هرمافروديت ۴

يا

نيمه‌ی اول ِ فوت بالِِ دو نيمه‌ایِ سه جنسيتی با احتساب ِ فوتِِ وقت

بابگ صليمی‌ضاده

 

 

 

» اشاره: این بخش از هرمافرودیت مشارکت ِ خواننده‌ای‌ست که با مولف، با  متن، با مولف و با متن، با مولفه‌های متن، هم‌کاری می‌کند.

مجله‌ی شعر

 

 

 

 

ملت ما بايد بداند که سه جنسی‌ها چهار دسته‌اند : من و سه جنسی‌ها.

ملت ما بايد بداند که با لب و لوچه ي امّت، بازی کردن عين ِ امّلی‌ست. علّت ِ ما بايد بماند که همان نکبت ِ ماست. و الّا ما که بدبخت نبوديم، فقط بد بوديم . آن هم با کلّي نذر و نياز که نيازی به نذری نداشت. خودش را برداشت و جنس‌ها را روی دست ِ بنجل گذاشت. باد کرد تا يادی کرده باشد از ملّتی که تاريخش مثلِ دندانِ شيری ِ شهری ريخت توی چاه .

ماه را در چاه ديدن که اينقدر شعربافی نمی‌خواهد همشيره !

 

« درسته که تو شهری در شهلی داری ولی نگرانِ اينم که کيرم بواسير بگيره »

 

آخه از هرچي کير و کوس ِ نديده‌ست سير شدم. وقتي هم که ديدم کير شدم ! به کيرِ عام‌الفيل که فيلي‌ترين کير ِ عامه‌پسند است قسم، که مثل ِ هوای همين تهران که ران‌های سفيدش از هر تپلی گوشت‌تر است، خيلي پَسَم .

مونث ِ مرکّب در مذکر و مذکر ِ مکرر در مونث می‌شود جنس ِ سوّمی که منم و زنم. بنده به شخصه کير و کوس ِ توامانم تا از هر چي زندگی ِ تخمی‌ست در امان بمانم .

از همه بهترهمين است که همين بشوم. تا به وقت ِ بازی لخت و پتی وارد ِ زمين بشوم. زمينی که مثل ِ چشمهای بعضی وقتهای شهلی سبز بود   ببين !

 

« بازيکن شماره‌ی 5/22، شهری ! »

« شيره ه ه ه ه ! »

 

شهری از راه ِ دهان وارد ِ زمين و زمان شد. تماشاگرنماها تشويق‌نمايی می‌کنند . شماها ! تماشاگران ِ واقعی و حقيقی و حقوقی! جول و پلاستان را جمع کنيد وگرنه با کيرم چوب ِ بيسبال می‌سازم و شوتتان می‌کنم به هپروت !

بيرون  !

بنده دربست مخلصِ هر چی تماشاگرنما هم هستم. اين فوتبال يک پورنو نيست . يک فوت بال ِ واقعی‌ست که در آن کيری راست می‌شود که دروغ می‌گويد .

دوستان ! تخم ِ من چپ پاست، و ترجيح می‌دهم در جناح ِ راست بازی کند . پس بنده در جناح ِ راست ِ اين رمان بازی می‌کند تا اصولگرايی کرده باشد . اصل را بر اين می‌گذاريم که شهری بازيکن ِ اصلی ِ اين رمان نيست. بازيکن ِ اصلی زخمي شده و شهری به عنوان ِ بازيکن ِ ذخيره داخل ِ اين زمين که چند بار بگويم همرنگ ِ چشمهاي بعضی وقتهای شهلی‌ست، دخالت می‌کند .

پس بازيکن ِ اصلی کيست؟ بازيکن ِ اصلي کسی‌ست که بعدها در کتاب کونی، که هنوز شهريار کاتبان، اهورا اهريمن و من بر سر ِ نوشتن‌اش دعوا داريم، بازی خواهد کرد. پس بدانيد و آگاه باشيد که بازيکن ِ فيکس ِ تيم ِ نيم ‌بندمان به دليلِ محروميّت، مصدوميت، محدوديت يا هر کوس شعر ِ ديگری به بازی ِ اين رمان نرسيد. دو زاری‌تون اوفتاد ؟

 

اما بگذاريد قبل از اينکه داور ِ سيه‌چرده سوتِ آغاز را بگوزد، يک خرده براي شما و شهری ِ کاتبان و اهريمنی که از اهورا کم نمی‌آورد، سخن پراکني کنم.

 

« هورااااا »

 

متشکرم! تشويق نکنيد که گونه‌هايم مثل ِ کون ِ کتک خورده‌ی شهلی در هرمافروديت ِ ۱، قرمزته می‌شود.

پس از کوس‌نويسي ِ شهريار کاتبان و کتاب ِ کيری که اهورا اهريمن به کون ِ همه گذاشت، من می‌خواهم ورزشگاهی را معرفی کنم که شهری در آن شهره می‌شود در آينده‌ای خيلی دور خيلی نزديک. ( چقدر اين فيلم تخمي بود ! )

در اين ورزشگاه ، آزادی هست. اينجا ورزشگاه ِ آزادي نيست. پس شهلی با آن سبيلِ نيکل کيدمنی‌اش اجازه‌ی دخول دارد تا بازی ِ کردن ِ شهری را ببيند.

شهری که دارد وارد می‌شود کسی اجازه‌ی حشری شدن ندارد. هر چند پستانهايش مثل ِ بوستان ِ سعدی قرار و مدارهای بعدی با آدم می‌گذارد و کونش که سری به مدادتراش زده مثل نان بربری تپل مپل و داغ ماغ است، ولي اين دليل نمی‌شود که هر بشری در آن موقعيت حشری شود. اينجا ورزشگاه است نه « مکان ». پس لااقل در اين مکان ِ مقدس با خودکار ِ من جلق نزنيد  حشرات !

 

بسيار خب. همه چيز برای شروع يک بازی ِ مشروع حاضر است. آقايان شهريار کاتبان و اهورا اهريمن، که به ترتيب رئيس جمهور و رياست سازمان بی‌تربيت بدنی ِ اين پايتخت هستند هم در جايگاه حاضرند و ناظر.

داور سياه سوخته‌ی مسابقه هم در دايره‌ی وسط قرار می‌گيرد، پايش را به حالت هشت باز کرده، از پسته‌ای که لای پايش لاپوشانی کرده مغزی که همان توپ باشد می‌اندازد روی نقطه‌ی شروع.

شهری هم در حالِ نرمش‌های لختی، پستانش مثل زلزله‌ی بم بالا و پايين می‌شود تا خبر از ويرانی‌های بعدی بدهد که در کار نيست و کسي چه می‌داند آخر کجای مال ِ مردم ِ خانه خراب خوردن دارد که شما از آب ِ رويش هم دريغ نکرديد؟ آن همه چادر ِ خارجکی که فرستادند برای مردمی که سقفی نداشتند به جز خراب، قُر زديد و گذاشتيد سر ِ بامبولهايتان؟  آن همه کمک ِ مالی کجا رفت؟ ماستمالی شد؟

بگذريم بابا به تخمم !

 

تماشاگرنماها که شماها باشيد سوت ِ مسابقه را می‌زنند و داور ِ پر سابقه‌ی اين بازی توی شلوارش دنبال ِ شلواری مي گردد که توی سوت‌اش گم کرده.

در همان ثانيه‌ی اول مش حسن که يکی از ياران ِ عيّار ِ شهری بود، پريود شد و افتاد گوشه‌ی گود که: من مش حسن نيستم، من پريود ِ مش حسن‌ام !

حالا بيا و درستش کن.

 

 

مربی‌ای که من باشم در آن موقعيت ِ استراتژيک کاری نمی‌توانست بکند جز اينکه هايده قرطی را، که از بس در راديو شهری را از ته ِ دل صدا زد لال شد، به جای مش حسن وارد ميدان کند.

 

کير مالی ! درسته که لالی ولی چلاق که نيستی، می‌تونی جای اون بفوت‌بالی !

 

هايده کيرش را مثل گرز ِ رستم به دست گرفت و نرمِش داد تا مثل ِ قلّه‌ی اورست خوب شاخ بشود برای اين بازی ِ شاخ به شاخ .

پس ضمن ِ عرض ِ خير ِ مقدم هايده را وارد ِ خطّ ِ مقدّم ِ اين مسابقه کرد تا در حال ِ آن هوای کمی تا قسمتی ابری شده آفتابی شود .

بلافاصله پس از ورود، هايده با شماره‌ی ٧ که پستانهايش شبيه ِ ۵ بود توپ را در حين ِ جناحين با پيشتاز پست کرد روی دروازه‌ی حريف. شهری به دو رفت تا گل بکند. همين که خواست با کيرش به شيوه‌ی کاکِرو شوتی درباره‌ی دروازه ساخت و پاخت کند، ديد که ای دل ِ بي دل ِ دهلوی! به جای کيرش کوسی کار گذاشته‌اند شبيه ِ پسته‌ی دربسته که هرچه می‌کند سعی در شوت، نمی‌کند . توپ ِ گرد هم که چاره‌ای نداشت جز اينکه از  جای خالي ِ کيری که نبود عبور کرده بيافتد زير ِ دست و پاي حريف تا اوضاع تخمی شود، که شد .

اينجاست که حريف جمله‌ی ضد ِ حمله را با نهاد و گزاره‌اش توی سبدی گذاشته میاندازد به زمين ِ شهری.

شهری به دو به عقب می‌دود. از جلو پستانهايش مثل ِ زلزله‌ی ژاپن هفت ريشتر می‌لرزد ولی ريشه در خراب نمی‌کند. تن‌اش توفير ِ دويدن‌اش را نمی‌کند و حريف گلي محمّدی در دروازه‌ی شهری می‌کارد . 

 

بر محمّد و آل ِ محمّد صلوات !

 

ـ ابراز احساسات ِ تماشاگرنماها ـ

 

بازيکن اصلی ( که به هر دليلی نتوانست بازی کند ) توی تماشا نشسته و ناخن‌هايش را پوست می‌کند . او به بازی ِ اين رمان نرسيد و تا زمانی که کتاب ِ کونی توسط ِ کسي که معلوم نيست کيست نوشته شود به تعويق می‌افتد و خود ِ اين کتاب تا نويسنده اش به تعليق . . .

پس او هيچگاه فرصت ِ بازی نخواهد داشت انگار. شهری به جای او شهره شد.

داور سوت‌ی پايان ِ نيمه اول را از لای پستانش در می‌آورد. همه به رختکن می‌روند که نمی‌دانم در اين مسابقه به چه درد همه می‌خورد؟ آخر وقتی کسی رختی ندارد که بکَنَد چرا به رختکن برود؟

توی رختکن شهری که خودش استانی‌ست در بدنی انسانی که نه تنها به دردِ کردن، که به درد ِ استراحت کردن می‌خورد، خود را در محضر ِ نکير و منکری کيری می‌يابد که چرا از کيری که نداشتی بيخودی مايه گذاشتی ؟!

 

 

 

 

 

خرداد و بيداد ِ 2009

مشحد، گاشان، احواز، طحران، همه جای ايران برای من است

 

 

 

در فاصله‌ی بين ِ دو نيمه در خدمت ِ دکتر بابگ صليمی‌ضاده خواهيم بود با بحث ِ کرشناسی.

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.