دوست
هرمز علیپور
باز باید بگویم من؟
همین که نگران روزهای
شما هستم
چگونه مطمئن باشم
و خاطر جمع
که پیش هم خواهیم بود
اکنون که باران
دیدگان ما به وصف
نمیآید.
ا
باز باید بگویم این
را
همین که چراغ چشمهای
دوست
دور میشود از من
سردردهای غریب من
آغاز میشود
آخر تمام این روزها
یکی نبود
و من انگار که شعری
نگفته باشم
و اینکه از نسیم زخم
میپذیرد دلم بی تو
این هم اغراق نیست
دیگــــــــر.
ا