عکسی است که متن می شود

خوانشی بر " در متن عکس " های پرهام شهرجردی

آرش قربانی

 

Photo: Denis Darzacq

 

 

 

وقتی در متن عکس هایش را می خواندم گویی که تقریری بر عکس آمده  بود که خود را بر عکس ِ متن نیز تحمیل کند :

 

متنی که روبه‌روست، دربرابر ِ متن

نیست، بیرون از متن نیست. نوشته‌ای

است که با کلمه‌هایش. کلمه به کلمه‌،

متن است، کلمه به کلمه‌ی متن است.

عکس است ؟ عکسی است که متن

می‌شود، عکسی است که در متن می‌آید

و متونی را باز می‌کند. این عکس

متنی دارد، که باید در متن‌اش یعنی

در بطن‌اش- به دنبال متن گشت. این

متن ِ عکس است...

 

 حال من با ژانری تازه و با دو رسانه ی متفاوت و پارادکسیکال روبرو بودم : متن عکس و عکس ِ متن . پرهام شهرجردی این هر دو را در متن عکس یا عکس متن خود کنار یکدیگر می گذارد:

 

چرا ؟

چون می خواهیم مجموع باشد . می‌خواهیم با هم باشد. با هم خوانده شود. با هم دیده شود.

 

 مسئله در این نبود که از کجا آغاز کنم . می توانستم یکسره در آغاز عکس را بخوانم و سپس بی آنکه چیزی از این خوانش را به خوانش دوم تحمیل یا اضافه کنم عکس متن را هم ببینم . در این جا مخاطب می توانست به شکل پارادکسیکالی نوشتار را تماشا کند- همانطور که مثلا به یک عکس نگاه می کند  – و یا یک عکس را بخواند – همانگونه که یک نوشتار را پیش از این می خواند :

 

پس در یک نگاه، همه‌اش،کل‌اش، تمامیت‌اش را ببینیم، بخوانیم، ببینیم و بخوانیم، بخوانیم و بیینیم...  

 

 

 

متن عکس یا نوشتار نور

 

در متن عکس هایش با واریاسیون های عکس و متن روبرو بودم . واریاسیون هایی که جابه جایی عکس و متن را در خود رقم می زد ، نوشتار را جایگزین عکس می کرد و عکس را جایگزین متن. و حالا این مخاطبی که همیشه خود را در برابر عکس یک تماشاگر می دانست باید در می یافت که در این جا با نوشتار دیگری هم روبرو است که باید بخواند و هم بنویسد  : این عکس متنی دارد، که باید در متن‌اش یعنی در بطن‌اش- به دنبال متن گشت ... پس در آغاز از متن عکس می خواند . از این که عکس هم  نوشتار دیگری است ، یک نوشتار نور که با سایه روشن ها و تقریر رنگ ها نوعی دیگر از علایم نوشتاری را در برابرت قرار می دهد : بخوانیم این متن را. چه نوشته؟ چه می‌خوانیم از نوشته‌اش، از نانوشته‌هایش؟ بخوانیم‌اش. این متن است، این خواندنی است. این نوشتنی است ...

                                                                                         در متن عکس 1- پرهام شهرجردی

                                                                                            

مخاطب در متن عکس هایش با نوعی گراماتولوژی هم روبرو ست . بدین جهت که متن به تمامی خود را در خود متن و خود نوشتار به پایان می برد نه این که به توصیفی خارج متنی مثلا از عکس یا در نهایت تفسیری از مرگ دست بیابد . همه ی نشانه ها به متن و باز هم به متن ختم می شوند :

 

در تن ِ متن‌ات، تن می‌گیرم انگار، پا در متن‌ات می‌گذارم. پوست می‌اندازم در متن‌ات، جا می‌گذارم در متن‌ات، تن‌هایم را، پاهایم را، جا ...

                                                                                       در متن عکس 2- پرهام شهرجردی

    

 مخاطبی که در این متن ها از مرگ می خواند ازمرگی می خواند که فقط در متن است نه خارج از آن – یک مرگ متنی که بی شباهت به مرگ مغزی هم نیست. این مرگی ست که مثل فلزی اگر از متن خارج شود به سرعت می سوزد و محو می شود و لابد در دستان مخاطب هیچ تعریف ، هیچ توصیف و پدیداری از آن باقی نمی ماند .

 

این جای مرگ را که می گرفت، می شکست. این مرگ شکستنی بود، می شکست.

این جا مرگ تکه ای بود که تکه می شد.

این جا مرگی شکسته بود.

این جا آغاز ِ گسستن بود.

این جا تخدیر ِ مرگ بود.

این جا جایی بود که از جا کنده می شد.

 

 

عکس درست مثل سنگ قبری است که  به دروغ می گوید یک شی ، یک ابژه عکاسی شده ، یک مرده درپس این تصویر وجود دارد  . نوشتار هم  بی شباهت به  نوشتار یک سنگ قبر نیست با همان دروغ . نوشتاری که بر سطح صاف و تراش خورده سنگ حک می شود و اشاره ای ست به این که مردی ، زنی یا کودکی در این جا آرمیده . اما همیشه این دلهره ، این احتمال و این عدم قطعیت وجود دارد که در ورای این سنگ قبر در ورای این نوشتار هیچ مرده  یا جسدی را نیابیم . گراماتولوژی نوعی نبش قبر کردن وارونه است – نبش قبری که از عمق به سطح می رسد . نوعی نبش قبر که نشان می دهد مرده ای / معنایی خارج از این متن وجود ندارد و ما با زنجیره ی مسطحی از تفاوت و تکرار ها در متن روبروییم . در متن عکس های شهرجردی نیز نوعی نبش قبر است . نبش قبری که اعتبار معناهای پذیرفته شده  متنش را  تا سر حد ممکن با تردید مواجه می کند : این تردید که شاید جسد / مدلولی در ازای نبش قبر پیدا نکنی و دست خالی بمانی ... بدین جهت این مرگ شکستنی است ، چون این جای مرگ را گرفته ای و این جای مرگ یعنی سنگ قبری شکسته که به شکل متناقض نمایی جای تمام باور ما نسبت به مرگ را گرفته است: چرا که سنگ قبر مثل دالی استعلایی جای تمام مدلول خود یعنی مرگ را گرفته و دیگر مرگ را از قلمروی متنی خود – یعنی رابطه ی متنی سنگ قبر و مرده - خارج کرده . پس این مرگ شکستنی است چون نمی تواند مرگ باشد ، چون این مرگی در متن ِ فرهنگ مرگ است و این فرهنگ تنها در گستره ی بازی های زبانی آن متن- فرهنگ مشروع است نه در خارج از آن . درست مثل تصویری از یک پری دریایی که نمی تواند مصداقی برای آن در خارج از آن تصویر باشد . پس این مرگ نمی تواند آن مرگی باشد که در فرهنگ به اعتبار قبرستان ها ، تاریخ و اسطوره ها  پارانویای خود را برپا کرده و می کند. این سنگ قبرهای تکه تکه شده چه چیزی جز " تخدیر مرگ " اند. دلخوشی ما به گذشته ، تاریخ و مفهوم مقدس انسان ( یعنی نظریه انسان) به شکل مرموزانه ای به برپا کردن قبرستان ها متکی شده است . قبرستان ها را برپا می کنیم ، تاریخ را می نویسیم و در موزه ها به مرگی در آن جا اشاره می کنیم . مرگی که انگار جدا از من و در آن جا به من چشم دوخته و قرار است مثل گرگی گرسنه روزی مرا ببلعد . اما چه دروغی ! چه تخدیری ! مرگی در آن جا وجود ندارد که روزی در خیابان جلوی شما را بگیرد و بگوید آقا وقت شما تمام شده . تنها چیزی که ما از این فرهنگ مرگ  می شناسیم یک دال استعلایی است ، سنگ قبری است مثل یک عکس که می خواهد اعتباری باشد برای مرگ ، و چه اعتبار پوشالینی ... یا یک عکس مثل یک سنگ قبر که می خواهد بگوید این تصویری مثلا از پاتریس لومومبا ست ، از موسیلینی است یا مدرکی است که ثابت می کند یکی از اعضای حزب با جاسوسی در پایتخت ملاقات کرده ، اما عکس دیگر به قلمروی واقعیت تعلق ندارد و این مسئله فقط به خاطر مونتاژ عکس ها یا مجازی شدن ارتباطات نیست . مسئله در این است که این چیزی که عکاسی شده آن چیزی نیست که در بیرون از عکس وجود دارد . این تنها یک نوشتار نور است، یک وانموده  ، یک دزد که وانمود می کند مرد شریف است ...این جای مرگ را که می گرفت ، می شکست . این مرگ شکستنی بود می شکست ... من با مرگی گراماتولوژی شده روبرو بودم . مرگی که نمی توانستم نسخه ای برای آن در خارج از متن بیابم . هر جای این مرگ را که می گرفتم می شکستم . هر جای این متن را که می گرفتم می شکستم.این خود اجرای مرگ بود . مرگی غیر از خود مرگ ، بلکه مرگ ِ هر چیزی که می خواست مصداقی برای آن باشد ، تعریفش کند و مثل دزدی وانمود به شرافتمند بودن کند.  من در متن عکسی که تکه تکه های سنگ قبری شکسته را بازنمایی می کرد لابد باید به مرگ های دیگری هم در متن پرهام شهرجردی پی می بردم : مرگ ِ مرگ ( این جا آغاز گسستن بود ) ، مرگ نظریه انسان (این جا تخدیر ِ مرگ بود )، مرگ بازنمایی (این جا مرگ تکه ای بود که تکه می شد) ...   باید به شباهت سنگ قبر و عکس موشکافانه تر نگاه می کردم . این نصیحت فیلسوفانه  را در سراسر "در متن عکس" می خواندم :

 

این جا مرگی شکسته بود.

این جا آغاز ِ گسستن بود.

این جا تخدیر ِ مرگ بود.

 

اما دوباره باید ارتباطی را میان عکس ها با بن مایه ی اصلی متن هایی که پرهام شهرجردی در کنار آنها تقریر کرده پیدا می کردم : رابطه ی نوشتار و عکس ، رابطه و عکس ، رابطه ی سنگ قبر و عکس ، ودیگر رابطه های این متن ها که هیچ یک رابطه هایی تصادفی نبود . من مسئله ی وانموده ها ( نوشتار ، عکس ، سنگ قبر) و بحران بازنمایی  را به خوبی در این متن های سریالی می دیدم . 

 

 

در عکس متن

 

وقتی که کودک بودم در لابلای صفحات روزنامه ها فقط به دنبال عکس ها می گشتم و نسبت به متن ها کاملا بی تفاوت عمل می کردم . برای یک بی سواد هم نوشتار با یک عکس تفاوت چندانی ندارد . به هر دو نگاه می کند . چون نمی تواند نوشتار را بخواند . وقتی روزنامه ای را به او می دهی با تعجب صفحات آن را ورق می زند ، تماشا می کند و تنها چیزی که ممکن است نظر او را جلب کند اندازه ی فونت ها و عکس های آن است . اما این یک روی سکه است . اگر شما بگویید که این نوشتار هم یک عکس و یک تصویر است بلافاصله مخاطب باسواد ، مخاطب آکادمیک یا مخاطب کتاب مقدس در برابر شما قد علم می کند و می گوید من این علائم ، این مورچه های سیاه که کنار یکدیگر به شکلی منظم آرایش یافته را می خوانم پس عکس چیز دیگری است و متن چیز دیگری... من همیشه با این الهیات نوشتار مشکل داشتم .مطمئن بودم که تقدیس نوشتار نه به واسطه ی وجود یک کتاب مقدس که در نوشتار به وجود می آید و لاغیر ، بلکه از رودخانه ی دیگری می آمد . شاید این تقدیس به واسطه ی وجود یک اسطوره ی بزرگتر یعنی اسطوره وجود معنا ، واقعیت یا همان چیزی که دریدا متافیزیک حضور می خواند شکل گرفته باشد . نادیده گرفتن این که علایم نوشتاری خود نشانه های ِ نشانه های دیگری هستند همیشه گمراه کننده است  . اما  "در متن عکس " های پرهام شهرجردی مرا به سرعت متوجه روی دیگر این سکه کرد : یعنی عکس متن : عکسی است که در متن می آید... این که درعکس ِ متن چه می خوانی یا چه می بینی ؟ این که مثل بی سوادی به آرایش این فونت ها و علائم نوشتاری فقط نگاه کنم . این کار متن را برای من از معناهای گذشته تهی می کرد .  

عکسی است که متن می‌شود،

عکسی است که در متن می‌آید

و متونی را باز می‌کند ...

وقتی که دوباره به سراغ کتاب مقدس رفتم ، این بار دیگر فقط با نوعی علامت خوانی روبرو بودم ، چیزی که در نهایت از متن جز یک عکس متن که وانمود به خواندن آن می کردم و معناهایی که وانمود می کردم از آن برداشت می کنم چیزی باقی نمی گذاشت ...

..................

یک توضیح :

در آغاز که اولین در متن عکس های پرهام شهرجردی را می خواندم مطمئن نبودم که آیا شعری را دارم می خوانم یا قطعه ای فلسفی . نه می توانستم یکسره آنرا در قلمروی شعر قرار بدهم و نه این که از این قلمرو خارجش کنم . این متن ژانر خود را داشت و ضمنا استقلال خود را . با این همه مهمترین نکته ای که نمی توانستم از آن چشم بپوشم این بود که این متن ها به شیوه ای کاملا تجربی نوشته شده و بدین لحاظ یکتا و غیرقابل تکرار به نظر می رسد . تجربه هایی از این دست در بدترین حالت هم همیشه به توسعه ی زیبایی شناسی مخاطب و تحریک ذائقه ی او کمک خواهد کرد . از سوی دیگر پرهام شهرجردی بدون این که دست به تبلیغ نوعی تئوری خارج متنی زده باشد تئوری های نوشتاری اش  را کاملا در خود متن هایش به اجرا می گذارد و تولید تجربی آثارش گواهی بر این مدعاست .

با این همه مخاطب امروزی باید همیشه این مخاطره را قبول کند که چنین متن هایی  در بازتولید های آتی به سرعت یکتایی خود را از دست داده و با نوعی ساده انگاری و خودکاری تولید و مصرف شود . شعر موسیقی رضا براهنی در خطاب به پروانه ها ) و ما می شوپنیم ...) از این دست تجربه های متنی است که متاسفانه به مثابه مانیفست برخی از گروه های شعری ایران در آمده و مدام در دست تکرار و بازتولید است .

 بر این باورم که در فاصله ی انقلاب شعری آینده که معلوم نیست پس از انقلاب شعری دهه ی هفتاد کی  سر برسد ، این تجربه های متنی کسانی همچون پرهام شهرجردی است که ذائقه ی تنوع طلب مخاطب امروز را تا اندازه ای تحریک خواهد کرد .        

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.