هرمافرودیت بعدی
یا
هرمانویسی‌ی یک عدد فیلمباز
داوود لینچ

 

 

 به نیچه هم دیگر التفاتی نیست

 سراغ  ِشهلی اگر رفتی

شلاق را فراموش کن!

 تبر ببر!

 

اهورا اهريمن

 

 

 

 

زندگی‌ش پُر از صفر بود. بارها از صفر آغاز کرده بود و همین که کارش گرفته بود، دوباره در رفته بود. برعکس ِ من که ربطی به این حرفها ندارم، بَدآدمی نبود. خود ِ باد بود، از هر جا که می‌گذشت دوباره برمی‌گشت. خیلی در  از دست دادن دست داشت، اصلن دستهاش را برای دادن آفریده بودند!

آنروزها زندگی‌ش تازه داشت سیزده سالگی‌ش را پیدا می‌کرد، سيزده ساله‌ای بود كه داشت نقاشی می‌كشيد. من هم که دائم مثل همین حالا همه را رنگ می‌کردم! داشتم از پشت او سرك می‌كشيدم و دیدی به نقاشی‌ش می‌زدم تا مثل بعدها که فیلم‌های شهید ثالث را کُپّی کردم، چیزی دستم را بگیرد اما او ناگهان دردش را چنان بلند کشید که سرم درد گرفت، دردی كه تا پايان سال تحصيلی با من همراه بود. بعدها همین درد او را فلج کرد و تا يك سال در خانه خوابانید. جاي او در رديف  نيمكت جلویی خالي ماند وانگشتِ سبّابه‌ام یک سال ِ آزگار بیکار! آن سال، لابد من كه تحمل جای خالی او را نداشتم از فرطِ کله‌خری خودم را رفوزه كردم تا بعد این دستِ شرمگین با آن کون ِ خشمگين همكلاسی کند. سال دوم دبيرستان دیگر سیزده ساله‌ی سال ِ قبل نبود. يك سال ماندن در خانه او را وادار به مطالعه كرده بود و سال بعد اين همكلاسي يك سر و گردن از بقيه بالاتر بود. يادم هست از او خواستم تا ليست كتابهايی را كه خوانده است در اختيارم بگذارد، در كاغذ كوچكي ــ كه بايد هنوز در ميان خرده كاغذهايم باشد‌ ــ نام شهریار کاتبان، ایرج میرزا، مارکی دوساد و دیوید لینچ در خاطرم هست و كتابهايي را كه از او قرض گرفتم و کون ِلقّ‌اش هرگز پس ندادم، هنوز در كتابخانه‌ام دارم: «عملیات زناشویی»، «طرزهای جلق زدن با بالش» و «هرمافرودیت» که خيال می‌كنم اولين جرقه‌های خيابانگردی، جلق و علاقه به دخترنوازی را در من شكوفا كرد. بدون شك اين او بود كه ميل به دادن و دانستن را از پانزده سالگی در من برانگيخت. خاطره‌ای كه از هيچيك از معلمان خود در حافظه ندارم. اصلن همین نقاش بود که خوابیده‌ام را هر روزه توی حیاتِ پشتی برمی‌انگیخت تا اینکه باعث و بانی شد نخ بدهم به خاطره، دخترِ جعفر سبیل و به خاطرش بلایی جعفر سرم نازل کند که جرأت نکنم حتّا هنوز هم سبیل ِدُم باریکی بگذارم. بالاخره ما طی ِ آن سالها آنقدر دور ِهم پیچ خوردیم که دوران مدرسه به پايان رسيد و هر دو در دانشكده هنرهای زيبای تهران پذيرفته شديم. او دانشكده را نيمه رها كرد و نقاش شد، و من بااینکه کیرِ غول شکستم و دوران سخت دانشجويي هنر را با مرارت به پايان رساندم ، نقاش نشدم! از رفاقت ها چند قرن گذشت، و همچنان در اين دوستي فاصله ايمنی را رعايت مي كنم تا مبادا باز با پشتش تصادف کرده چیزم برانگیزد و جعفر سبیل، سروکله پیدا کند! هر چند او هنوزا هنوز درباره فيلم‌های من نقد می‌نويسد و جانب رفاقت را مراعات نمي كند اما چه کنم!

نکند!
قديمی‌ترين دوست من، این پیر!  این هنرمند معاصر و در يك كلام بی‌نظير، روشنفكری‌ست صاحب کیر، يا هنرگندی روشنفكر که نقد اسبابش بدون شك در بضاعت من نيست، اما آنچه در كارهای او به وضوح قابل رويت است گزارش هنرمندی متعهد است كه تعهد داده‌ست تصوير دقيق و روشنی از وضعيتِ کون و اكنون را در آثارو رفتارش منعكس كند. او هنرمندی است كه پا در کون ِ خويش و نگاهی در پیش دارد. هرگز خود را اسير سنت‎‌های پيشين نمی‌داند، بلکه به دلارهای بعدی فکر می‌کند. در عين حال كه از آنچه آموخته و ديده است كم نياموخته و كم نديده است یعنی هرچه داده ببخشید دیده آموخته وهرچه آموخته داده یعنی ریده و از اين کود، به عنوان پشتوانه فرهنگی در آثارش سود می‌جويد.

 درك شأن اسبابِ او، بدون شك برای دوستداران غير ايرانی مستلزم آشنايي با سنت‌های نفتی و فیلم‌های من است، فیلمی كه از يك سو در آستانه ورود به جهان مدرن و از يك سو شيوه‌ای مدرن‌ستيز دارد و همين دوآلیته جذابيت خارق العاده‌ای به كارهای او می‌بخشد. دانش كم‌نظير او در باب هنرهاي جاکشی- اسلامی، آثارش را از كارهاي مدرن و بی‌هويت امروزی جدا مي كند و به تماشاگر هشدار مي دهد كه نقاش با تأسف از چيزی سخن می‌گويد که در کودکی از دست داده ست. زبانش زبان انسان ِ فیلم‌های پورنوست و شیونش از دردی كهنه خبر می‌دهد . همانقدر به تاريخ ِ کون‌های گشاد احاطه دارد ‌كه به اطوار ِکیری ِ غرب و اين ويژگی از او آموزگاری جاکش ساخته است.
او تنها يك نقاش بزرگ نيست، او يك عجیب، یک آشنای زن های نجیب، يك دوستدار معركلاسيك و یک کلاس  ِپُر از کوس دارد  که دائم در آن به تحليل ِ کاندوم‌های مدرن پرداخته گاهی كار ِ شناسائی وشکار می‌کند در سينماي امروز و دائم پی ِهنر پیشه ای می گردد که هنوز کوس نداده و خلاصه يك متفكر اجتماعی‌ست.
 اين شخصيت چند بعدی،
به خدا بعدی ندارد، درقیاس ِ با او این خلق، همه کیر ِبعد از جلق‌اند! بیخود نیست که بعدها به يك ميراث فرهنگی بدل خواهد شد و بزرگترین کلکسیون ِشورت‌های مصرف شده را به موزه‌ی هنرهای معاصر اهدا  می‌کند چون استثنا است! این استثنای عزیز و تنها، ميراثی‌ست بی‌نظير مثل ِکیر  که بی‌شک کسی دارای به این کوتاهی نيست ...

 

از مِچ ِدستهاش خستگی می‌ریخت، مدادش را سر ِمیز ول کرد ودستش که آزاد شد، دست برد توی موهای زیر ِبغل و انگشت‌هاش که خشک رفته بود چرخی لای موها گشت و بیرون که آمد، خیس ِخیس بود. به دماغش که نزدیک شد، رایحه‌ی سکسی ِ عرق کلافه‌اش کرده بود، بوی ترکیبی‌ش به طعم خوردنی ِانگشتی می‌مانست که همزمان در کون ِنقاش و کوس ِشهلی فرو رفته باشد. پا شد.

در گوشه یک عدد تلفن که مثل کتابهای نقاش از خانه ی ژان کوکتو کش رفته بود بی وقفه داشت به سروکله‌ی خود می‌زد و فیلمباز همچنان التفاتی بدان نداشت، ناگهان بی حوصله‌گی‌ش بَرش می دارد...

 

 

-                 الو!  تو معلومه کدوم گوری می‌چری ! واسه چی گوشی رو برنمی‌داری

-                                              

-                  داشتم اطاعتِ امر می‌کردم و واسه این جاکش چیز می‌نوشتم شهلی!

-                                              

-                نگو جاکش عباسی! دلت میاد!؟ تو که دنیا رو قُرق کردی چیزی که ازت کم نمی‌شه جیگر! یه حالی بهش بده ا!  عوضش منم چنان حال ِاصیل ِسکسی بهت ببخشم که....اصلن باش من اومدم بای!

 

 

شهلی در یکی از فیلم‌هاش بازی نکرده بود اما حالا که حالش خیلی گرفته بود می‌خواست سری بهش بزند تا دوباره فیلمش کند.

 

اینجا پیاده می‌شم مرسی!

 

حسابِ تاکسی را که رسید برای اینکه در بزند دستش را از جیب در نیاورده بود که باز شد

 

چه عجب! خانوم خانوما! فردا دوست امروز آشنا..

 

خوبه خوبه! بلبل زبونی نکن که باید زودی برم.

-                                              

 

به پای تخت که رسیدند از فرطِ غم آهی کشید از کون واتاق را بوی بدش با عباس از خانه بیرون ریخت. طفلی کیر ِدر کمین مانده اش، که خودش را برای استفراغ آماده کرده بود، همین که باد و برودتِ بیرون به کله‌ش خورد، یک کاره خوابید. عباس کاملن کلافه بود. پای در درنگی کرد. بعدش دوسه باری کوچه را رفت وبرگشت و رفت و تا بوی شهلی را از دماغش بیرون کرده باشد، داشت دوباره برمی‌گشت که نقاش گوزش در رفت و با پاترول ِ خاکستری‌ش پیش ِ پای فیلمباز ترمز کرد. تا چشمش به نقاش و ماشینش افتاد زیر ِلب گفت این کیر ِخر دیگه از کجاش پیداش شد! پس بنا را به ندیدن گذاشت و یکی از دستهاش را که در جیب فرو کرده بود، درآورد وچون فیلمبازی که دارد تفکر می کند ،داشت با عینکش بازی می‌کرد که نقاش با خودش گفت: چه پُزی می‌داد واسه من!  اوریانوفالاچی می‌خواد به من کوس بده، حالا چی! حالا که مرده الاغ! نیگاش کن چه حالی داره! این حالتش چقدر جون می ده واسه یه کارِ فیگوراتیو ِتخمی! اما نه! حیفِ نقاشی‌م!!! ول کن!

بوق زد. دوباره بوق زد و مثل جعفر سبیل که در دوران ِهمان مدرسه‌شان هر هفته سر ِکوچه پارک می‌کرد و آنقدر بوق می‌زد تا هر دو را سوار کند و توی یکی از خرابه‌های قلهک بخواباند دستش را دراز کرد و درِ شاگرد را به روی فیلمباز، باز کرد. درِ مافنگی هم با صدای لولاهای روغن نخورده‌اش آرام تابی خورد و آرامتر تِقّی به سینه ی عباس زد که هنوز داشت در کیا بیای تفکراتش رستمی می‌کرد.

 

چته؟ خیلی دَمغی!  سوار شو بینم!

 

ها! تویی؟ اینجا چه می‌کنی؟

 

با یکی از شاگردهای عجب کوسم قرار دارم که خوشگلی‌ش به نیکی‌ت گفته ذکّی!

 

عباس هم که داشت با عینکش بازی می‌کرد فهمید که این کوسخول هنوز نمی‌دونه یک ماهه نیکی رو دو دَره کرده داره سر ِشهلی کار می‌کنه!

 

خُب! من مزاحم نمی‌شم! برو سر ِقرارت! خوش بگذره!

 

قرارمون همین‌جاست!

 

حالا دیگه سر ِکوچه‌ی ما راندوو می‌ذاری نالوطی!

 

شهلی گذاشته بابا! منو چی به این کوس چرخی!

 

شهلی!؟

 

 داره میادِش! صفر کیلومتره ! هیچی نگی‌ها!

 

سلام استاد!  عباسی! من بعدن بهت زنگ می‌زنم...

 

برای اینکه باز چُس ندهد فیلمباز خودش را کنار کشید وشهلی همچین که باسَنش به صندلی برخورد در را محکم بست.

تا فیلمباز به خودش بیاید و بپرسد که همدیگر را از کجا می‌شناسند نقاش داد زد « عباس چو کوزه‌ی ماست، شهلی بده من دومادُ بشناس» و فوری گازش را گرفت و درچشم به‌هم زدنی توی بزرگراه نقطه شد.

بعد هم فیلمباز دست از پا کوتاه‌تر به خانه برگشت خورد و کون‌سوزی یک کاره او را روی تخت انداخت. داشت به آنروزی فکر می‌کرد که شهلی را خوابانده بود و کوسش را می خورد و می خواند: کوسی برعکس ِ کوس‌های دگر تنگ، ز تنگی می‌کند با کیر ِمن جنگ، کوسی بشّاش‌تر از روی لیمو، مهیاتر ز خلق و خوی لیمو... ناگهان درنگی کرد و ترسید دوباره به سرش زده این شِرّو وِرها را کتاب کرده کاخی درباره‌اش ستایش‌نامه ای بنویسد و باباچاخی ِکوس مشنگ هم در جوابش خودش را در مقاله‌ای جِر بدهد که اینها همه کوس ِشعرند... ول کرد! اما ویرش گرفته بود بنویسد. طرح تازه‌ای به ذهنش خطور کرده بود. پس برای اینکه باز همه را فیلم کرده مخ ِنقاش را زده شهلی را به دست آورده باشد، شروع کرد در وصفِ برتری در دختربَری ِ نقاش مقاله کردن:

 

زندگی‌ش پُر از صفر بود. بارها از صفر آغاز کرده بود و همین که کارش گرفته بود، دوباره در رفته بود. برعکس ِ من که ربطی به این حرفها ندارم، بَدآدمی نبود، خود ِ باد بود از هر جا که می‌گذشت دوباره برمی‌گشت. خیلی در از دست دادن دست داشت اصلن دستهاش را برای دادن آفریده بودند!

آنروزها زندگی‌ش تازه داشت سیزده سالگی‌ش را پیدا می‌کرد، سيزده ساله‌ای بود كه داشت نقاشی می‌كشيد. من هم همه را مثل همین حالا رنگ می‌کردم...

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.