نادیا میلهیِ
سَرگِرد را در آب و
صابون فرو میبَرَد
فوت میکند
و حباب میسازد،
من میان حبابها
میدوم و میبینم
که بعضی در دستهایم
میترکند
که بعضی در هوا گم
میشوند
که بعضی هم مثل
خاکهایِ شهرِ
مادریام
از سیمهای خارداری
که هیچگاه پیشبینی
نمیکردیم
عبور میکنند و دیگر
هرگز
به نفسهایمان
باز نمیگردند.