل
افراطی تر می توان در
مجموعه شعر علی سطوتی
قلعه به کرات دید
آنجا که با باساختن
مصدری جعلی از یک اسم
به ترکیبی چون
"چناریده " مواجه می
شویم این فرایند
سرکوب گرا را در حد
اعلای خود خواهیم
یافت. چناریده. از
مصدر چناریدن که از
اسم چنار + یدن
حاصل شده روح کلی یک
وضعیت اخته یا سرکوب
شده را به نمایش می
گذارد که محصول
مستقیم سرکوب دستور
به وسیله دستور است
این وضعیت انارشیستی
نسبت به زبان که
خوانش را به سمتی سوق
می دهد تا از محمول ،
مضمون و مفهوم به سمت
حامل یا همان زبان
چرخش کند چیز تازه ای
در زبان فارسی نیست و
می توان برایش
آبشخوری حداقل چند ده
ساله متصور شد و نَشت
آگاهی هوسرلی
به این مجموعه شعر را
به شکلی زیر چشم
داشت.
و چرا چنار باید به
این ترکیب دچار شود ؟
سئوالیست که مارا به
سمت گزینش دقیق در
ترکیب سازی سوق می
دهد . دلیل ساده است
ظرفیت تصویری و
کارکرد "خنثی" چنار
در فرهنگ عامه. وهمین
لحظه جایگزین شده
(اشاره به گزینش و
ترکیب در پیشنهادات
فرمالیستی ) لحظه
ایست که شاعر را قادر
می سازد تا از تقابل
بیرون به دورن به
درون پرانتز گریز زده
و خود (من) و جهان
پیرامون را (جهان من
) درون فضایی محصور
بکشاند و چنان از
دیدرس بگریزد که هر
اشاره قطعی را با
واسطه ای به گمانه
ای نسبی و با واسطه
تبدیل کند.
( بیماری من کلمه ای
است که تنها می ماند
و از قول من هر چه
قدر که می خواهد می
میرد
شاید اتاقی است که جا
می ماند
در را به روی خودش می
اندازد
و در سایه های نزدیک
صبح رنگ می بازد.
شاید از افتادن چیز
دیگری باشد
ریختن در شکاف تن
و با نسیمی که از
شمال می زند رقصیدن
در این میانه طوری
گره می خورم که با
دهان هم وا نمی شود
8)
از سویی دقت در
جزییات و بردن گزاره
های یک مجموعه شعر
زیر ذره بین یک فرا
دستور هر چند ابهام
های مربوط به بعضی
عملکرد ها را تعدیل
می کند از سوی دیگر
با جنبه های
زیباشناسانه اثر در
تخالف قرار می گیرد.
ولی بررسی خوانش
بعضی گزاره ها با
برخی احکام می تواند
به فاصله لازم برای
خوانش های دیگر مجال
دهد. گزاره هایی مثل
: درخلال دندانهام
برنامه داشت - کرم
ها از پرتاب خستگی
ام بیرون می افتادند
- با مادرش خستگی می
کند - و ...
می دانیم که در تقسیم
بندی هگل میان انواع
حکم در علم منطق ،
عباراتی چون" روح
قرمز نیست"، "گل سرخ
فیل نیست" یا" فهم
میز نیست" احکام نا
متنهاهی (سلبی)
نامیده می
شوند.عباراتی چون "
روح یک استخوان است "
یا" خوردن دهان است "
نیز از زمره همین
احکام اند که هگل
آنها را "احکام محمل"
می نامد. به گفته هگل
حکم نامتناهی حکمی
است که در آن حتی شکل
حکم کنار گذاشته می
شود و نکته جالب
ماجرا به این بر می
گردد" قرار بر آن است
که این یک حکم باشد،
و در نتیجه حاوی یک
رابطهء موضوع ومحمول
، لیکن در عین حال
بناست که چنین رابطه
ای در آن موجود
نباشد. با توجه به
این نکته که کارکرد
هر حکم چیزی نیست مگر
قرار دادن موضوع یا
امر خاص تحت شمول
محمول یا امر کلی و
عنایت به این نکته که
تصدیق اولی به منزلهء
عضو یا عنصری از دومی
در مقام یک مجموعه.
در این شرایط احکام
تحد لوای وضعیت قرار
گرفته اند که به گونه
ای تن ـ من
–
وجهان را به واکنش
تشدید شده در حالتی
ایستا و یا به عبارت
دقیق تر" خنثی" می
خوانند.
در این حالت جهان به
صورتی متضایف و
همبسته با اگاهی من
–
به مثابه جهانی که
برای من وجود دارد- و
یگانه معنای جهان نیز
همین است نمود می
یابد
شاعر "عقب مانده"
خود از تفاسیر ایجاد
شده در متن خویش عقب
می ماند و به گونه ای
میتوان به این اقتصاد
عقیم اشاره کرد که در
"عقب مانده" چیزی که
داده می شود بیشتر "
نگه داشته می شود" و
با ایجاد همین فاصله
دراقتصاد زبان و
تاکید زیاد بر پیام
به عنوان سومین قطب
در مثلث فرستنده
وگیرنده استقرار می
یابد.
کودکی ام میان درخت
ها تاب می خورد
و گاهی چنان دیر می
کند که من رفته ام
تنها آتش سیگاری می
تواند به خیابان بکشد
فاکتور های شعر علی
سطوتی قلعه را نمی
توان دقیقان با
مولفه های شعر حجم
یکسان انگاشت و لی می
توان نمودی از آگاهی
و پسائی را در ان
یافت که آن عادت شکنی
های بیانی؛ ایجاد
تصاویر نا متعارف،
ایجاز و فوریت ها را
به مرحله دیگری از
عملکرد ارتقاء داده
اند. هر چند که این
ارتقاء نیز بیشتر از
هر چیز بر موقعیت در
زمانی استوار است.
چیزی که در"عقب
مانده" بیشتر از هر
چیز با مخاطب خود بر
خورد می کند نوعی
وحدت موسیقایی به سمت
سرکوب کلمه در یک
آوای مقتدر است و
همین امر موجب می شود
تا حشوها به عنوان
پاگرد های موسیقایی
بر دلیل وجودی خود به
خصوص در مورد حروف
اضافه و ربط (گاهی
جابه جایی یک حرف
اضافه موسیقی را به
لحنی شخصی نزدیک می
کند ) تاکید کنند.
عزم شاعر در جهت
نشاندار کردن زبان
وبه گونه ای به رخ
کشیدن وضعیت خاص یا
بهتر است بگوییم
خصوصی، تمرکزشدیدی در
حوزه ضمایر یافته است
و تمام این تمرکز را
برکانون یک من ، یک
تن و یا شاید یک دهان
باز تابانده است و از
همین جا می توان به
وجهی کلی و در عین
حال وجودی مجموعه
گریز زد و بر
"انباشت" من و تن
وتُن (لحن ، آوای
مسلط پیشنهادی)
دلیلی موجه یافت.