هرمافرودیت٧
یا
چون حالم از داستان به هم می‌خورد
پس حالم از داستان به هم می‌خورد!
شهرزادِ هزار و یک داده


تاوقتی که فارسی زنده باشد، این شاعر ِپرشیایی نمی‌میرد!
پس آنها که درسایر ِسایت ها، این جنده خانه ها ،جنبِ یک
هرمافراخوانی، ادبیات درباره کرده می خواهند به قصدِ فقط
فقا، چند لاشی ِادبی را کنار ِاسم ِاعظم رسم کنند مواظب باشند
پای خدا را وسط نکشند!
ما هیچ ربطی به او که هیچ ربطی به خود ندارد، نداریم!

سازمان ِ پارتیزان های فرهنگی



هیچ خطی راست نیست!


الو! الو! شهری! خوبی!
مثل ِاینکه خیلی من شدی، ضدّ ِزن شدی پسر! پیدات نیست، داری چکار می‌کنی!؟
فرو کرده بودی فروید را در فرو، که ین و یانگ را یونگ رو بکند، چی شد؟
این بود آن همه سعی و صفا به قصدِ فقا کردن؟
طی ِِّهزار و یک شب به شهریار دادنم از حلق وحنجره، گیرم که گفته باشم بعد از سی، همه عمر ِاضافه می کنند، گُهی خوردن نمی توانند، وقتِ اضافه هم به کارشان نمی آید، کتمان نمی کنم، گفتم!
اما تو فرق داری خیلی پسرم! خُلق ِتو ربطی به اخلاق ِناصری نداشت، ندارد! اگر قدم بزنی مرگ حتّی نمی‌رسد!
نه آن یهودی زاده ی بی کس و ناکس مارکسی، که در بحر ِشکم توراتِ تازه آورد، نه موسی کرده‌ای چون فروید که عمری زیر ِ شکم کرال ِسینه رفت! تو مارد آفریده ای! شهریار ِکاتبانی، که می خواهد تنهایی ِ خودش را انجام بدهد، اینهمه راهِ راست! قورباغه توی دایره داری وول می‌خوری پسرم!؟


تمام شد!؟
هیچ دایره‌ای دایر نیست چنان که هیچ خطی راست!
هیچ دایره‌ای دایره نیست چون که از حیثِ میکروسکوپیک، هنوز اطلاع ِدقیقی از طول ِیک پاره خط نداریم! هنوز نمی دانیم نوترون چگونه روی مداراتِ انشعابی خنثاست!
تو می‌دانی جمعیّتِ فوتون، انرژی ِخود را به چه طرزی تسلیم ِالکترون های بدهکاری می کند که می‌خواهند به آزادی یعنی به هیچ برسند؟
هسته چیست؟ هیچ هسته ای هست نیست!
تو هم که پا توی بهار ِجوانی، هزار و یک شب وا کردی، طوری لیلی نمودی به دنیا، که مانی ِآخر وقتی که آمد، بهرام ِاول به دروازه ی جندی شاپورش آویخت کرد!

مادر برایت بمیرد، عجب اراجیفی طرز می‌کنی! سیمی که حرفِ حسابم در کتاب ِتو می ریزد خش دارد، به گوش ِکسی بدهکار نیست،به جایی در قرن ِ هفتم گیر کرده بدجوری، کاری کن! بلدِ ناصری که منصور نمی شود، حلاج بهانه بود ، دوری کن!
«تارتوف» چنان می نویسی که «مولی یر» از «بوسوئه» انتقام بگیرد؟ « اپیکورین» که بیخود کورنویسی نمی کند! به جلد های «اوری پید» طوری می رود که عالیجناب«اریستو فان» بکند! کریستف کُلمبِ فکری شده ای در هرما...ت که امریکاش پیدا نمی شود هرگز! تارتوف به این دلایل نکن نوشتن که جنبِ خطرناک،بعدِ لب گوئی ِCherchez la femmeدُچار ِمن می‌شوی!

زن!؟ هه! فقط کسی می‌تواند عاشق ِمن باشد که دوست داشته باشد کسی عاشق ِاو نباشد! عاشق کُشی مارکی دو ساد، چه مربوطی به درد ِبی درمان ِسادیسم که هیچ ربطی به سادِ عاشق نداشت، دارد؟ چرا قدرت همه درهایی که می‌توانست ارضای سادیسم  ِافلاطونی ِ ساد کند، تخته کرد؟
شهرزادی نکن نقاش! آفریقای به این بزرگی را سیاه، من کرده‌ام! پیکاسوی فرداخورده‌ات خوب می‌داند فقط آنهایی که می کشند و دوست دارند بکشند، نقشه های هرما فراخوانی می کشند. الباقی برای رفتن با کسی قدم رنجه می کنند که دائم شکنجه می‌کند.
جمعیتِ عارف و پیامبرمادام مثل ِهمین عوام شکنجه خواهی کرد، می‌کند! فقط سوفی‌ست که دردایره‌ی «لی بیدو» درد می‌کشد، عاشق به شرطِ شق می‌شود،فقط! به خدا نمی‌کُشد...

جنابِ نوسوفی! هیچ عاشقی خدادار نیست. چون فقط قسمتی از تظاهراتِ لیلی- شهلی را در خیالش بُقعه می‌کند. همیشه ی خدا، بت پرستی کرده تا چشم پوشیده باشد از اکران ِکامل یک سرپوشیده. گاهی به بوی بدن عاشق می‌شود، وقتی به موی سرش یا مثل ِ همین اهورای خودمان به دست‌هاش!
او سایر ِشهلی را نمی‌بیند، حتی کوس وکون ومخلفّاتش را که خیلی تنگ نیست نمی‌خواهد! به گمانم او اصلن عاشق نیست، کوسخول است! خُل است برای اینکه هرگز نمی‌پرسد چرا افلاطون که کون ِمرمر به شرطِ زر می داد، زن را مردِ منحط می‌خواند؟
مانده ام چگونه برخی وقتِ من نمایی، همان شهوتی را صرف می کنند که برخی دیگر وقتِ دادن و کردن،
اتّحاد ِ این دو برخی چرا هنوز مشغول ِ دیده بانی ِ داد – کردن ِ همان شهلی – لیلی ست؟
زن ِقبلی می داد درست! زن ِفعلی اما داد می کند که دادن کرده باشد!
بعدی هم راهی ندارد جز اینکه لیلی شده خیلی خرابکاری نکند، فقط فرو،فقط فقا بکند!

این هم مخمصه‌ی دیگری‌ست که من دَرش گیر کرده‌ام، باشد!
اما برای اینکه از زیر ِضربِ کیر در بروی مگر تو نبودی که بعدِ کون بخشی، هزار و یک شب کوسنویسی ساخت کردی؟ چون بدنی نداشتی که تازگی بکند، زنباره گی ِ شاه تخیّلت را مستعمره ی خود کرد تا بر تختخوابی که درذهنش بستری کرده خیال ِدیگری پهن کرده باشد.تو هم که دستی در این داستان نداشتی، درخیالش که دیگر کارنمی کرد،دست بردی. برای رفع ِ آتشی که در شهوتِ دیده بانی ش شعله می کشید، نقل ِتو از هر زن ِلختی در تخت خوابها کارساز تر بوده حتی در روایتی که می کردی برای سلطان که دیگر خواب نمی دید، خیال ِخامت هزار و یک شب جلق زد. وانگهی هزار و یک شهلی به فاک سپردی که شهریارت به خاک و خون نکشد، این هم
مدرک!


گفته بودم كه سكس، چیزی جز استمناء ِخیال نیست، شهریار ِتو این را خوب می‌فهمید!
تختخواب فقط کارگاهِ مرد است مادر! زن هم چیزی جز یک میز ِکار نیست! به قدر ِکافی میخ، که به خوردش داده شود، راهی نمی ماند جز اینکه یک کاره تعویض شود!
پس برای این حرفها که ظرفش زیادی چرکی ست، در این حمّامی که من باب کرده ام دلاّکی نمی کنی پیدا! داستان جهتِ لیسنده جماعت منبرکن که خیلی گوش است، من سالهاست با کله از شهرزاد- کُس زده‌ام بیرون! بچه نیستم که!

برخی چون نیچه و واگنر، همین که از کوس ِمادر خلاص می‌شوند به خواهر که لابد بلد ِ بدل کاری‌ست وزیبایی ِ خودش را از مادر کش رفت یعنی کشت عاشق می‌شوند. دیکتاتوری ِاین مادر- شیطان، رخصت نداد هرگز که نیچه در واگنر دیگری کند. زیرِ سیطره‌ی همین یوغ بود که هدایت مجبور شد تا اپد تنهایی پیشه کند. گرچه هرگز به اشتهار ِهدایت و نیما که خیلی خانواده بودند، قدرت مجال نداد تنهایی کند.
اگر ما ببخشید! مانی یعنی اگر نیما و هدایت تعلقی به اشراف و سلطتنت نداشتند چه بسا چون تندر وهوشنگِ ایرانی طرزی فقط در جیغ ِبنفش شهره می کردند. بی دلیل نیست که پیشاپیش، خدا – شاه، این هر دو را اخته می‌کند.
یکی را در یوش وقتِ سلام و صلوات موش کرد و بعدی را در لاشه‌ی پاریس، پرلاشِز، زنده به گور!
اصلن همین اختگی باعث شد که صادق خودش را سرخود از مردی بیندازد و نیما چنان به وافورش پناهنده شود که عالیه را هرگز حالی به حالی نکند، دائم صدا بزند ری را! ری را! که برخلافِ نظرگاهِ جماعتِ ریش وپشم، ربطی به آوای هیچ پرنده و چرنده‌ای در شمال ِ ایران ندارد!
اگر قبول کنیم نیما طیّ ِزندگی‌ش، کنکاشی ویژه در زبان ِگذشته و گذشته‌ی فارسی داشته دانش بداریم به خصلتِ جایگشتی ِبرخی حروفِ چندتایی دراین زبان ِبازمانده از عهدِ اسَر مثل ِ س – ش( در کاسان و کاشان)،پ – ب( اپد و ابد)، ر – ل( آرام وآلام)، ی – ا – و( علی و علا و علو)... باید اذعان کنیم اسامی ِ لیلا، لولو،ریلا(ژیلا)، ری را...همان لیلی است که در قیافه های دیگرگونی تجلی پیدا کرده‌ست!
پس خطابِ نیما به ری را، قصدی را دنبال نمی‌کند مگر دعوتِ دوباره ی آدم- شاعر از لیلی- شیطان جهتِ یک برابرنشینی!
اصلن انتخابِ تخلص ِ نیما که قلب شده‌ی لقبِ مانی‌ست خود از شعور ِایرانی ِشاعری به این پرشیایی خبر می‌دهد.
مگر نه این است که مانی ِاول با طرح ِ دوآلیسم ِخدا –ابلیس(تغییر یافته‌ی آبلیس به معنای لیسنده‌ی مَنی) طریقت ِسوفِ پرشیایی را از مسیر ِاپدی – اسری ِخود خارج کرد!؟
پس ری را کُنان ِنیما چیزی جز دعوت کُنان ِ آنیمای درونش از لیلی نیست! او می خواست با این همانی ِ لیلی- شیطان و خدا- وجدان، به نوعی خودآئی ِپارسانی برسد.
دریغا که نوشتار ِنیما چون کتابِ کیری مدام با خوانشگران ِحُمق روبرو بوده خواهد بود!
البته من که شهرزادِ هزار و یک شبه ام، با طرح ِاین اتفاق، سعی ِخراب نمی کنم تا توافق ِ خود با نیما را به کسی حُقنه کرده باشم! بلکه این طرّاحی دقیقن بیانگر ِاختلافاتِ عمیق ِ من با مهردوستی ِامثال ِ نیماست! زیرا به وضوع پیداست خدا جوئی ِاینان ریشه در شاه ترسی و پدر خدایی دارد...



این مکالمه پایان ندارد!
بهتر نیست کاغذی را که زیر ِ دستم سفیدی می‌کند بسوزانم وعمیق ِاین فکرها راطوری سانسور کرده با فالوس ِکلماتم جوری بازی کنم تا بنیان ِ هر حرفِ اضافه ای را حرفهای اضافه ام افشا کند؟
پیش از حدودِ پس وپیش ماه و چندی هرما فراخوانی، نوشتن در دوره های پرده داری ِ جنسی طی ِقلم می‌کرد. یعنی لیسنده جماعت که همان فسیل ِحیوانان ِانگشت به کون مانده‌ی باقیمانده از عصر یخبندان است، نمی‌دانست کسی که منحرف نباشد موجود نیست. حتّی نمی‌پذیرفت در طرزهایی همگان عملکردی نامتعارف داشته اصلن هیچکس متعارف نیست!
اینان چرا می‌نویسند، شما چرا می خوانید، من نمی‌دانم!
چون حالم از داستان به هم می‌خورد، پس حالم از داستان به هم می‌خورد!
بهتر نیست جوری نویسش کنم تا نوشتن فرار کرده داستانی نماند که خواننده بخواند؟
باری،
در پایان ِ مکالمه‌ی بالا که ظرفِ هزاروسگ شب مخ ِعالم و آدم خورد، مادر- شهرزاد، از ادامه‌ی مسلمانی ِمن قطع ِامید کرده فرمان داد برای اینکه امتحانی پس داده باشم، دیروز که یکشنبه بود سری به کلیسای بزرگِ سن خوزه‌ی پاریس بزنم.

رفتم!

وفور ِکوس و نعمت ریخته بود توی آن سیاهی که روی ردیفِ صندلی‌ها ولو بود.همه زُل زده بودند به یک صلیب و دعاخوان آرزوی وصل می کردند.بعدِ آنکه از روی صلیب، مرد وزنی که به هم علاوه شده بودند پا شدند، یکهوعلاقه پاشد و جنابِ حقیقت را که روی صلیب، وارونه ریخته بود،با همین چشمهام دریدم! ضلع ِ عمودی ش به کیری راست می مانست که خایه‌هاش از فرطِ شهوت در جمعیتِ کُس، خودش را کشیده باشد بالا تا در افق ضلع ِ بعدی را تشکیل داده باشد.
جمعیتِ کیرخایه پرست، داستانسرود ِ قربانی را جوری توی کلیسا پخش کرده بود که کم کم داشت به دیوارهاش برمی‌خورد.

برخورد!

من يکی از دیوارهاش را تشکیل می‌دادم، سه تای بعدی نمی‌دیدند، یعنی چشم نداشتند ببینند! مایل به ابری یکی، بعدی آبی، سه دیگر سفید و روم سیاه! چه‌ها که نمی‌دیدم!
کردنگاه، لقبی بود که شاعران و از ما بهترانی که بعدها جنده می شدند به این اتاق داده بودند. آن طرفم حمّام بود، پیش ِپام، تختی که هر چه بستری می کرد نمی شد، اتاقی را پُرکرده بود که بی شک علاقه های بسیاری روی ملافه هاش خونی شده بود.جمعیّتِ عجب کوس ِپُربرکتی، بکارتی، توی این چاردیواری کونی شده بود، کیر ِعَنی ببخشید ذوالفقارش را که جا زد در غلاف، خوابید و خوابید و خواب دید که عیسا شده ابراهیم پسرش اسحاق ببخشید! آگاممنون دخترش ایفی ژنه را به کردگاهِ پروردگار می‌برد تا کرده بالفور گردن بزند، ناگهان خدا- یهوه یا آرتمیس، کیرش یک کاره خوابید و چشم که پوشید بدل ِافلاطون مثل ِسقراط والباقی که ارواح ِکونشان در بین النهرین کلاس دیده بودند و توی قوطی ِهیچ یونانی باستانی نبودند واز تولیدی ِ رُنسانس آمده‌اند بیرون وقبلن به روح، سه جلوه‌ی عقلی،شوقی، شهوتی داده بودند احضار شدند! پس حالا، یعنی همین حالا برخلافِ اینهمه افلاطون که عقل را اشرفِ آن چند تجلی نامیده‌اند، کمک می‌کنم جلوه‌ی شهوی که خالص‌ترین است بر دو دیگر چیره شود.
همانطوری که مَنی ترشّح ِکیر است، مغز نیز تراوش ِفکر می‌کند، پس چون تصاویر ِذهنی ناشی از تغییراتِ بدنی ست ومی‌دانیم که اعضای حقیقت درعلم لَدُنی ست، به این نتیجه می‌رسیم تنها جنابِ کیر است که تولیدِ فکر می‌کند...
 

تکبیرتُ الاحرام!


اکبرش می‌کنم
هنوز اصغر است این طفل ِشیرخواره میدان نمی‌رود!
نمی‌شود!
چه کنم!؟
از وقتی که شهوتم را باز داشت کردند، لی بیدوی عزیزم توی کوس ِمادر جاماند و شهلی بازیگر ِصحنه‌ای شد که دائم دارم عوضش می کنم!
اگر برآیندِ همه ی کیرهای جهان فقط یک کیر می شد که شهلی به آن داد می کرد، لیلی از نقش ِخود به عنوان ِیک آبلیس کناره گیری کرده شهری می توانست به آیین ِخود گرویده هرگز از عَنی نگهداری نکند تا وقتِ بیرون رَوی ِمدفوع، لذت رضا کرده آب بازی پیشه کند.
همان رضایی که وقتی ارضا نمی شد، مَنی را فقط روی شکم می ریخت تا با انگشتِ سبّابه دور ِناف آب بازی کند...

دست نزن! می‌سوزی ها! به آنچه ما می کنیم اهتمام نکن! هرچه می گوییم انجام کن! این را بکن آن را نه!

وچنین بود که مادر- دجّال و پدر- جلاّد و اصلن خودِ خانواده شکنجه گاهِ فرد شد، حتّی پسر از نگاهی که مادر به پدر می کرد مردی گرفت و دختر کیرپرست نمی‌شد اگر به ختنه سران ِ پسر نمی‌رفت.
همه را دوجنسی ساخت کرده‌اند، همانطوری که زیر ِهر کیر، سوراخی کاشته‌اند که می‌دهد، توی هر کُسی نیز کیرَکی کار گذاشته‌اند که می‌کند.
شهلی اگر منفعل نبود وبَلدی داشت در کردن، شهری اعتیادی به سادیسم پیدا نمی‌کرد. اصلن صرفِ دادن و اشتغال به خود نمائی ِاین مازوخیست باعث شد که شهری مدام به کار ِعزیز ِکوس آزاری بپردازد، همیشه ضمن ِهر سکسی، او می خواست به کوس ِاعظمی بازگشت کند که پیش تر او را گاییده ببخشید! زاییده بود. یک عمر این همانی ِ کوس ِتازه با مادر- کوس سبب شد جنابِ کیر به طرزی خودبه خودی نقش ِنوزادِ من شیفته ای را ایفا کرده جنبِ کوکای اخیر درجستجوی آینه ی از دست رفته، مارسل پروستی کرده آنقدر بگردد تا از فرطِ خستگی بر جبینش ریخته باشد عرق، بیاید آبش که تولیدِ مثلی کرده بعدها من ِهمسانی ارمغان کند.

کرد!

پسر که دنیا آمد، به آقام که دیگر داشت بزرگ می شد پدر بزرگم گفت:

دو سه پیکی عرق برو بالا که سرت رو همچی بالا نگه داری! سر به زیر شدی پسر! مگه تریاک می‌کشی؟

وقتی رفته بود که دیگر مزاحم ِخوابِ جهان شده بودم، نمی دانستم! جنبِ امامزاده عبدالله آب خورده بود و عبدی که تنهاترین کوه را در او قدم می شد زد، تا دیوارهای دَرَکه هنوز رستم بود.طفلی! دربند ِدرکِ مهمّی در زن نبود. پدرزنم بود و احترامش واجب! من نمی فهمیدم، تو اصرار نکرده بودی خیلی! از دست دادن ِمن مادرت را کشته بود! اصلن تو قاتل ِپروین گلی که کم‌کم داشت علاقه‌ام را که در مادرم جامانده بود کش می‌رفت، بودی!
او مادرم نبود، توهمسرم بودی. جایی پیدات کرده بودم که دیگرنبودی، وقتی عاشقت شده بودم که از هم جدا شده بودیم. همه جا گشتم، نیستی! همه را پیدا کردم،به تو مربوط نبود. میدان ِونک پُر ازسفیدی ِلک لک بود. همه جا دود دود دود بود و بوق ِماشین ها، جشن ِعروسی مان توی کُمد نبود، عکس‌هام، عکس‌هات را برده بودی. فقط عروسکی جا گذاشتی وسطِ ویلای توسری خورده‌ی باغی که از بس با مُلاّی خودش صدرا عشق کرده موهاش بلند شده از با سنش ریخته پایین‌تر!
یک شب که با عمران و برخی صلاح دیدیم خیلی لب، خیلی دهان خندان کنیم، قدری کیر ببخشید شیر خواسته بود و مایل نبود بی تو بامن به زیباکنار بیاید. زیبا کنار آمده بود به اتاقی که پیش‌ترسرش به تاق خورده بود.خیلی به عمران سلام کرده بودی حسابت نکرده بود شهلی! حسابش را به خدا بدجور رسیده‌ام آن شب، حالا کمی بخند لطفن!
می‌گویند زن در طول ِتاریخ شرمسارِ بشریّت بوده است، من اما خجالت کشیده‌ام از خود، هروقت که یادِ یکی از زنهام کرده‌ام. همیشه عشق را از کنارش فراری داده‌ام، بی قراری دارم، قراری ندارم با کوسی که به تبعیدگاه برده‌ای. دوباره باید فرار کنم در زن ِدیگری تا در یکی از تو پهلوگرفته باشم، دعا کن! کُمیلی بخوان جنبِ همین جمعه تا این کوکای تازه که دارد خیلی با کاکوم کنار می آید از ریخت های لیلی کناره گیری نکند! خیلی برام کلاس گذاشته تخمه سگ! شبیه نوغانی که تا می خوابید، داشعلی روش خال می گذاشت چقدر چشمهاش کرم ِابریشم داشت. از باغهام برگ خورده بود ومن جانمی! توت توت توت! تو خوراندی!
ای زبانی‌ترین آموزگاری که زبانم بندبند آوردی! تو یادم دادی چگونه دامن ِدنیا را بزنم با لابالا لالاتر! چه حالی دادی، حالا علی نیستم لی صدایم کن ای ژاپنی! دیگر کلاست را خراب نمی‌کنم! لب لب لباست را، دیگرکسی را کتاب نمی‌کنم ای طی جی!
ای جی جی!
ای خواهر ِتو را گاییدم!
       بالاخره نه گفتی!؟

گم شو!
به كيرم که می‌روی!
پشتِ یکی از شرق های دیگر لوچ می کنم. اصلن کوچ می‌کنم به یک درس ِتازه در چند کالج ِبعدی! دنیا که به آخر ِدنیا نرسیده! یک سوفی وهزار وسگ تا سلیطه باید شتاب کنم بروم پی ِافشای کوس و اکران درزی که پیش‌تر کیری را از آن کنده‌ام راستی، تو اگرمریم نمی‌شدی مقدّس نبودی بکارت نداشتی چه می‌شد؟
چه می‌شد اگر بکارت در اوج ِ یک عشق اسارت نداشت، دشمن نمی‌شد؟

به جمعیّتِ دوشیزه جووووووون! دوش یاد داده اند نگهبانی کند مدام، دم ِ کوسکاخ ِآخ نکرده‌ای که قراراست یکی از همین روزها به شاهزاده‌ی قصّه ی سیندرلاّ خوشآمد بگوید! چرتی اگر بزند، غافل که شود آن کوسبان، این بی پیر، این خونریز، این جنابِ حضرتِ کیر، سرزده وارد شده افشا می‌کند که قصری در کار نیست!
طفلی که قصدی ندارد! کیر است و در سرگذشتِ این زندگی ِکیری درگیر!
تو هم که غرق ِهمین اعتقاداتِ کیری بودی، بعدِ آن شبِ خونی، افسردگی شغل کردی،مردستیز شدی و طفلی من! چقدر و چندی بی لیلی!
بزن بالا            لیلا!
حالا که هیچ ماهی نمانده تنها دو راه در پیش است
من از راهِ سوم نمی‌روم!
همین جا
همان جا
جا می‌مانم!



پانوشت:

هرمافراخوانی درحول وحوش ِ این چهار راه:



راهکارِ اول
خیّاطی ِ فاطی

برای خودداری از بروز ِانزجار ِخودخواسته‌ای که دختر- معشوق، بعدِ رفع ِبکارت از عاشق- پسر پیدا می‌کند
دوشیزه‌ی محترمه!
بهتر نیست با خیار هم که شده در همان اوان ِ بلوغ، دورتر از هر چشم ِدریده‌ی در دیدی، پرده‌ی خود را بزنی؟

....

راهکارِ آخر
خرّاطی ِ صلواتی

اگر طرفدار ِبقای عشقی اسری- اپدی هستید و آنقدر نامرد نیستید که عایشه را ناغافل به ضربِ زور و طرزی خون آلود خانم کنید!
آغای محترم!
از پرده‌برداری ِکعبه‌تان دست بردارید!
این کارِ سخت را به اهورا اهریمن بسپارید!

Ahora.Ahriman@gmail.com 
 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.