www.poetrymag.info
اپیزود
ناصر
فاخته
در ایستگاه ها
به هم می رسیم
بر دو سکوی
معکوس میان رفتن و بازگشتن
و منتظر می
مانیم تا قطار از صفحه ی مدور ساعت عبور کند
تا ما از پله
ها
سرازیر
شویم
از گذرگاه های
موقت بگذریم
درهای روز را
باز و بسته کنیم
بی اعتنا به
ویترین هایی که ما را از ما می گیرند
بی آنکه بر
راز آستانه ها درنگی کرده باشیم
می گذریم از
کنار بعد از ظهر
بی مکثی
که عقربه ها را کُند کُنَد
مه ای که به
نگاهت بیاویزد
و چشم انداز
روز تعطیل
تهی شود از
تار و پود غروبی که
پله ها
را بالا بیاید
در
پاگرد پشتی مکثی کوتاه کند
و در
آستانه ی خانه پا به پا شود
همیشه چیزی از
ما بر سکوهای پشت سر جا می ماند
قطار تاریکی
را قیچی می کند و کوک می زند
ایستگاه های
میان راه تصویر تو را از من می گیرند
و مرا به شب
پس می دهند
چرخ ها درز
صدا را به هم می دوزند
دور می
شود قطار
نزدیک تر می آیی
دور می
شوم از من
به بدرقه ام می شتابی
در تارمی پاییز
تکیه بر ضلع روشن شب
انگشت اشاره
ات جایی میان درختها و سایه ها را دور می زند
تا به
پرهیبی از من برسد
که مانده با دست هایش
چه کند
جمع می شوی در
تنگنای دست هایم
کز می کنی
درون ترس هایت
ته می
کشی
تا می شوی
خمیده بر خودت
شکننده تر از
آغوش من و
طاقت این آینه
که تارت کرده است
جایی حوالی
طرحی از کودکی ات می یابمت
در حاشیه ی
روزی تعطیل
لبخندت حفاظی
می شود تا رو در روی نگاهم دوباره قد بکشی
سرما را
ازسرشانه های لاغرم بتکانی
روز را تمام
شده بپنداری
و بمانی که
این خاطره را کجا باید بایگانی کنی
هنوز در
آستانه ی رفتن مانده ایم
عقربه ها تیک
تاک نمی کنند در تقویم های کهنه
در
زاویه های بسته
ثانیه
های بدرود
مدام به
تاخیر می افتیم
در ایستگاه
های میان راه
بر سکوهای
معکوس
جایی میان آمدن
و
رفتن
شماره ها اما
متوقف نمی شوند
بی وقفه می چرخند
و جا عوض می کنند
مدام و بی
صدا...
بی
اعتنا به عادت های من و
بی تو که به
شماره ها اعتمادی نداشتی
بر حسب
عادت
به جای خالی
ساعت مچی ام نگاه می کنم و ناگهان می بینم:
برای رفتن
همیشه زود است