این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

شعری از علی باباچاهی   

 

 

چاه نفتم را گم كردم در خواب هايى كه سر بسته بود
از كبريتى كه يخ زده شعله ورم در وسط قطب شمال
خيال مى كنى افتاده اى از وسط زين اسب
محبوبت را هم كشان كشانده اى بر ترك زين اسب
در وسط قطب شمال.
قدت به هفتاد و پنج سانت آدمِ برفى هم كه برسد
دندان عقل و سر درنمى آورى از قطب شمال
دنبال تو اى _ راه افتادم اى-
لرزش فك هاى من از تاريكيِ دهان من از
جنس جرقه هايى بوده
بوده كه اهل هوا شايد از-
در تنِ تو مى مى مى پراكنند
در وسط قطب شمال.

شبيه پارس سگ هم نبوده / نيست
بمبى كه در وسط قطب شمال منفجر نشده
از قدم به قدم برمى دارم با احتياط
قدم از روى سرِ  جن _ جانوران يخ زده اى كه زده اى كه
تا چاه نفتى كه گم شده / رفتى كه؟
و افتاده اى از وسط اسب.
درنمى آورى از قطب شمال / دندان عقل و سرى كه براى چه كسى تير بكشد؟
آدم قطبى روى سيم برق فقط راه مى رود
روى چاه نفت گم شده ى من جرقه بازى مى كند
راضى مى كند مرا به اين كه هيچ مورچه ى ماده اى
اين قدر ساده نيست
كه پس بدهد گوش دراز و بريده ى عاشقى
كه شراب هفت ساله شده


آبان ماه ۱۳۸۳