اشعاری از پُل سلان

ترجمه حسین منصوری

 

 

 

خاطره ای از فرانسه

 

 

با من فکرکن: آسمان ِ پاریس، آن سترگ گل ِ حسرتی ...

 

دلها را از دخترکان ِ گل فروش خریدیم:

آبی بودند و در آب شکفتند.

 

در اتاقک ما باران بارید

و همسایه ی ما، مسیو لُه سانژ، باریک مردکی، آمد تو.

 

به بازی ورق مشغول شدیم

من

اختران ِ چشمهایم را باختم

تو

موهایت را به من قرض دادی

من باختمش

او

ما را درهم شکست

و از در بیرون رفت، باران به دنبالش.

 

ما

مرده بودیم

و همچنان

نفس می کشیدیم.

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.