پاورقی۱

                                           رزا جمالی   

 

 

فال

 

تا حالا هشت بار پرسیده‌ایم خواب نمی‌آید

از مزه‌ی تمام ِ میوه‌ها می‌پرسیم

کمی پیش از دیروز

وقتی می‌پرسم:

از جای پاهاشان بزرگ‌تر می‌شوند این همه آدم؟

 

«دو فنجان ِ برعکس گیر می‌کند به فال

دور اطاقک می‌چرخد همه قهوه‌ای‌ها

نگاه وُ شیشه

در کلاف ِ پنج

 

 

دزدیده گرگ وُ میش را قهوه از تمام ما

دریای آدم کوچک می‌شود

خط موجی بر باطل

و چقدر گمشده است؟ »

 

 

می‌کشمت که آنقدر که بزرگ شوی از

 

خلاصه‌ی همه چیز پس داده‌ام

ضرورت ِ حرف

منهای قشنگ

بشمرید!

 

بیرنگ است!

 

زیر آنهمه برعکس که همیشه لیز می‌شویم

من کوچولوتر از همه‌ی آدمک‌ها جا می‌مانم

یا یادم می‌رود تمام شود

یا فراموش می‌شود

دست تکان نمی‌دهد     مختصری از خداحافظی

 

 

به تمام ِ شکل‌هایی که پاره شدند؛

 

 

 

پاورقی:

 

  

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.