پانزده شعر از ریچارد
براتیگان
ترجمهی ِ سعید
احمدزاده اردبیلی

رنگ از شروع
فراموش کن عشق را
میخواهم بمیرم
در طلایییِ موهایت
در قرن بیستم زندگی
میکنم
در قرن بیستم زندگی
میکنم
و
تو این جا کنارم
خفتهای
خوابت که میبرد
ناشادی
نمی توانم از این
کاری بکنم
احساس می کنم نا
امیدم
صورتت به قدری زیباست
که ناگزیرم از توصیفش
و
هیچ راهی نیست که
وقتی خوابی بتوانم
شادت کنم
درعشق باران می بارد
نمی دانم چیست
اما به خودم بدگمانم
وقتی شروع میکنم
دوست داشته باشم
دختری را زیاد
سان فرانسیسکو
این شعر یافته شده
است نوشته شده روی
پاکتی توسط ریچارد
براتیگان در
رختشویخانهیی در
سانفرانسیسکو
مؤلف شناخته شده نیست
هیچ وقت این قدر نجیب
نبود برایم قبلن
آب شیرین دهانت انگار
قلعهها درعسل آبتنی
می کنند
هیچ وقت این قدر نجیب
نبود برایم قبلن
دور آلتم را
قلعههایت دور
میزنند
مثل نور آفتاب بر بال
پرنده ها
فقط چون
فقط چون
مردم ذهنت را عشق
دارند
یعنی نه این که
تنت را هم
باید دارند باشند
شعر ِعشق
قشنگ است خیلی
که صبح بیدار شوی از
خواب
تنها
و
مجبور نباشی بگویی
دوستتان دارم
به کسانی
وقتی دوستشان نداری
دیگر
لطفن
به من فکر میکنی
طبق معمول
چنان که فکر میکنم
به تو؟
رمئو و ژولیت
بمیری اگر برایم
می میرم برایت
و
قبرهایمان انگار که
دو عاشق می شورند
لباس هایشان را با هم
در رختشویخانه
اگر تو صابون بیاوری
سفید کننده اش با من
در روزهای کامل
ایستاده ایم
در روزهای کامل
ایستاده ایم
و
ازماشین پیاده شده
ایم
باد موهایمان را
برانداز کرد
به سادگی یِ همان
ساده بود
من برگشتم که چیزهایی
بگویم
کشف
گلبرگ های ماده گی از
هم باز می شوند
مثل کریستف کلمب
در درآوردن کفش هایش.
از دماغه ی کشتی در
لمس دنیای تازه
زیباتری هست؟
شعر قشنگ
در لس آنجلس به بستر
می روم
با فکر تو.
چند دقیقه پیش که
شاشیدم
به آلتم نگاه کردم با
مهر
این که امروز دو بار
در تو بوده
حسی زیبا به من می
دهد
کوه های آلپ
واژهیی
انتظار...
بهمنی از واژه ها می
شود
اگر در
انتظار...
زنی باشی
تحقیق کوتاهی در رفتن
رویاها جان که
میگیرند
زندگی جان به میدهد
رویاها رفتهاند پس
زندگی رفته است هم
چاله ی گِل و شِل در
اوایل بهار در گوشه
ای پرت
آن چه حس میکنم
است این