…
يا…
اما…
و…
در
ابتدا شك كردم شايد
به گونهاي غياب
باشد،اما غياب هم در
اين سيستم معنا
نميشود. حتي اجراي
نااينهماني و
بيهويتي مثبت در ضد
شعر پساهفتاد نيز در
اين مجموعه قادر به
اجرا نيست، كشش
طولاني و اجباري متن
هويت اوست كه جا به
جا ادعاي بي هويتي
ميكند ومبلغ بي
هويتي است، يعني
ناراضي نيست، بلكه
همان را تكرار
ميكند، نه اجراي
آدورنويي نا
اينهماني، بلكه خود
هويت امر بيهويت
وتائيد آن هست كه
تبديل به ((رفته بودم
به صيد نهنگ)) مي
شود.
در
ابتدا منتقد در برابر
امر خنثيي ((رفته
بودم به صيد نهنگ))
مدام به قول لاكان
تبديل به ناظري سترون
ميشود ودر آن موًلف
يا متن اربابي سترون
است كه ضربههايش
زياد به من نميرسد
اما آرام آرام در
مراحل بعد، وقتي كه
از ناظر سترون بودن
فرار ميكنم آزارم
ميدهد، گزاره هاي
خسته كننده وطولاني و
بي معني كه بي معنايي
وتهي بودگي و
شكستگیهاي بيروني
راتائيد مي كند، نه
اجرا. پس ارباب سترون
((رفته بودم به صيد
نهنگ)) سترون است، در
ابتدا نه به من حمله
ميكند ونه در آغوشم
ميگيرد بلكه وضعيت
بيرون را تائيد
ميكند. پس ارباب
سترون غير از ظاهر
مدرن وبنيان افكنش
(در گذشته) با كنش
هاي دور ريختن هاله
واز تئوريهاي كندني
وآنارشي پرداز خود به
باطني تائيد كننده،
دور ازدسترس و به
راحتي بايد گفت به يك
هاله ضخيم محافظه
-كار تبديل ميشود
.ديگري يا من بايد به
ناآگاهي خود اعتراف
كنم، نه مولف آگاه
متن. متن،مجبوري
ناآگاهست كه با
طنابهاي ارباب كشيده
ميشود،ارباب ميداند
كجا بيشتر اطناب كند
و كجا كمترومدام
دالها را زجر ميدهد
تا من يا ديگري
ندانيم كه چه چيزي
نوشته ميشود زيرا
اصلاً چيزي نوشته
نميشود و تنها حكم
است كه گفته مي
شود.به قول
((ژيژك)): ((ما فقط
تا زماني مي توانيم
خود را سرگرم جنگهاي
مخفي خويش سازيم كه
ديگري نسبت به آنها
آگاه نباشد)). تنها
چيزي كه من با تمام
نافهميام ميفهمم،
توتاليتاريتهي مولف
بورژوا و بردگي دال
يا پرولتاراست،يك
آگاهي ماركسيستي كه
آرام آرام پس از در
آمدن من ازهالهي
ناظر سترون بيشتر
ميشود و رويه
انتقادي اين متن را
تشكيل ميدهد.
متن
خوانده نمي شود، زيرا
من نميدانم كه چيزي
روبرويم هست يا نيست،
البته بيشتر
نيست.سكوت من در
مواجهه با اين متن،
تائيد ارباب سترون
اين متن است، ستروني
كه در اين كتاب به
جرات بايد گفت نبايد
ارباب سترون باشد و
سترونياش كافي
است.كتاب كه باز مي
شود، باز كننده آغاز
ناداني خود را باز
ميكند.ارباب به ما
فشار نمي آورد، آسيب
نميرساند ولي با كنش
خنثيي خود، تنها
انتظار واكنش خنثيي
ما را دارد وآرام
آرام شروع به نيش
زدنهاي خود ميكند.
تزريق زهر ناداني
وفلج كنندهي خلاقيت
سوژهي روبروي سوژهي
بزرگ،نه نوشتار.
لاكان به معنا
ومنظوري ديگر مي
گويد: ((ديگري همه
چيز را نبايد بداند))
و اين جا من اين جمله
را با معنايي ديگر در
مواجهه با اين مجموعه
مي آورم:
((ديگري هيچ چيزي را
نبايد بداند)) و
دقيقاً ((رفته بودم
به صيد نهنگ)) تناقضش
اينجاست كه در مواجهه
با ديگريست كه شكل مي
گيرد، ديگري خنثي،
شكل،شكل يك ايدئولوژي
كاملاً ديكتاتور و در
عين حال خنثي و
محافظه كار. يك توليد
زور، توتاليتر شعر،
تناقض عجيبي كه
مترادف با وضوح دروغ
است، زور زدن دالهاي
مولف به دالهاي ديگر
همان مولف خاص.
((رفته بودم به صيد
نهنگ)) بي معنايي امر
بيمعناست كه باز
بيمعناست وباز بي
معنا. زن ها يا
دالهائي افسرده و
رواني شده كه بوسيله
دالهاي
كمكي((و))،((كه))،((هم))و
با
هم ازدواجهايي خنثي
ميكنند تا تنها طول
بكشند.((اين صفحه
بايد پر شود))اين
جمله را هيچ دالي به
خودش و ديگري لزبیاش
حتي حق ندارد بگويد،
بلكه تنها مولف است
كه به دال ها فرمان
وزور ميراند، كه
برويد. مثل اينكه يك
اتاق به دو زوج
مادينه حكم ازدواج
اجباري ميدهد تا فقط
فضاي خودش را پر كند.
دالهاي تنها، صرفاً
تنهايي كه فقط زور به
آنها ميزنند وآنها
را هل ميدهند البته
فراموش نكنيم
ارباب(مولف)تنها يك
نفر است، بدون هيچ
ديالكتيكي.
مار
موتيف اصلي مجموعه به
عقيده من همان ارباب
است كه براي مخاطب،
در ابتدا سترون است
وبراي دالهايش از
ابتدا ناسترون. متن
به ظاهر حاصل يك كنده
شدن است، يك ريزش از
هالهاي به نام سنت،
اما اين كنده شدن از
هاله نيز امري بي
معناست،زيرا برايش
سنت امري بيمعناست.
شعر
هرگز روبروي ما نبوده
است، اعلام مرگ ماست،
نه خودش، همانطور مرگ
تكثير، تخيل و