اسیزی
شب ِ اومبریایی.
شب ِ اومبریایی با
نقره ی ناقوس و برگ ِ
روغنی.
شب ِ اومبریایی با
سنگی که تواش به
اینجا آورده ای.
شب ِ اومبریایی
با سنگ.
بی زبان، آنچ به
زندگی پا گذارد، بی
زبان
کوزه ها را کوزه به
کوزه کن، بی
امان.
کوزه ی سفالی.
کوزه ی سفالی که بر
گرده اش دست ِ کوزه
گر رویید.
کوزه ی سفالی که دست
ِ سایه ای برای همیشه
مسدودش ساخت.
کوزه ی سفالی
با خاتم ِ سایه.
سنگ، آنجا که
نظراندازی، گوش تا
گوش
بگذار که به درون
آید، به درون،
درازگوش
جانور ِ کندپا.
جانور ِ کندپا در
برفی که برهنه ترین
دست می افشاند.
جانور ِ کندپا در
جلوخان ِ واژه ای که
چفت و بست می شود.
جانور ِ کندپا که
خواب را از میان ِ
دست می بلعد.
نور، هاله ی نور، نمی
ساید زنگار ِ
غم
مردگان فرانسیس،
دریوزگی می کنند،
هنوز
هم.