اين
شهر را براي يك نفر
ساختهاند فقط
خيابان؟ ... يكي
بيشتر ندارد
ايستگاه تا دلت
بخواهد
دلم ميخواهد تمام
دنيا را بكشانم
اينجا ... نميشود
پشت گوشيهایی كه
نيست
باز ميرسم به گوش
خودم
به صدایی كه نيست
اين شهر را به نام يك
نفر كردهاند فقط
نام گندهاي كه هر چه
نام را
اينجا «هميشه» يك
لحظه بيشتر نميشود
بين «همان» و «همين»
نميتوان سوار قطاري
كه نيست شد
شهري چنين
شايد به درد نقشهاي
ميخورد كه فقط
دستي كه نيست ميكشيد