www.poetrymag.info
امروز ِ دیگر
علی باباچاهی
فردا
امروز دیگری است
از هفت صبح / وسوسهی چیدن نرگس هایی در
خیال
و دست ها که معطر / و سفید از شکوفه های
نارنج در خیال
و گام ها که صدا می زنند کاج و صنوبرها را
در خیال.
تا در خیال قفل به در می زنی
و خانه به دست خدا می سپاری
حتا کلید را به دست ابری ولگرد
با عشوه های ابرچه خواهی کرد
وقتی که پشت شیشه های اتوبوس
نیز
از سر ِ تو دس بر نمی دارد
اما هنوز دلبری باران در راهست
وقتی به ایستگاه رسیدی
چتری بنفش منتظر توست
چیزی عزیز که یکبار...
باران که خیس...
تا چارچوب پنجره ای منتظر
طی می کند کنار تو قطعا"
سه چار کوچهی پیچاپیچ
و می نشیند آن وقت
عمدا" درست
رو به روی تو
از هفت ِ صبح / از دمیدن ِ نرگس هایی در خیال
تا پنج عصر / تا ادامهی نارنج در خیال.
امروز
اصلا"
اسف انگیز نیست
کاری به کار غیر
کاری به کار مرگ نداری
و آگاهی تسلیت روزنامه ها
و فردا
از هفت صبح
امروز دیگریست
وقتی به ایستگاه رسیدی...
|