سطح شبح در سفر پاک

پرویز اسلامپور     

 




از پر خفاش که حلقه‌یی برگیری
اینجا نشسته‌تر از سایه‌تی

از آنچه زاویه‌ی خاک را از فضا می‌کاهد



و تازه‌تر که بگویم
استخوان یک کولی کودکانه در قبری بلرزد
از حس یک زاویه تنگتر
 


،


و آنجا
جسد لخت می‌شود و از لبخند جدا می‌افتد
از صدایی که در دل می‌بندد
تا پاسخی دیگر دوباره‌اش به خنده بیاندازد
گویی این دایره
هر چند که گرداگرد است جهان نیست



،


او که بلند می گوید سایه از من دورتر می‌افتد
سایه از او دورتر می‌افتد
و زیر خاک حس استخوان صدا می‌کند


گوشت بی‌قواره تصویر ندارد
مثل خونخوار
در آینه



،

حس ِ پو ست خشکیده‌ست
اینجا
جسد که در خانه‌ها پنهان می‌شود


ظرف را بر می‌دارد
صدایی نا زک کشیده می‌شود
و انگشت جسد می شکند


،

تا اشا ره‌یی معنایی را در برگیرد
معنی‌ی اسکلت ِ این کوژرا
که از خاک بر می خیزد
و در آینه می‌ایستد

انگشت را به خود که بگیرد
اشاره تنها بر خود جا یز می‌کند
واین نهایت تواضع اوست



،


و آنجا بخار از شیرهای وحشتزده بر می‌خیزد
تور که می‌افتد
ما ده‌یی به خود می‌پیچد
و خود را در چنگا لهای خود می‌بیند


این جا دو گویی همواره‌ست
اینجا که شیرهای و حشتزده بر جسد های آب نشسته‌اند


مخرو طه‌ی بی هسته‌ی رو شن


،

از کجا این همه بی خبر می‌چرخد
این همه می‌چرخد تا
در یک جرعه بترکد

آنگاه که می‌نگرد و تنها خود را می‌یابد



،

پس می ماند
ودورتر که می‌شود
معنا یی دقیق می‌یا‌بد آنگاه



در خود می‌ایستد
و ایمان میآرد

 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.